نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

با لهجه صدایم کن...

از یک جایی به بعد تصمیم می گیری تنها بروی سینما، تنها بروی پیاده روی، تنها بروی خرید و حتی تنها بروی کافه، تصمیم می گیری قید دوستی و صمیمیت با آدم ها را بزنی و همه را از یک فاصله دور دوست داشته باشی، تصمیم می گیری به محض نزدیک شدن هر نوع بنی بشری به خودت احساس خطر کنی و آژیر بکشی، اما یکدفعه می رسد به اینجایت! خسته می شوی. تنهایی کلافه ات می کند. به خودت می آیی و می بینی صمیمی ترین همکلاسی ات شده یک دختر خارجی که فوق فوق فوقش ده دوازده تا جمله فارسی بلد است و همان ده دوازده تا را هم با غلط غلوط های تلفظی می گوید، اما هر وقت می پرسی «چه خبر؟» به جای نالیدن از زندگی و دوست پسر و کار و درس و جامعه، می گوید «شوکوری خودا» و لبخند می زند. آن وقت است که می فهمی زیاد هم اشتباه نکرده ای. همین دوستی از راه دور، همین دوستی دوازده جمله ای، همین دوستی لبخند دار بدون کسره و لهجه دار، اصلا همین دوستی که توش «شکر خدا» دارد، می ارزد به هزار تا صمیمیت آن چنانی و کافه دو نفره و سینمای دسته جمعی و ...

# نیکولای_آبی