نمی گویم به آدم ها حسودی نمی کنم اما خیلییییی کم پیش می آید دلم بخواهد مثل کسی باشم یا چیزی که کسی دارد را داشته باشم. به جایش تا دلتان بخواهد به حیوانات حسودی می کنم. تا حالا شاید میلیون ها بار اتفاق افتاده که دلم خواسته خرس باشم، اسب باشم، گورخر باشم، اردک باشم، پرستو باشم، پاندا، شیر نر(!)، گراز، بچه فیل، کوالا، یا اصلا قورباغه باشم. بله درست خواندید. قورباغه. یا شاید هم غورباقه! چه فرقی می کند؟ مهم این است که قورباغه دچار «دگر دیسی» می شود و من نمی شوم. دگر دیسی یکی از آن کلمه هایی است که عاشقشان هستم. معنی اش تغییر و تحول و دگرگونی است اما همین چند ساعت پیش فهمیدم که فقط برای فرآیند های زیستی حیوانات (مخصوصا حیواناتی مثل قورباغه!) به کار می رود. آن هم در حالتی که من مدت هاست دارم به دچار دگر دیسی شدن خودم فکر می کنم. حالا آیا حق ندارم به قورباغه حسودی کنم؟! معلوم است که حق دارم!
با اینکه می خواهم هیچ وقت بچه دار نشوم اما خیلی وقت ها –تاکید می کنم خیلیییییی وقت ها- به این فکر می کنم که عمرا نمی توانم مفهوم دو تا چیز را برایش توضیح بدهم. یعنی حتی اگر بتوانم بعضی مسائل بین خودم و پدرش را برایش توجیه کنم، اگر بتوانم سن بلوغ و تحولاتش را برایش توضیح بدهم، اگر بتوانم با یک روش عاقلانه خط قرمز ها و آزادی هایش را برایش معلوم کنم، اگر حتی چه طور متولد شدنش را به طور علمی برایش روشن کنم، باز هم نمی توانم دو تا مفهوم یک کلمه ای را توی ذهنش معنا کنم. یکی «نابرابری» و آن یکی «جنگ».
یعنی واقعا نمی دانم وقتی از مدرسه می آید و می پرسد «چرا فلان دختره خونه شون انقد بزرگه؟ مگه زمین رو خدا واسه همه نیافریده؟» چه چیزی باید بهش بگویم. یا نمی دانم وقتی من و پدرش داریم اخبار سرشار از جنگ توی مناطق مختلف دنیا را نگاه می کنیم و او می پرسد «آدما سر چی با هم دعوا می کنن؟» باید چه جوابی بهش بدهم. همین دو تا سوال است که باعث می شود حتی توی تصوراتم از بچه داشتن بترسم. اعتراف می کنم که واقعا می ترسم. به نظرم مادر نشدن خیلی بهتر از مادر شدنی است که هی بخواهم بگویم «نمی دونم، نمی دونم، نمی دونم....».
این قضیه که مامان ها برای هر نوع تهدید یا کسب اجازه یا هر چیز دیگری پای باباها را می کشند وسط، به هیچ وجه از زندگی اغلب ما ایرانی ها قابل حذف نیست. مثلا «ببین بابات می ذاره بری اردو یا نه!»، «اگه بابات میگه نه،یعنی نه!»، «بابات گفت بهت بگم درساتو خوب بخونی!» و... و این وضعیت گاهی انقدر شدت می گیرد که حتی برای مواقع غیر ارادی هم به کار می رود. مثلا وقتی آدم در اثر شدت جوگیری ناشی از یک ورزش کبود می شود و مادرش که نمی داند نگرانی اش را چه طور ابراز کند، می گوید: «اگه تا فردا کبودیات نره، به بابات میگم!!!»
کمی آن طرف تر، پشت شیشه ایستاده بود و کاغذی داده بودند دستش که حراج انواع بافت زمستانی را اعلام می کرد. درست همان پلیوری را پوشیده بود که سال قبل برای تو خریدم. با شلوار جینی دقیقا به رنگ شلوار جین تو. همه چیزش مثل تو بود. همانقدر بی روح حتی! فقط خیالم راحت بود که اگر سرم را برگردانم، مثل تو یکدفعه و بی دلیل غیبش نمیزند. مانکن ها هرچقدر هم به درد نخور باشند، نامرد نیستند...
شما را توصیه می کنم به حلقه زدن! منظورم از همین گردالی هایی است که می اندازند دور کمر و قر می دهند. چه پیر باشید چه جوان، چه زن باشید چه مرد، خوب است حلقه بزنید که هم روحیه تان شاد می شود و هم می توانید با اعتماد به نفس و با صدای بلند برای خودتان بخوانید: کمر باریک من...
آقای پستچی سلام. این بار آمده ام برای شما نامه بنویسم. اما قبل از اینکه حالتان را جویا شوم می خواهم این را بپرسم که می دانید بد ترین خبری که یک دختر جوان در یک روز نیمه سرد پاییزی می تواند بشنود چیست؟ رفتن پستچی تپل از محله شان! البته شاید می دانستید. شاید حتی این را هم می دانستید که یک دختر جوان می تواند دو هفته تمام با شنیدن صدای هر موتوری بدود جلوی پنجره و بعد با ناامیدی بگوید: «نبود! خودش نبود!» و بعد انگار که کشتی هایش غرق شده باشند زانوی غم بغل کند و منتظر صدای موتور بعدی بماند...
