میله پرچم آبی
بعضی روزها که از خواب بیدار می شوم، احساس «گریگوری سامسا» در رمان «مسخ» را دارم. با این تفاوت که او وقتی بیدار شد فهمید تبدیل به سوسک شده و من با دیدن خودم می فهمم که تبدیل به میله شده ام! یعنی نه تنها هیچ میل و اشتیاقی برای خم کردن زانو و بلند شدن از جایم ندارم، بلکه حتی احساس گرسنگی نمی کنم و با دیدن شیرکاکائوی صبحانه کوچکترین انگیزه ای در من بر انگیخته نمی شود. در این روزها بهتر است به جای خاطره تعریف کردن برایم، تلاش برای عوض کردن حس و حالم، احساس همدردی کردن و یا هر فعالیت دیگری که نیاز به نشان دادن واکنش از طرف من داشته باشد، بلند شوید بروید یک پرچم آبی بیاورید و به کله ام وصل کنید که محض رضای خدا جهت میله پرچم کاربری داشته باشم و بیش از این احساس غیرمفید بودگی نکنم! با تشکر...
# نیکولای_آبی
