قلم بافی های یک نیکولای آبی
همیشه دلم میخواست کاری داشته باشم که بوی کارمندی ندهد. نه اینکه کارمندی بد باشد ها، ولی شغل مورد علاقهام نبود. تصور تکرار کردن مداوم یک کار، داشتن سات کار ثابت، هر روز یک جای مشخص رفتن و کار کردن برایم عذابآور بود. برای همین وقتی میتوانستم در بانک یا سازمان شهرداری یا فلان شرکت معروف کار بکنم، همه را رد کردم. ترجیح میدادم همچنان درس بخوانم و آخرش یک پژوهشگر بشوم. هر چند با درآمد کمتر. یا کاری بکنم که همهچیزش دست خودم باشد. کاری که با عشق انجامش بدهم. یک چیزی مثل نوشتن...
حواسم نبود نوشتن و نویسندگی هم یک روزی تبدیل به کارمندی میشود. حتی از بانک و شهرداری هم بدتر. یکدفعه به خودت میآیی و میبینی تویی که اوایل به عشق نوشتن و آفریدن یک متن دست به قلم میبردی، حالا شدهای یک کارمند که وظیفه داری هر روز، هر چند کم، مطلبی را بنویسی و بگذاری توی وبلاگت که چیزی به کسی بدهکار نباشی. از خودت بدت میآید، از کارمندانه نوشتن برای مخاطبهایت بدت میآید. از گول زدن خودت و بقیه آدمها بدت میآید.
مینشینی فکر میکنی که چند سال با این آدمها زندگی کردهای. هر روز ده تا اتفاق روزانهات را زیر و رو کردهای که بهترینش را سوا کنی برای نوشتن، که یک حس خوب بهشان هدیه بدهی، یک لبخند روی لبهایشان بیاوری، یادشان بیندازی که زندگی با همههههههههه بدبختیهایش هنوز چند نقطه کوچک سفید و آبی برای شاد بودن دارد. که بعد منتظر واکنشهایشان بنشینی و از خواندن ایمیلهایی که بوی رضایت میدهد، توی دلت هزار تا پرنده آبی گرد و قلمبه پرواز کند.
به اینجا که میرسی، میبینی باید کاری کرد. نمیشود همه چیز را گذاشت و رفت. نمیشود نقطههای سفید و آبی زندگی را بیخیال شد. از آن طرف هم نمیشود گذاشت که نقطهها کم کم سیاه بشوند و غصه دل همه خوانندههایت را بگیرد. هی دودوتا چهارتا میکنی و بالاخره تصمیمت را میگیری.
درست است. من تصمیم گرفتهام دیگر کارمند نباشم. هر روز نوشتن در وبلاگم مرا به یک کارمند نویسندگی تبدیل کرده بود. باید برگردم به روزهای اول. به دلی نوشتن. به شاد نوشتن. به رسالت خودم که «یادآوری شادیهای ذرهبینی زندگی» است، نه فقط «هر روز نوشتن». این حرف یعنی از این به بعد هر وقت حس کنم حرفی برای زدن دارم، مینویسم. شاید بشود روزی پنج تا پست، شاید هم بعد از پنج روز یک پست! اما خیالم راحت است که آدمها نمیآیند دم باجه وبلاگم که کارشان را راه بیندازم. میآیند که نقطههای سفید و آبی شادی را با هم قسمت کنیم و یک پرنده گردالی آبی توی دلمان به پرواز دربیاید...
*«نه والا. داشت راسراس تو خیابون راه میرفت. کلی وسیله خریده بود دستهاش پر بود. یهو یه دونه ازین مانعهای نارنجی جلوش دید. اومد تعادلشو حفظ کنه که نخوره زمین، پاش پیچ خورد و از چند جا شکست، از چند جا هم در رفت. نشد جا بندازن، عملش کردن.کلی پین گذاشتن تو پنجه پاش. بله، بله، حتما حکمتی توش بوده...» چند خط نوشته بالا، چیزی نیست جز شرح ماجرای اتفاق افتاده برای برادرم که این روزها حدودا هر نیم ساعت یک بار، برای کسانی که زنگ میزنند توضیح میدهیم. گفتم اینجا هم بنویسم که خیال خودم و بقیه را راحت کرده باشم!
*پشت سالن اتاقهای عمل منتظر بودیم. داشتند 7-8 نفر را همزمان عمل میکردند. یکی از دکتر ها آمد بیرون. ماسک روی دهانش را برداشت. دختره پرسید «دکتر، مامانم...؟» دکتر سرش را تکان داد، گفت « متاسفم» و بعد از پلهها رفت پایین. دختره از حال رفت. برادرهایش عربدهکشان دویدند دنبال دکتر. سه چهار نفر هم آن طرفتر شروع کردند به گریه و کوبیدن توی سر و صورتشان. هیچ وقت فکر نمیکردم یک روز واقعیتی انقدر شبیه فیلمها را جلوی چشمهای خودم ببینم...
