نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

نشانه های سیمانی

موقع رفتنش یک جمله بهم گفته بود. نمی دانم از سر دوست داشتن بود یا جو فیلم فارسی های دهه پنجاه! اما بهم گفته بود که خوشحال است مرا نبوسیده و حالا هی مجبور نیست با یاد بوسیدنم گریه کند. به نظرم چرت ترین جمله ای بود که می شد از کسی در آن موقعیت شنید. وقتی این همه نشانه از من توی زندگی اش بود، حالا بوسیدن یا نبوسیدنم چه فرقی داشت؟ اما حالا، دقیقا همین روزها، خوب حرفش را می فهمم. وقتی مامان بعد از این همه روز باز هم هر روز به محض بیدار شدن می گوید «مرتضی پاشایی بذار» و بعد هق هق می کند، پیش خودم فکر می کنم فلانی راست می گفت. همیشه برای هر کس یک چیزی هست که هیچ وقت فراموش نمی شود. حتی اگر همه نشانه ها هم پاک بشوند باز یک چیزی هست که مغز آدم  را تکان می دهد. شاید عکس ها و هدیه ها و اسمس ها را بشود نابود کرد اما صدا را نمی شود، بو را نمیشود، بوسه را نمی شود...

# نیکولای_آبی