می دانید آقای پستچی؟ توی این سال ها همه عالم و آدم فهمیدند که من شما را زیادی دوست دارم. همه فهمیدند که من هر وقت قرار باشد نامه ای برایم بیاید دو بار ذوق می کنم، یک بار برای نامه و یک بار برای دیدن شما. همه فهمیدند که من می توانم یک پستچی تپل خنده رو را به همه قوم و خویش و دوست و آشنا ترجیح بدهم. همه فهمیدند که هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت یک پستچی دیگر، حتی اگر به طور اتفاقی تپل و ته ریش دار باشد، نمی تواند حتی یک نقطه از جای شما را توی قلبم بگیرد...
یک جور هایی بغض کرده ام آقای پستچی، یک جورهایی نمی دانم باید چه چیزی بنویسم. من که به قول همه تبدیل شده ام به «دستگاه متن ساز» و در عرض ثانیه ای می توانم یک متن دو صفحه ای بنویسم، حالا توی همین چند خط نوشتن برای شما مانده ام. بهتر است دیگر تمامش کنم و بگذارمش توی پاکت و درش را تف بزنم و بعد تلق پاکت را بیندازم توی صندوق که یک پستچی دیگر آن را برایتان بیاورد. چقدر نامه نوشتن برای یک پستچی سخت است! مثل گل خریدن برای یک گل فروش یا شیرینی بردن برای یک قناد... گفتم شیرینی؟ خب راستش... راستش... اندازه یک نان خامه ای بزرگ دوستتان دارم آقای پستچی. همین. تمام!
نشسته بودم روی آخرین صندلی مترو و سرم را تکیه داده بودم به شیشه. داشتم به طور ذهنی برنامه ریزی می کردم. برای درس ها و کارها و نوشتنی ها و خواندنی هایم، که اگر بشود چند ساعت ورزش را هم بچپانم توی برنامه ام یا بتوانم دوباره سنتور زدن را شروع کنم. ولی انگار همه جا پر بود. همه سوراخ سنبه های زندگی ام تا حلق پر شده بود و هر لحظه ممکن بود بترکد. احساس بیهودگی می کردم. از اینکه نمی توانستم عین آدم ورزش کنم یا عین آدم ساز بزنم یا عین آدم نقاشی بکشم! حالا پارک رفتن و فیلم دیدن و موسیقی گوش کردن و دل دادن و قلوه گرفتن به کنار!
آن وقت دختره درست کنار من روی صندلی نشسته بود و تلفنی با رفیقش حرف می زد. دو ثانیه یک بار می خندید. می گفت چقدر از خودش راضی است. از اینکه توی بیست و سه سالگی توانسته فوق دیپلمش را بگیرد و انگار دیگر هیچ کار مهمی توی زندگی اش ندارد. هی روی بیست و سه سالگی اش تاکید می کرد و می خندید و احساس رضایت از تک تک سلول هایش می ریخت کف مترو. چقدر آرزوهایش با من فرق داشت. چقدر خواسته هایش، اهدافش، تفکراتش با من فرق داشت. چقدر حتی قیافه اش با من فرق داشت! کنار هم نشسته بودیم اما انگار اندازه این سر تا آن سر قطار با هم فرق داشتیم. آخرش هم قطار رسید به مقصد. او در حالیکه آدامس هندوانه ای اش را می ترکاند و هنوز پای تلفن بلند و از ته دل می خندید پیاده شد، من در حالیکه داشتم فکر می کردم می توانم هفت هشت تا هندوانه دیگر هم با این دو تا دستم بلند کنم یا نه، پیاده شدم...
بعضی وقت ها با این یکی شماره ام به آن یکی شماره ام یادداشتی که تازه نوشته ام را پیامک میکنم، بعد دقیقا همان لحظه یادم می رود ک خودم فرستنده هستم. ذوق می کنم و با جهش، پیامک رسیده را باز میکنم!
بعضی وقت ها رژ قرمز می زنم بعد درست همان لحظه یادم می رود رژ زده ام.دستم را می کشم روی لبم و وحشت می کنم از دیدن این همه خون!
بعضی وقت ها عینکم را از توی قابش در می آورم و می زنم به چشمم. بعد درست همان لحظه قاب خالی را نگاه می کنم و از خودم می پرسم: عینکم کو؟!
در مورد حافظه ماهی قرمز ها که حتما شنیده اید؟ اینکه فقط سه ثانیه اتفاقات را یادشان می ماند! بعضی وقت ها جدی جدی فکر می کنم من ماهی آبی شان هستم...
با تاخیر زیاد، بالاخره هفتاب نیکولایی چهارم هم رونمایی شد. این دفعه مجموعه شعر سپید «بادها کجا می میرند» از «حسن آذری» معرفی شده است. برای خرید کتاب می توانید فهرست نمایندگی های فروش در شهر های مختلف را ببینید، یا در نهایت جهت راهنمایی گرفتن برای خرید اینترنتی با پخش ققنوس به شماره 66460099 تماس بگیرید.
برای دیدن هفتاب و آشنایی بیشتر با کتاب، روی تصویر زیر کلیک کنید.

