غولداگ!
بعضی وقت ها به بعضی از توهمات خودم ایمان می آورم. مثلا من وقتی کوچک تر بودم فکر می کردم یک غول دروغ سنج توی آسمان هست که مخصوص مادرهاست. یعنی وقتی کسی به مادرش دروغ بگوید، این غول که قیافه اش هم شبیه سگ های بولداگ گنده توی کارتون هاست، از آن بالا یک تف گنده پرت می کند توی صورت آدم. اسمش هم غولداگ بود توی خیالاتم.
حالا این که چرا این فکر را می کردم، بر می گردد به حدود پانزده سال قبل که کلاس دوم دبستان بودم. (زور نزنید برای حساب کردنش! الان بیست و سه ساله هستم!) یک روز که حوصله مدرسه نداشتم از صبحش بهانه آوردم و الکی خودم را زدم به دل درد. ماندم توی خانه و مشغول بستنی خوردن و کارتون دیدن شدم ولی هنوز طعم بستنی تا ته حلقم نرسیده بود که جدی جدی دلم درد گرفت. مامان سریع حاضر شد و رفتیم درمانگاه. دکتره برایم آمپول نوشت. چیزی که ازش متنفر بودم. و بعدش هم از شانس من خانمی که آمپول می زد انگار عینکش را یادش رفته بود، آمپول را اشتباه زد. یعنی فکر کنم رگی را عضلانی زد یا یک همچین چیزی. حالا این اش مهم نیست. مهم این است که من تا دو هفته نتوانستم راه بروم. افتادم گوشه خانه. درست مثل یک لاشه! اتفاقا بو هم گرفته بودم. بویی شبیه بوی تف!
بزرگ تر هم که شدم اوضاع تغییری نکرد. حتی وقت هایی که دروغ مصلحتی به مامان می گفتم یک بلای گنده سرم می آمد. مثلا یک روز که با یک نفر رفته بودم بیرون (یک نفر که مامان از قیافه اش خوشش نمی آمد!) و لازانیا خورده بودیم، چون شب هم توی خانه لازانیا داشتیم الکی به مامان گفتم «ساندویچ خوردیم» که ناراحت نشود. اما هنوز «م» ته «خوردیم» از دهنم در نیامده بود که همه محتویات معده ام را بالا آوردم. بعد ضعف کردم. از حال رفتم. دست هایم قفل کرد. و مجبور شدند مرا ببرند بیمارستان و هی از آن سرم هایی که بوی تف غولداگ می داد به رگ هایم تزریق کنند.
حالا چندین سال است که هر وقت تصور دروغ گفتن به مامان می آید توی سرم یک غول با لپ های پر از تف را تصور می کنم و بیخیال می شوم. یا دهانم را می بندم و حرفی نمی زنم. یا راست راست راستش را می گویم و جور حرفم را می کشم. آدم پای حرفش بماند و بار آن را به دوش بکشد بهتر از این است که بوی تف بگیرد. آن هم تف غولداگ!
