نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

نمی دانم، واقعا نمی دانم...

با اینکه می خواهم هیچ وقت بچه دار نشوم اما خیلی وقت ها –تاکید می کنم خیلیییییی وقت ها-  به این فکر می کنم که عمرا نمی توانم مفهوم دو تا چیز را برایش توضیح بدهم. یعنی حتی اگر بتوانم بعضی مسائل بین خودم و پدرش را برایش توجیه کنم، اگر بتوانم سن بلوغ و تحولاتش را برایش توضیح بدهم، اگر بتوانم با یک روش عاقلانه خط قرمز ها و آزادی هایش را برایش معلوم کنم، اگر حتی چه طور متولد شدنش را به طور علمی برایش روشن کنم، باز هم نمی توانم دو تا مفهوم یک کلمه ای را توی ذهنش معنا کنم. یکی «نابرابری» و آن یکی «جنگ».

یعنی واقعا نمی دانم وقتی از مدرسه می آید و می پرسد «چرا فلان دختره خونه شون انقد بزرگه؟ مگه زمین رو خدا واسه همه نیافریده؟» چه چیزی باید بهش بگویم. یا نمی دانم وقتی من و پدرش داریم اخبار سرشار از جنگ توی مناطق مختلف دنیا را نگاه می کنیم و او می پرسد «آدما سر چی با هم دعوا می کنن؟» باید چه جوابی بهش بدهم. همین دو تا سوال است که باعث می شود حتی توی تصوراتم از بچه داشتن بترسم. اعتراف می کنم که واقعا می ترسم. به نظرم مادر نشدن خیلی بهتر از مادر شدنی است که هی بخواهم بگویم «نمی دونم، نمی دونم، نمی دونم....».

# نیکولای_آبی