نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

امید در ناامیدی

گفت: «این روزها همه ناامیدن.» من ولی فکر می‌کنم اونی که ساعت کوک می‌کنه واسه بیدار شدن، امید داره. اونی که از مترو جوراب می‌خره، امید داره. اونی که یه ایمیل می‌فرسته اون سر دنیا، اونی که توی شبکه‌های اجتماعی یه نفر رو فالو می‌کنه، اونی که واسه شام قرمه‌سبزی می‌ذاره، اونی که دستشویی و حموم رو می‌شوره، اونی که سوار تاکسی می‌شه، اونی که سر کارگرها داد می‌زنه، اونی که ماست می‌خره، اونی که آشغال رو می‌ذاره دم در، اونی که میره آرایشگاه، باشگاه، آزمایشگاه، دانشگاه... اون امید داره؛ اگرچه قد سر سوزن! شرط می‌بندم اگه نداشت، به جای همهٔ این کارها فقط می‌خوابید؛ البته بدون اینکه ساعت کوک کنه!

# نیکولای_آبی 

سِر شدگی

چند ماه قبل در بلوار بزرگ و پُر ترافیکی، از دور دود و شعله‌های بزرگی به چشمم خورد. نزدیک‌تر که شدم دیدم پرایدی در حاشیهٔ بلوار تا نیمه سوخته و همچنان دارد می‌سوزد و آتش تا کجا بالا می‌رود. دیدن این صحنه به اندازهٔ کافی برایم عجیب بود، اما وقتی بیشتر شوکه شدم که دیدم آدم‌های زیادی در فاصلهٔ چند متری از پراید توی ایستگاه منتظر اتوبوس‌اند، یک دختر و پسر جوان کمی آن طرف‌تر دل می‌دهند و قلوه می‌گیرند و ماشین‌ها هم پشت ترافیک با شیشه‌های بالا یا پایین، آهنگ گوش می‌کنند و می‌روند. شمارهٔ آتش‌نشانی را که گرفتم، موضوع باز هم عجیب‌تر شد. اپراتور‌ با خونسردی گفت: «خبر داریم، ولی ترافیکه.» و گوشی را قطع کرد.
من در نهایت چه کار کردم؟ هیچی! به خانه آمدم و کمی بعد هم یادم رفت.

آن روز و‌ آن صحنه برای من که چیزی از جامعه‌شناسی نمی‌دانم، چکیده‌ای صاف و ساده از وضعیت کل جامعه بود. آدم‌هایی که نسبت به خبرهای ناگوار و اتفاق‌های بد سِر شده‌اند، آتشی که همینطور دارد بزرگ‌تر می‌شود و آن‌هایی هم که می‌توانند کمکی کنند، نمی‌کنند؛ چون سر راهشان موانعی مثل ترافیک وجود دارد.

آخر آن صحنهٔ آتش‌سوزی که شبیه فیلم سینمایی بود، چه شد؟ نمی‌دانم! اما ته دلم دوست داشتم فیلمش هندی باشد. هر کس از ماشینش یک بطری کوچک آب بردارد، آتش خاموش شود و بعدش همهٔ آدم‌های توی ترافیک یک صدا دست بزنیم...

# نیکولای_آبی 

مرضی به نام ویراستاری

ویراستاری شغل نیست، یه جور بیماریه! دقیقاً از روزی که شروع به ویراستاری می‌کنی، از هیچ‌ نوشته‌ای در هیچ‌کجای جهان نمی‌تونی اون‌طور که باید و شاید لذت ببری؛ چون همیشه یا در حال پیدا کردن غلط‌های نگارشی هستی یا داری فکر می‌کنی چطوری اون جمله رو بازنویسی کنی که ساده‌تر بشه. فرقی نمی‌کنه بیلبورد تبلیغاتی باشه، استوری قصابی محله‌تون یا یه کتاب عمیق و جذاب؛ تو رسالتت اینه که غلط‌هاش رو پیدا کنی و اجازه نداری از دیدنش و خوندنش لذت ببری!

دو تا توصیهٔ مهم براتون دارم: اول اینکه ویراستاری رو به عنوان شغل انتخاب نکنین، دوم هم اینکه با ویراستارها بیشتر مدارا کنین و یادتون باشه اون‌ها مجرم نیستن، بیمارن!

