دکترای بلند کردن هندوانه با دو دست
نشسته بودم روی آخرین صندلی مترو و سرم را تکیه داده بودم به شیشه. داشتم به طور ذهنی برنامه ریزی می کردم. برای درس ها و کارها و نوشتنی ها و خواندنی هایم، که اگر بشود چند ساعت ورزش را هم بچپانم توی برنامه ام یا بتوانم دوباره سنتور زدن را شروع کنم. ولی انگار همه جا پر بود. همه سوراخ سنبه های زندگی ام تا حلق پر شده بود و هر لحظه ممکن بود بترکد. احساس بیهودگی می کردم. از اینکه نمی توانستم عین آدم ورزش کنم یا عین آدم ساز بزنم یا عین آدم نقاشی بکشم! حالا پارک رفتن و فیلم دیدن و موسیقی گوش کردن و دل دادن و قلوه گرفتن به کنار!
آن وقت دختره درست کنار من روی صندلی نشسته بود و تلفنی با رفیقش حرف می زد. دو ثانیه یک بار می خندید. می گفت چقدر از خودش راضی است. از اینکه توی بیست و سه سالگی توانسته فوق دیپلمش را بگیرد و انگار دیگر هیچ کار مهمی توی زندگی اش ندارد. هی روی بیست و سه سالگی اش تاکید می کرد و می خندید و احساس رضایت از تک تک سلول هایش می ریخت کف مترو. چقدر آرزوهایش با من فرق داشت. چقدر خواسته هایش، اهدافش، تفکراتش با من فرق داشت. چقدر حتی قیافه اش با من فرق داشت! کنار هم نشسته بودیم اما انگار اندازه این سر تا آن سر قطار با هم فرق داشتیم. آخرش هم قطار رسید به مقصد. او در حالیکه آدامس هندوانه ای اش را می ترکاند و هنوز پای تلفن بلند و از ته دل می خندید پیاده شد، من در حالیکه داشتم فکر می کردم می توانم هفت هشت تا هندوانه دیگر هم با این دو تا دستم بلند کنم یا نه، پیاده شدم...
