نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

می شود این را دید و عاشقش نشد؟

***فروشگاه، بچه پنج ساله ای نشسته توی چرخ خرید، قسمت کتاب فروشی:

بچه: من این کتابه رو می خوام.توروخداااااااا.

مامانش: نه،  نمیشه.

بچه: مامان توروخدا.خیلی دوسش دارم.

مامانش: اگه اینو بخرم تا ماه بعد که بیایم خرید دیگه هیچی برات نمی خرم.

 

بچه: هیچی هیچی؟

مامانش: هیچی.

بچه: امروزم دیگه چیزی نمی خری یعنی؟

مامانش: نه. هیچی. حالا کتابو می خوای یا نه؟

بچه: اوهوم...

مامانش: خب چرا گریه می کنی پس؟ برداشتیش که!

بچه: گریه نمی کنم. چشامو با دستام بستم که بقیه چیزای خوشگلو نبینم بگم بخری...

# نیکولای_آبی