# نیکولای_آبی 

تئوری انتخاب مگسی

مگسه از دو روز پیش توی خانه‌مان جا خوش کرده و قصد رفتن ندارد. چند بار در و پنجره را برایش باز گذاشتم اما نرفت؛ با مگس‌کش تهدید الکی‌اش کردم، باز هم نرفت؛ تکه‌ای شیرینی گذاشتم یک گوشه که بنشیند روش، بعد بگیرمش و بیندازم بیرون، اما ننشست. حالا بعد از دو روز رفته داخل حباب لوستر و دارد خودش را به در و دیوارش می‌کوبد. اول خواستم نجاتش بدهم که یک‌وقت نسوزد و مرگ تلخی نداشته باشد، ولی... بیخیال شدم. باید تمرین‌ کنم به انتخاب‌ آدم‌ها (و مگس‌ها) احترام بگذارم!

# نیکولای_آبی 

کات

دو هفته پیش مادرش مُرد. دیروز عکسی از خودش در رستوران گذاشت که داشت لبخند می‌زد. با خودم فکر کردم چقدر زشت! آدم چطور می‌تواند دو هفته بعد از فوت مادرش به رستوران برود و لبخند هم بزند؟!

چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که از خودم و فکرم بدم آمد. چرا همچین چیزی به ذهنم رسیده بود؟ مگر قرار است وقتی کسی را از دست می‌دهیم تا آخر عمر عزادار باشیم؟ یاد خانم کاف افتادم که می‌گفت زندگی هر کس یک صحنه تئاتر با بازیگرهای فراوان است که می‌آیند توی صحنه و بازی‌شان را می‌کنند و می‌روند؛ نمایش همچنان ادامه دارد و تو به عنوان نقش اصلی تا آخر روی صحنه‌ای...

# نیکولای_آبی 

سندروم نگرانی مداوم

به فهرست طولانی اختلال‌های روحی و روانی، اختلالی به نام SNM یا سندروم نگرانی مداوم را هم اضافه کنید. ساختهٔ ذهن خلاق (!) خودم است و اشاره به کسانی دارد که از بیست و چهار ساعت شبانه‌روز، تمام بیست‌ و چهار ساعت را به موضوع یا موضوعاتی نگران‌کننده فکر می‌کنند و اگر یک لحظه، فقط و فقط یک لحظه، چیز نگران‌کننده‌ای توی ذهنشان نباشد، سریع دنبال سوژه‌ای نگران‌کننده می‌گردند.

مثلاً خود من اگر سالی یکی دو بار دچار بی‌موضوعی شوم، به‌طور غیر ارادی یاد آن راننده‌ٔ اسنپ می‌افتم که شش سال پیش درخواستم را قبول کرد و بدون اینکه مرا سوار کند، به سمت مقصد راه افتاد. بعد که تماس گرفتم، گفت: «ببخشید، خیلی فکرم درگیر بود. یادم رفت سوارتون کنم.» اینجور وقت‌ها نگرانش می‌شوم و با خودم می‌گویم نکند حواس‌پرتی‌اش کار دستش داده باشد، نکند تصادف کرده باشد، نکند هزار و یک چیز دیگر؟!
دست خودم نیست. می‌دانید؟ اختلال SNM دارم!

پی‌نوشت: از نظر علمی چیزی به نام GAD (Generalized Anxiety Disorder) به معنی اختلال اضطراب فراگیر داریم، اما اینی که من گفتم، با آن فرق می‌کند. جدیدتر، ایرانی‌تر و‌ باکلاس‌تر است؛ تازه هنوز مثل ADHD و OCD و اختلال‌های دیگر همه‌جایی و دست‌مالی نشده!

# نیکولای_آبی 

بر فراز تپه‌های دوستی و در قعر دره‌های عشق...

یک وقت‌هایی زودتر از من می‌خوابد. می‌گوید تا تو صورتت را پاک کنی من هفت پادشاه را خواب دیده‌ام. راست هم می‌گوید. این‌جور وقت‌ها کنار میز آرایش، روی زمین می‌نشینم و چند دقیقه‌ای به نفس کشیدنش نگاه می‌کنم. در سکوت به صدا و تصویر دم و بازدمش خیره می‌شوم و به این فکر می‌کنم که بالا و پایین شدن قفسهٔ سینه‌اش زیباترین فراز و فرود جهان من است...

# نیکولای_آبی