برچسبها:
هفتاب نیکولایی
می دانید بعد از سوال «دوس پسر داری؟» بیشترین سوالی که از من پرسیده می شود، چیست؟ هر کس که از قبل با من آشنا بوده، یا هر کس که تازه با من آشنا می شود، یا حتی کسانی که هنوز با من آشنا نشده اند(!)، به محض فهمیدن این نکته که من دارم زبانهای باستانی می خوانم، می پرسند «وای! یعنی می تونی میخی حرف بزنی؟!» و من برای دو هزار و هشتصد و چهل و هفتمین بار باید بگویم که «میخی زبان نیست! خطه! اسم زبانش فارسی باستانه». بعد می دانید بیشترین چیزی که به عنوان جواب این جمله می شنوم، چیست؟ این که: «واه! چه فرقی داره حالا!؟». فرق دارد. باور کنید فرق دارد. مثل این است که به یک نفر بگویید «می تونی فینگیلیش حرف بزنی؟» در حالیکه فینگیلیش در واقع استفاده از حروف انگلیسی (یعنی خط) برای نوشتن زبان فارسی است. اگر فارسی حرف بزنید که می شود فارسی و اگر انگلیسی حرف بزنید هم می شود همان انگلیسی. به جان خودم فینگیلیش نمی شود حرف زد! میخی هم همینطور...
بعضی وقت ها به بعضی از توهمات خودم ایمان می آورم. مثلا من وقتی کوچک تر بودم فکر می کردم یک غول دروغ سنج توی آسمان هست که مخصوص مادرهاست. یعنی وقتی کسی به مادرش دروغ بگوید، این غول که قیافه اش هم شبیه سگ های بولداگ گنده توی کارتون هاست، از آن بالا یک تف گنده پرت می کند توی صورت آدم. اسمش هم غولداگ بود توی خیالاتم.
حالا این که چرا این فکر را می کردم، بر می گردد به حدود پانزده سال قبل که کلاس دوم دبستان بودم. (زور نزنید برای حساب کردنش! الان بیست و سه ساله هستم!) یک روز که حوصله مدرسه نداشتم از صبحش بهانه آوردم و الکی خودم را زدم به دل درد. ماندم توی خانه و مشغول بستنی خوردن و کارتون دیدن شدم ولی هنوز طعم بستنی تا ته حلقم نرسیده بود که جدی جدی دلم درد گرفت. مامان سریع حاضر شد و رفتیم درمانگاه. دکتره برایم آمپول نوشت. چیزی که ازش متنفر بودم. و بعدش هم از شانس من خانمی که آمپول می زد انگار عینکش را یادش رفته بود، آمپول را اشتباه زد. یعنی فکر کنم رگی را عضلانی زد یا یک همچین چیزی. حالا این اش مهم نیست. مهم این است که من تا دو هفته نتوانستم راه بروم. افتادم گوشه خانه. درست مثل یک لاشه! اتفاقا بو هم گرفته بودم. بویی شبیه بوی تف!
بزرگ تر هم که شدم اوضاع تغییری نکرد. حتی وقت هایی که دروغ مصلحتی به مامان می گفتم یک بلای گنده سرم می آمد. مثلا یک روز که با یک نفر رفته بودم بیرون (یک نفر که مامان از قیافه اش خوشش نمی آمد!) و لازانیا خورده بودیم، چون شب هم توی خانه لازانیا داشتیم الکی به مامان گفتم «ساندویچ خوردیم» که ناراحت نشود. اما هنوز «م» ته «خوردیم» از دهنم در نیامده بود که همه محتویات معده ام را بالا آوردم. بعد ضعف کردم. از حال رفتم. دست هایم قفل کرد. و مجبور شدند مرا ببرند بیمارستان و هی از آن سرم هایی که بوی تف غولداگ می داد به رگ هایم تزریق کنند.
حالا چندین سال است که هر وقت تصور دروغ گفتن به مامان می آید توی سرم یک غول با لپ های پر از تف را تصور می کنم و بیخیال می شوم. یا دهانم را می بندم و حرفی نمی زنم. یا راست راست راستش را می گویم و جور حرفم را می کشم. آدم پای حرفش بماند و بار آن را به دوش بکشد بهتر از این است که بوی تف بگیرد. آن هم تف غولداگ!
همیشه برایم سوال بوده که این چند هزار دختری که هر دو هفته یک بار در همایش همسریابی دانشگاهمان شرکت می کنند و انقدر حضورشان پر شور است که حتی عبور مرور ما را با مشکل مواجه می سازند، چرا به این فکر نمی کنند که اگر قرار بود این همایش نتیجه ای داشته باشد، توی آن ده-دوازده دوره قبلی نتیجه اش معلوم می شد؟ یعنی واقعا انتظار دارند توی همایشی که نود و نه و نیم درصد آن را بانوان تشکیل می دهند (آن نیم درصد هم برادران بخش تدارکات هستند!) معجزه ای رخ بدهد؟
روزهایی که نه دانشگاه دارم و نه کار، یک ساعت زودتر بیدار می شوم. پیاده تا انتهای بلوار می روم، به بچه های استثنایی که آن ساعت به مدرسه می روند لبخند می زنم، برای زن ها و مردهای سن داری که نتوانسته اند با تکنولوژی کنار بیایند از عابربانک پول می گیرم، به آن مردی که سالهاست سر چهارراه ایستاده و همه می گویند دیوانه است سلام می کنم، روزنامه می گیرم، خرید های مامان را انجام می دهم و می آیم خانه و پیش خودم فکر می کنم فقط همین یک ساعت را در طول هفته زندگی کرده ام...
