نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

ببخشید آقا، موبایلتان کو؟

تازه «دختر دبیرستانی» بودنمان تمام شده بود. با بغل دستی ام رفته بودیم مدرسه قدیمی که صله ارحام کنیم. آقای «م» هی حرف زده بود و حرف زده بود و آخرش گفته بود ما را می رساند. سوار ماشین یک معلم مرد شدن برای مایی که تا 3-4 ماه قبلش توی کف دانستن ریزه کاری های زندگی معلم ها بودیم، یک اتفاق مهم محسوب می شد.

کمی ایستادیم جلوی ماشین و من من کردیم و بعد آقای «م» گفت: «آژانس که نیستم. یکیتون بیاد جلو خب.» و من را نگاه کرد. در را باز کردم و جلو نشستم و درست بعد از راه افتادن ماشین آقای «م» بود که با یکی از بزرگترین سوالات ذهنی ام در طول زندگی مواجه شدم. و آن سوال چیزی نبود جز «چرا مرد ها  گوشی شان را روی صندلی بین دو تا پا یا به اصطلاح کنار خشتک شان می گذارند!؟»

اصلا هم خنده دار نیست! اتفاقا نه تنها خنده ام نگرفت بلکه الان چند سال است به طور ناخودآگاه هر وقت توی تاکسی می نشینم یا مثلا از توی اتوبوس ماشین های پایینی را نگاه می کنم ناخودآگاه نظرم به محل قرار گرفتن گوشی رانندگان مرد جلب می شود. و به این فکر می کنم که یک اتومبیل با فلان قدر طول و فلان قدر عرض و فلان قدر مساحت هیچ جایی برای گذاشتن گوشی ندارد واقعا؟ اگر حرف زدن با گوشی انقدر برای بعضی ها ضروری است چرا موبایلشان را با یک کش تنبان(!) از گردنشان آویزان نمی کنند که جلوی هر خانم غریبه و آشنایی دستشان را تا بازو نکنند توی خشتک شان؟ اگر یک زن این حرکت را انجام بدهد واکنش بشریت به این واقعه چه خواهد بود؟

سوال است دیگر. شاخ و دم ندارد که. می آید توی مغز آدم و نمی گذارد به هیچ چیز دیگری فکر کنی. آنقدر که یکهو می زند به سرت گوشی را برداری زنگ بزنی به آقای «م» و بپرسی: «ببخشید استاد، می شود بگویید بین سیگنال های تلفن همراه و خشتک  چه رابطه ای برقرار است؟»

# نیکولای_آبی