سرگشاده ای برای پستچی تپل!
آقای پستچی سلام. این بار آمده ام برای شما نامه بنویسم. اما قبل از اینکه حالتان را جویا شوم می خواهم این را بپرسم که می دانید بد ترین خبری که یک دختر جوان در یک روز نیمه سرد پاییزی می تواند بشنود چیست؟ رفتن پستچی تپل از محله شان! البته شاید می دانستید. شاید حتی این را هم می دانستید که یک دختر جوان می تواند دو هفته تمام با شنیدن صدای هر موتوری بدود جلوی پنجره و بعد با ناامیدی بگوید: «نبود! خودش نبود!» و بعد انگار که کشتی هایش غرق شده باشند زانوی غم بغل کند و منتظر صدای موتور بعدی بماند...
می دانید آقای پستچی؟ توی این سال ها همه عالم و آدم فهمیدند که من شما را زیادی دوست دارم. همه فهمیدند که من هر وقت قرار باشد نامه ای برایم بیاید دو بار ذوق می کنم، یک بار برای نامه و یک بار برای دیدن شما. همه فهمیدند که من می توانم یک پستچی تپل خنده رو را به همه قوم و خویش و دوست و آشنا ترجیح بدهم. همه فهمیدند که هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت یک پستچی دیگر، حتی اگر به طور اتفاقی تپل و ته ریش دار باشد، نمی تواند حتی یک نقطه از جای شما را توی قلبم بگیرد...
یک جور هایی بغض کرده ام آقای پستچی، یک جورهایی نمی دانم باید چه چیزی بنویسم. من که به قول همه تبدیل شده ام به «دستگاه متن ساز» و در عرض ثانیه ای می توانم یک متن دو صفحه ای بنویسم، حالا توی همین چند خط نوشتن برای شما مانده ام. بهتر است دیگر تمامش کنم و بگذارمش توی پاکت و درش را تف بزنم و بعد تلق پاکت را بیندازم توی صندوق که یک پستچی دیگر آن را برایتان بیاورد. چقدر نامه نوشتن برای یک پستچی سخت است! مثل گل خریدن برای یک گل فروش یا شیرینی بردن برای یک قناد... گفتم شیرینی؟ خب راستش... راستش... اندازه یک نان خامه ای بزرگ دوستتان دارم آقای پستچی. همین. تمام!
