نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

روزنوشت نامه

*به محض این‌که تلویزیون را روشن کردم مادربزرگم گفت: «مادرجون خبری از اون پسره نیست.نشونش نمی دن؟» پرسیدم: «کدوم پسره؟» نه گذاشت و نه برداشت و یک باره گفت: «علی ضیا! نه که چیزی باشه ها، ولی خب دوسش دارم. مجری خوبیه»!!!!!

*همیشه عاشق ساختن بودم. از خانه های گلی کوچک گرفته تا کاردستی های مقوایی و خوراکی های جدید. اما چیزی که هیچ وقت فکر نمی کردم انقدر عاشقش بشوم، ساختن واژه است. هیچ کس نمی داند پیدا کردن پیشوند ها و ریشه های فعلی و پسوند ها و چسباندن آنها به همدیگر چه لذتی دارد! هیچ کس!

*امروز استادمان داشت از پدیده ای به اسم «اقتصاد زبانی» حرف می زد. یعنی اینکه با کمترین واژه ممکن بتوانیم منظورمان را برسانیم. مثلا با استفاده از حرف ربط بتوانیم دو جمله را به یک جمله تبدیل کنیم. شاید به نظر ساده بیاید اما وقتی توی عمقش فرو بروید می فهمید چقدر کشف بزرگی در علوم محسوب می شود و چقدر اتفاق جالبی است این اقتصاد زبانی!

*برای پنجمین سال هم به محض اینکه وارد دانشگاه شدم، گل هایی که داشتند به مناسبت روز دانشجو به بچه ها می دادند تمام شد! آیا من دانشجو نیستم؟ آیا من نامرئی هستم؟ آیا من بدشانسم؟ کسی نیست که پاسخگو باشد؟ آهاااااای....

# نیکولای_آبی