نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

یه تغییر کوچولو

ناشر زنگ زد و گفت: «داستانی که دربارهٔ آب شدن یخ‌های قطبی نوشتین خیلی عالیه. همه‌چیزش خوبه؛ شخصیت‌ها، پیرنگ، طرح، لحن و زبان، طنزش و... فقط یه تغییر کوچولو اگه بدین، ممنون می‌شیم.»
پرسیدم: «چه تغییری؟»
گفت: «موضوعش رو عوض کنین و به جای یخ‌های قطبی، به مشکلات کودکان ناشنوا بپردازین.»

ناشر بودن واقعاً جالبه، نویسنده بودن از اون هم جالب‌تر!

# نیکولای_آبی 

سلام بر سلطان حافظه‌ی ایران

خانومه از ساعت پنج و چهل دقیقه تا ساعت هشت و چهل دقیقه داشت دربارهٔ شغلش، توانایی‌اش، دوره‌هایی که خارج از کشور گذرانده و اینکه هیچ‌کس در ایران مثل او نمی‌تواند روی تقویت حافظه کار کند، توضیح می‌داد. ساعت هشت و چهل دقیقه گفت: «یک تماس با من بگیر که شماره‌ات بیفتد و داشته باشم.» گرفتم. گوشی را نگاه کرد و گفت: «افتاد، ممنون.» بعدش خداحافظی کردیم. هشت و چهل و پنج دقیقه پیامک داد: «سلام، تماس گرفته بودین. شما؟»
از همین تریبون به خانومه و حافظه‌اش درود می‌فرستم!

# نیکولای_آبی