یک هفته است که موضوع یکی از پر مخاطب ترین برنامه های خانوادگی تلویزیون این است که «اسم همسرمان را توی گوشی مان چی ذخیره کنیم؟!» بگذریم از اینکه مجری هر روز حدود چهل بار در دقیقه از کلمه «سیو» به جای «ذخیره» یا هر جایگزین دیگری استفاده می کند. باز هم بگذریم از اینکه خیلی ها مثل مادر من از تلفن همراه به جز فشار دادن دکمه سبز و حرف زدن با این و آن، استفاده دیگری نمی کنند. موضوع اصلی این است که این برنامه هر روز حدودا دو ساعت پخش می شود که اگر یک ساعتش را هم آشپزی و بحث های کارشناسی پزشکی و این ها در نظر بگیریم، یعنی هفت ساعت در یک هفته در مورد اسم همسر در گوشی صحبت کرده ایم!
یادتان هست یک بار در مورد عشق های متنی (یادداشتی با عنوان damn text) حرف زده بودم؟ حالا فکرش را بکنید تلویزیون که مثلا رسانه ملی است و این همه مخاطب دارد، هفت ساعت از پر بیننده ترین برنامه اش را به رواج همین عشق متنی اختصاص بدهد! نمی خواهم نقش روز افزون تکنولوژی در زندگی هایمان را نادیده بگیرم. اصلا قبول. یک ساعت، دو ساعت، دیگر فوق فوقش سه ساعت هم برای همین عشق متنی، ولی نمی شود آن چهار ساعت بقیه اش را در مورد چیزی حرف بزنیم که لااقل علاقه ملموس و محسوس و حقیقی زوج ها به هم بیشتر بشود؟ که انقدر دختر و پسرهای جوان از در و دیوار و سقف دادگاه های خانواده مثل مور و ملخ بالا نروند؟ که سر هر چیز چرتی مثل کنترل تلویزیون یا زیاد بودن روغن برنج کارشان به طلاق نکشد؟ که به هم فحش ندهند، بی احترامی نکنند، لبخند بزنند، ارزش آن پیمانی که بسته اند را بدانند و صبح ها که بیدار می شوند بدانند یک نفر هست که می شود به خاطرش نفس کشید. واقعا نمی شود آن چهار ساعت لعنتی را به جای آموزش ذخیره کردن اسم «عشقم و عزیزم و نفسم» در مورد این حرف بزنیم که اگر یک روز دو نقطه پرانتز های اسمسی عشقمان را نبینیم نمی میریم، اما اگر یک روز حالش گرفته و ابروهایش رو به پایین باشد، ما هم مثل کشتی غرق شده ها توی هم می رویم؟ نمی شود به جای صد بار تکرار کردن این جمله که «برای عشقتون پیام محبت آمیز اسمس کنید» این را یاد بدهیم که اسمس شاید به درد گفتن «سر راه سیب زمینی بخر!» بخورد، اما برای گفتن «دوستت دارم» راه های بهتری هم وجود دارد. واقعا نمی شود؟!
*به محض اینکه تلویزیون را روشن کردم مادربزرگم گفت: «مادرجون خبری از اون پسره نیست.نشونش نمی دن؟» پرسیدم: «کدوم پسره؟» نه گذاشت و نه برداشت و یک باره گفت: «علی ضیا! نه که چیزی باشه ها، ولی خب دوسش دارم. مجری خوبیه»!!!!!
*همیشه عاشق ساختن بودم. از خانه های گلی کوچک گرفته تا کاردستی های مقوایی و خوراکی های جدید. اما چیزی که هیچ وقت فکر نمی کردم انقدر عاشقش بشوم، ساختن واژه است. هیچ کس نمی داند پیدا کردن پیشوند ها و ریشه های فعلی و پسوند ها و چسباندن آنها به همدیگر چه لذتی دارد! هیچ کس!
*امروز استادمان داشت از پدیده ای به اسم «اقتصاد زبانی» حرف می زد. یعنی اینکه با کمترین واژه ممکن بتوانیم منظورمان را برسانیم. مثلا با استفاده از حرف ربط بتوانیم دو جمله را به یک جمله تبدیل کنیم. شاید به نظر ساده بیاید اما وقتی توی عمقش فرو بروید می فهمید چقدر کشف بزرگی در علوم محسوب می شود و چقدر اتفاق جالبی است این اقتصاد زبانی!
*برای پنجمین سال هم به محض اینکه وارد دانشگاه شدم، گل هایی که داشتند به مناسبت روز دانشجو به بچه ها می دادند تمام شد! آیا من دانشجو نیستم؟ آیا من نامرئی هستم؟ آیا من بدشانسم؟ کسی نیست که پاسخگو باشد؟ آهاااااای....
مردهای خواب های من همه شان مثل هم اند. نه اینکه همه شان چاق یا چشم ابرو مشکی یا مهندس باشند ها! منظورم این است که من سال هاست توی خواب هایم مرد هایی را می بینم که می آیند، دستم را می گیرند، بغلم می کنند، مرا می برند گردش، نگاه ها و حرف های قشنگ شان را با من قسمت می کنند، کنار من قهقهه می زنند، دل می دهند و قلوه می گیرند. بعد درست یک جای ترسناک، یک جای تاریک، یک جای بی سر و ته و تودرتو ولم می کنند و می روند و می گویند که باید بقیه اش را تنهایی بروم! اعتراف می کنم انقدر خواب مرد های نصفه رفته را دیده ام که ناخودآگاه حس می کنم هر مردی آفریده می شود که یک نفر را تا مرز تاریکی همراهی و بعد ولش کند! اصلا شاید رسالتشان همین باشد. کسی چه می داند؟!
بعضی روزها که از خواب بیدار می شوم، احساس «گریگوری سامسا» در رمان «مسخ» را دارم. با این تفاوت که او وقتی بیدار شد فهمید تبدیل به سوسک شده و من با دیدن خودم می فهمم که تبدیل به میله شده ام! یعنی نه تنها هیچ میل و اشتیاقی برای خم کردن زانو و بلند شدن از جایم ندارم، بلکه حتی احساس گرسنگی نمی کنم و با دیدن شیرکاکائوی صبحانه کوچکترین انگیزه ای در من بر انگیخته نمی شود. در این روزها بهتر است به جای خاطره تعریف کردن برایم، تلاش برای عوض کردن حس و حالم، احساس همدردی کردن و یا هر فعالیت دیگری که نیاز به نشان دادن واکنش از طرف من داشته باشد، بلند شوید بروید یک پرچم آبی بیاورید و به کله ام وصل کنید که محض رضای خدا جهت میله پرچم کاربری داشته باشم و بیش از این احساس غیرمفید بودگی نکنم! با تشکر...
توی یک متن ترجمه خواندم که «فلانی درست در زمانی که همهی پولش را در راه سرگرمی باخته بود، به خاطر رفت و آمد با یکی از همکارانش دستگیر شد و پس از چند سال حبس، انقدر نوشابه خورد که مرد!» قیافه من را در حالیکه تمامی موهایم به شکل علامت سوال درآمده، تصور کنید. این شما و این هم سه تا از بنیادی ترین سوالات ذهنی من پس از خواندن این متن:
- منظور از «در راه سرگرمی» چیست؟ مثلا طرف هر روز در مسیر رفتن به سینما پولش را می داده و بی ادبی فیل می خریده؟
- در این عبارت، «رفت و آمد» دقیقا یعنی چه، و همکار مورد نظر که بوده و چرا صرفا به خاطر رفت و آمد باید باعث دستگیری آن فرد می شده؟
- «نوشابه» ؟؟؟؟ یعنی واقعا نوشابه؟؟؟؟
همین یکی دو روز قبل بود که برفی گفت «ما دخترا خریم که از چیزای کوچیک ذوق می کنیم؟» شاید بهتر بود به جای علامت سوال، ته جمله اش نقطه می گذاشت. معلوم است که دخترهایی مثل ما که برای گیره کاغذ و آدامس و دفتر یادداشت ذوق می کنند، یا موریانه به مغزشان افتاده یا واقعا خرند! مثلا خود من همیشه آرزو داشتم یک کتاب قدیمی داشته باشم. حالا امروز یک کتاب چینی برایم آورده اند. یک کتاب چینی قدیمی که بر خلاف خیلی از جنس های چینی، واقعا معرکه است. یک کتاب پارچه ای که ورق هایش هم پارچه ای است و حتی صحافی نشده و همه ی برگه ها با یک نخ به هم دوخته شده و داخل یک قاب چوبی آبی گذاشته شده اند. شاید آن روز نمی دانستم جواب سوال برفی را چه بدهم، اما حالا انقدر خوشحالم که می توانم با بزرگ ترین بلندگوی دنیا داد بزنم: «ما خریم برفی. خر خر خر !»

این روزا که حتی اگر ماچ هم بدهی بهت چیزی نمی دهند تا پولش را پرداخت نکنی(!)، اینکه چند تا نویسنده کار درست بلند شوند و به صورت خودجوش یک نشریه ادبی راه بیندازند و انصافا هم خیلییییی خوب و حرفه ای کار کنند (و از خیلی نشریه های اینترنتی و حتی چاپی بهتر باشند) و خیلییییی بی چشم داشت آن را برای استفاده عموم منتشر کنند، یک کم عجیب است. بهتر است بگویم عجیب بود. ولی خب وقتی رفتم توی عمق قضیه دیدم جدی این بار فرق دارد. نه تنها از مخاطب پول (یا حتی ماچ!) نمی گیرند که حتی سیاست هایشان برای معرفی ناشرها و کتاب ها و جلسات رونمایی و نقد کتاب هم کلا با بقیه نشریه ها فرق دارد. یعنی چی؟ یعنی این بار به طور باور نکردنی (تاکید می کنم: باور نکردنی) اصل بر کیفیت مطالب است نه کمیت پولی که این و آن حاضرند برای شناخته شدن بپردازند!

این هم لینک دانلود رایگان نشریه
از این جنبه کار که بگذریم، فکر می کردم این یکی هم مثل بقیه چند تا داستان دارد و یک سری کپی پیست اینترنتی و لابد یک مصاحبه که پرسیده «از کی نویسنده شدید؟»، اما باز هم پی به یک تفاوت دیگر بردم. اینجا پرونده های گنده ای برای نویسنده ها درست کرده اند که توی آن حرف های جدی تری درباره داستان و ادبیات داستانی زده می شود، مصاحبه هایی می شود که رنگ و بوی سوال ها و حتی عکس هایش با بقیه فرق دارد، یک جورهایی فقط برای این که بگویند «ما هم مصاحبه داریم!» نیست و انگار دنبال حرف جدی تری برای زدن هستند، یادداشت ها و نقد هایی که نه فقط برای کوبیدن یا بالا بردن یک اثر، که برای یاد دادن یک نکته داستانی، یک فوت کوزه گری نوشته شده اند.
چرا دروغ بگویم؟ خیلی وقت ها جو ادبیات بزرگسال مخصوصا نوع داستانی اش را دوست نداشتم. اینکه آدم ها برای دیده شدن خودشان بقیه را بکویند، له کنند، زیرآب همدیگر را بزنند و فقط خودشان را با طناب بکشند بالا هیچ وقت برایم قابل درک نبود. اما حالا که می بینم چند نفر نویسنده آن هم از نوع داستانی جمع شده اند دور هم و یک کار حرفه ای می کنند، خوشحالم. شاید بیشتر از منتشر شدن یک نشریه خوب در حوزه ادبیات داستانی، از این حرکت جمعی خوشحالم. برای همین هم وظیفه خودم می دانم که این مهربانی ها و همکاری ها و جان کندن های(!) در راه پیشرفت ادبیات را بیشتر معرفی کنم. شما هم اگر خواندید و خوشتان آمد معرفی اش کنید. نه کسی را زور می کنیم، نه در ازایش ماچ می دهیم، نه ماچ می گیریم!
+در ضمن اگر کسی دوست دارد داستانش (که در حوزه بزرگسال و حداکثر سه هزار کلمه است) در کافه داستان منتشر شود، می تواند داستانش را به همراه یک قطعه عکس برای سرویس داستان این نشریه ایمیل کند تا توسط همان نویسنده های کار درستی که در بالا گفتم، بررسی شود.
از یک جایی به بعد تصمیم می گیری تنها بروی سینما، تنها بروی پیاده روی، تنها بروی خرید و حتی تنها بروی کافه، تصمیم می گیری قید دوستی و صمیمیت با آدم ها را بزنی و همه را از یک فاصله دور دوست داشته باشی، تصمیم می گیری به محض نزدیک شدن هر نوع بنی بشری به خودت احساس خطر کنی و آژیر بکشی، اما یکدفعه می رسد به اینجایت! خسته می شوی. تنهایی کلافه ات می کند. به خودت می آیی و می بینی صمیمی ترین همکلاسی ات شده یک دختر خارجی که فوق فوق فوقش ده دوازده تا جمله فارسی بلد است و همان ده دوازده تا را هم با غلط غلوط های تلفظی می گوید، اما هر وقت می پرسی «چه خبر؟» به جای نالیدن از زندگی و دوست پسر و کار و درس و جامعه، می گوید «شوکوری خودا» و لبخند می زند. آن وقت است که می فهمی زیاد هم اشتباه نکرده ای. همین دوستی از راه دور، همین دوستی دوازده جمله ای، همین دوستی لبخند دار بدون کسره و لهجه دار، اصلا همین دوستی که توش «شکر خدا» دارد، می ارزد به هزار تا صمیمیت آن چنانی و کافه دو نفره و سینمای دسته جمعی و ...
اگر مجبورم کنند توی ایستگاهی که پر از پسرهای لات و لوت و متلک بنداز است سوار واگن مردانه مترو بشوم، اگر من را با نود و نه هزار و نهصد و نود نه نفر آدم شیپور به دست و نارنجک به جیب بفرستند توی استادیوم آزادی، اگر بگویند باید یک ماه تمام توی مسافرخانه های میدان انقلاب زندگی کنی، اگر من را رییس صنف سیرابی فروشان شهر هم بکنند، هیچ وقت، توی هیچ کدام از این موقعیت ها، آنقدر بهم سخت نمی گذرد که وقت نشستن توی آرایشگاه زنانه زجر می کشم. همیشه بعد از شنیدن حرف های زنانی که آمده اند یک جایشان را پررنگ و یک جای دیگرشان را کمرنگ کنند(!)، پیش خودم فکر می کنم اگر این ها زن اند، من دقیقا چی هستم؟ مثلا یک تکه گوشت منجمد متحرک؟!
فهمیدن گذشته ی کلمات از شیرین ترین چیزهایی است که در طول زندگی ام با آنها مواجه می شوم! فکرش را بکنید یک روز که بیست و خرده ای سال از عمرتان گذشته و بیست میلیون و خرده ای دفعه از کلمه «علاف» استفاده کرده اید، یکدفعه توی درس های زبان شناسی تان بخوانید که علاف قبلا به آدم هایی گفته می شده که سر خیابان می ایستادند و به درشکه چی ها علف می فروختند، بعد که درشکه و گاری جمع شده و اسب ها و الاغ ها خانه نشین شده اند، علف فروش ها (همان علاف ها) بیکار می ایستادند سر خیابان و احتمالا به توسعه روزافزون تکنولوژی نگاه می کردند. کم کم معنی علاف به «بیکار» تغییر پیدا کرده. با مزه نیست؟ حالا هروقت می خواهم به کسی (یا حتی به خودم!) بگویم «علاف»، اول قیافه طرف را در حال فروختن چمن و یونجه تر و تازه تصور می کنم و بعد اگر به قیافه اش می خورد، بهش می گویم «علاف»!
تازه «دختر دبیرستانی» بودنمان تمام شده بود. با بغل دستی ام رفته بودیم مدرسه قدیمی که صله ارحام کنیم. آقای «م» هی حرف زده بود و حرف زده بود و آخرش گفته بود ما را می رساند. سوار ماشین یک معلم مرد شدن برای مایی که تا 3-4 ماه قبلش توی کف دانستن ریزه کاری های زندگی معلم ها بودیم، یک اتفاق مهم محسوب می شد.
کمی ایستادیم جلوی ماشین و من من کردیم و بعد آقای «م» گفت: «آژانس که نیستم. یکیتون بیاد جلو خب.» و من را نگاه کرد. در را باز کردم و جلو نشستم و درست بعد از راه افتادن ماشین آقای «م» بود که با یکی از بزرگترین سوالات ذهنی ام در طول زندگی مواجه شدم. و آن سوال چیزی نبود جز «چرا مرد ها گوشی شان را روی صندلی بین دو تا پا یا به اصطلاح کنار خشتک شان می گذارند!؟»
اصلا هم خنده دار نیست! اتفاقا نه تنها خنده ام نگرفت بلکه الان چند سال است به طور ناخودآگاه هر وقت توی تاکسی می نشینم یا مثلا از توی اتوبوس ماشین های پایینی را نگاه می کنم ناخودآگاه نظرم به محل قرار گرفتن گوشی رانندگان مرد جلب می شود. و به این فکر می کنم که یک اتومبیل با فلان قدر طول و فلان قدر عرض و فلان قدر مساحت هیچ جایی برای گذاشتن گوشی ندارد واقعا؟ اگر حرف زدن با گوشی انقدر برای بعضی ها ضروری است چرا موبایلشان را با یک کش تنبان(!) از گردنشان آویزان نمی کنند که جلوی هر خانم غریبه و آشنایی دستشان را تا بازو نکنند توی خشتک شان؟ اگر یک زن این حرکت را انجام بدهد واکنش بشریت به این واقعه چه خواهد بود؟
سوال است دیگر. شاخ و دم ندارد که. می آید توی مغز آدم و نمی گذارد به هیچ چیز دیگری فکر کنی. آنقدر که یکهو می زند به سرت گوشی را برداری زنگ بزنی به آقای «م» و بپرسی: «ببخشید استاد، می شود بگویید بین سیگنال های تلفن همراه و خشتک چه رابطه ای برقرار است؟»
خدا جان، از ما که گذشت، می شود برای انسان هایی که در آینده می آفرینید یک پرده جدید بگذارید؟ یک جور پرده که کل روح و عاطفه شان را پوشانده باشد و آنها بدانند بخاطر پاره نشدن پرده روحشان (که اسمش هم چیزی شبیه مصدر روح، مثلا پرده رواحت(!) است) نباید بیش از یک اندازه ای به بقیه نزدیک بشوند. بدانند که روحشان را انقدر راحت به همه عرضه نکنند. که روحشان گشاد نشود، که درد روح نگیرند، که کسی بخاطر پارگی پرده روحشان تحقیرشان نکند، که هی هر روز خودشان را بخاطر صمیمیت بیش از حد با آدم ها سرزنش نکنند، کارشان به خودکشی نکشد! این یکی دوختنی هم نباشد لطفا! می شود خدا جان؟ راستی حالا که دارید زحمت می کشید، بین دختر و پسر هم فرق نگذارید. پسرها هم دل دارند خب، پاره می شوند از بعضی صدمات روحی. همین دیگر. ممنون!
***فروشگاه، بچه پنج ساله ای نشسته توی چرخ خرید، قسمت کتاب فروشی:
بچه: من این کتابه رو می خوام.توروخداااااااا.
مامانش: نه، نمیشه.
بچه: مامان توروخدا.خیلی دوسش دارم.
مامانش: اگه اینو بخرم تا ماه بعد که بیایم خرید دیگه هیچی برات نمی خرم.
بچه: هیچی هیچی؟
مامانش: هیچی.
بچه: امروزم دیگه چیزی نمی خری یعنی؟
مامانش: نه. هیچی. حالا کتابو می خوای یا نه؟
بچه: اوهوم...
مامانش: خب چرا گریه می کنی پس؟ برداشتیش که!
بچه: گریه نمی کنم. چشامو با دستام بستم که بقیه چیزای خوشگلو نبینم بگم بخری...
اگر رشته ای به اسم «مرد شناسی» توی دانشگاه ها بگذارند، من اولین نفری خواهم بود که کنکورش را می دهم. از همین حالا هم هزاران موضوع برای پایان نامه ام دارم: مردها چند بار عاشق می شوند؟ مردها تا چه سنی می توانند عاشق شوند؟ مردهای متاهلی که دوباره عاشق می شوند، در مورد خودشان چه فکری می کنند؟ مردهایی که فکر می کنند داشتن همسر و دوست دختر به طور همزمان حق مسلم هر مردی است، مغزشان از چه چیزی درست شده؟ مردهایی که با افتخار به یک نفر می گویند «عزیزم، دخترم همسن توعه!» دقیقا فازشان چیست؟ مردهایی که با یک نفر ازدواج می کنند، با یک نفر می روند گردش، با یک نفر می خوابند، با یک نفر دل و قلوه رد و بدل می کنند و همه را هم دقیق یادشان هست، برای تقویت حافظه شان چه چیزی خورده اند؟ مردهایی که مثالشان زدم، واقعا مرد هستند؟!
چی؟ رشته «زن شناسی»؟! تلاش بیهوده نکنید. شاید مردها را بشود با مطالعه موردی و آزمایش و دروس تئوری شناخت، اما زن ها را هیچ رقمه نمی شود شناخت. خیالتان تخت!
موقع رفتنش یک جمله بهم گفته بود. نمی دانم از سر دوست داشتن بود یا جو فیلم فارسی های دهه پنجاه! اما بهم گفته بود که خوشحال است مرا نبوسیده و حالا هی مجبور نیست با یاد بوسیدنم گریه کند. به نظرم چرت ترین جمله ای بود که می شد از کسی در آن موقعیت شنید. وقتی این همه نشانه از من توی زندگی اش بود، حالا بوسیدن یا نبوسیدنم چه فرقی داشت؟ اما حالا، دقیقا همین روزها، خوب حرفش را می فهمم. وقتی مامان بعد از این همه روز باز هم هر روز به محض بیدار شدن می گوید «مرتضی پاشایی بذار» و بعد هق هق می کند، پیش خودم فکر می کنم فلانی راست می گفت. همیشه برای هر کس یک چیزی هست که هیچ وقت فراموش نمی شود. حتی اگر همه نشانه ها هم پاک بشوند باز یک چیزی هست که مغز آدم را تکان می دهد. شاید عکس ها و هدیه ها و اسمس ها را بشود نابود کرد اما صدا را نمی شود، بو را نمیشود، بوسه را نمی شود...
نه پولدارم، نه آنقدر باکلاس که بخواهم برای چیزهایی که مفتکی اش هم پیدا می شود پول بدهم اما نمی دانم چرا از دانلود کردن آهنگ هایی که فروشی شان وجود دارد یا از گرفتن پی دی اف کتاب هایی که کاغذی یا حتی الکترونیکی پولی اش پیدا می شود، بیزارم. نمی دانم چرا. شاید یک جور حماقت باشد. ولی حس می کنم شبیه این است که از روی قفسه سوپرمارکت یک بسته نان برداری و بزنی به چاک!
رفته بودم یک سی دی موسیقی بخرم (اینکه ما به دی وی دی هم طبق عادت می گوییم «سی دی» مثل قضیه مایع ظرفشویی و ریکاست! شما به بزرگی خودتان ببخشید). آقای فروشنده با مهربانی ازم استقبال کرد اما وقتی پرسیدم «ترانه فرانسوی هم دارین؟» اول پرسید «چی؟» و بعد طوری که انگار گفته باشم «ببخشید شما توی کتاب فروشی تان لباس زیر هم می فروشید؟!» نگاهم کرد. خیلی وقت ها با این حالت نگاه های آدم ها روبرو می شوم. اصلا عادت کرده ام منتظر تعجب آدم ها برای چیزهایی که تعجب ندارد، باشم. مثلا وقتی رشته تحصیلی ام را می پرسند و می گویم «فرهنگ و زبانهای باستانی» اول آن تعجبه می آید ته نگاهشان و بعد می پرسند «چی؟» یا مثل وقت هایی که در جواب کنجکاوی هایشان می گویم «دوس پسر ندارم» و باز طوری نگاهم می کنند انگار رابطه شخصی ام با جناب هیتلر را کتمان کرده ام!
جمله ام را تکرار کردم. آقای فروشنده تعجبش را زیر مژه هایش فرو کرد و باز با همان مهربانی قبلی گفت «نه. نمی تونیم بیاریم» دوست داشتم بدانم چرا نمی شود بیاورند. مگر فرانسوی ها چه فرقی با مکزیکی ها یا کوبایی ها یا مصری ها دارند. جواب واقع بینانه تر از آن چیزی بود که فکرش را می کردم: «چون مغازه رو می بندن!». و من از دیروز تا حالا دارم به این فکر می کنم که چرا مثلا «ژوتم بوکو (یعنی خیلی دوست دارم)» باید عامل بسته شدن یک فروشگاه باشد. یعنی واقعا اینکه من نوعی, نوجوان و جوان صدای یک خواننده فرانسوی را بشنوم فسادآورانه تر از این است که توی اینترنت دنبال آهنگ های مورد علاقه ام بگردم و هزار تا سایت را زیر و رو کنم و هزار چیز دیگر هم از جلوی چشمم بگذرد؟ (بالاخره این یک واقعیت است که امروزه در حاشیه سایت های معرفی کتاب هم تبلیغ چیزهای بالای هجده سال می کنند!!!) طوری شده که اگر یک نفر هم توی دنیا بخواهد بهای استفاده از فرهنگ و هنر را بپردازد، منصرف شود و دست بزند به دانلود. یعنی طرف هر کار غیر اخلاقی دیگری که دلش خواست بکند، فقط خدای نکرده به گناه شنیدن صدای یک خواننده فرانسوی زبان آلوده نشود!
فلانی قول داده بود یک بار بیاید توی فلان خیابانی که یک عالمه برگ دارد دو تایی قدم بزنیم. یادش نبود برگ ها آنقدر حوصله ندارند که منتظر تمام شدن کارهای او بمانند. و من تمام آن پاییز را تنهایی توی آن خیابان قدم زده بودم. تمام آن پاییز و پاییزهای بعدی! امروز هم داشتم همانجا راه می رفتم. باد می آمد و هر بار با آمدنش کلی از برگ های قد و نیم قد را می ریخت روی زمین. خرده برگ ها سردشان شده بود. می رفتند لای موهایم خودشان را گرم کنند و فلانی نبود که دستش را بکند زیر روسری ام و خرده برگ ها را بتکاند.
داشتم راه می رفتم. همیشه فکر می کردم اگر فلانی باشد می توانیم روی برگ ها مسابقه دو بدهیم و بلند و از ته دل بخندیم. فلانی نبود. بچه برگ ها با هر باد اوج می گرفتند و شروع به دویدن می کردند و از پشت به پاهایم می خوردند. نمیشد کم محلی کرد. کیفم را انداختم روی شانه ام و شروع کردم به دویدن در جهت باد. فلانی نبود اما من قهقهه می زدم. خرده برگ های لای موهایم قهقهه می زدند. بچه برگ هایی که می گذاشتم از من جلو بزنند قهقهه می زدند. خیابانی که قدم زدن دو نفره مان به دلش مانده بود قهقهه می زد. و فلانی لابد هنوز داشت یک گوشه از دنیا به کارهایش می رسید...