*«توهم» که میگویند، الکی هم نیست ها! برادرم که از اتاق عمل آمد بیرون، بعد از اینکه مسکن مخدر دار بهش تزریق کردند، شروع کرد به پرسیدن چیزهایی که حتی یک صدم درصد هم به من و خودش و آن موقعیت ربط نداشت! «اون دو نفر کیاند؟ ایمیلهای خارجی رو جواب دادی؟ جنسهارو ترخیص کن بده به مشتری! دو تا باتری داری به من بدی؟ پرداخت قانونی یعنی چی؟ جاده تنگه از چپ نرو!مارک دوربینت چیه؟ چند درصد مونده نصبش کامل شه؟»
*توی این چند روز «هرکس» ماجرا را فهمید، گفت «پاچه گوسفند بخور!». فکر کردن به اینکه ما برای خوب شدن پای خودمان پای یک موجود دیگر را بخوریم، کمی تا قسمتی وحشتناک است، ولی از آن وحشتناکتر، فکر کردن به این است که توی یک دنیای دیگر موجودات غول پیکری باشند که وقتی پایشان آسیب میبیند، پاچه آدم بخورند!
از آنجایی که من هم یک دوپا هستم(!)، حق دارم گاهی خسته شوم، گاهی نای نوشتن نداشته باشم، گاهی هر چه میگردم شادیهای زندگیام را پیدا نکنم و دلم هم نخواهد چیزهای غم انگیز بنویسم، گاهی حس کنم که باید عرصه را گذاشت برای حرف های مهم تر، باید بیشتر فکر کرد و کمتر حرف زد، یا حداقل به موقع حرف زد... اصلا بگذار روراست بهت بگویم. اگرچه همیشه از این جمله متنفر بودهام اما «عزیزم، باور کن اینطوری برای هردوتایمان بهتر است!»
این روزها اتفاقات عجیب زیادی توی زندگیام میافتد. مثلا یکدفعه برادرم وسط یک خیابان صاف پاش پیچ میخورد و از چند جا میشکند و میافتد زمین. بعد در حالی که خیابان ذکر شده یکی از پر تردد ترین خیابانهای شهر است و مردم ما هم به ادعای خودشان خوب و مهربان و عاشق صلح و دوستی و هموطنانشان هستند، چهل و پنج دقیقه همان گوشه میافتد و به خودش میپیچد تا ما برسیم و به بیمارستان برسانیمش. شاید اینکه کسی برای کمک به طرفش نیامده عجیب نباشد، ولی اینکه حتی کسی برای فیلم گرفتن با گوشی هم دورش جمع نشده، قطعا عجیب است!
سه تا دختر روی صندلی عقب نشسته بودند، من هم جلو سوار شدم و تاکسی راه افتاد. از همان موقع که در را باز کردم، اینها داشتند با راننده میگفتند و میخندیدند. فکر کردم آشنایشان است، اما نبود. هر چه جلوتر میرفتیم هرهر و کرکرشان بیشتر میشد. راننده هم که ساکت میشد، اینها باز یک چیزی میگفتند و صحبت را ادامه میدادند. حرفهای چرتی میزدند که قسم میخورم حتی در محیطهای کاملا زنانه مثل استخر هم نمیشود شنید. آنقدر حرصم گرفته بود که دوست داشتم برگردم و بزنم توی صورتشان. تحمل دخترهای جلف از مردهای زنباز هم برایم سختتر بود. گفتم: «پیاده میشم». یکدفعه نگاهم به کنار خیابان افتاد. ماشین گشت ارشاد درست همان جا ایستاده بود. راننده پرسید: «اینجا؟» پیش خودم فکر کردم عجب اوضاع مسخرهای است، شاید کسانی مثل من را به خاطر مانتوی کوتاه یا شلوار تنگ بگیرند، اما هیچوقت دخترهای این مدلی را به خاطر زبان دراز و دهان بیش از حد گشادشان نمیگیرند! از توی آینه نگاهشان کردم و گفتم: «صد متر جلوتر!»
1: خودش وصیت کرده بود جای مادرش دفنش کنن. قبرو کندن. استخونها رو برداشتن ریختن یه گوشه، همه استخونهای مادرش بود ها. جمجمه، استخون ساق پا...
2: چی کار کردن استخونها رو؟
1: میخواستن روش خاک بریزن که یهو فهمیدن قبرو اشتباه کندن. بعد دوباره اون بدبخت رو خاک کردن و قبر بغلی که مال مادر فامیلمون بود رو کندن!
3: واااای. چه فاجعهای!!!
1: آره من فکر میکردم بعد 30-40 سال استخونهای طرف هم پودر میشه.
4: استخون چند میلیون سال هم میمونه ها! این همه استخونهای قبل از میلاد مسیح چی اند پس؟
1: چه میدونم والا! حالا که افتادن به جون مردهها. هر کی سی سالش پر شده باشه قبرشو میکنن یکیو میذارن جاش!
2: خیلی وحشتناکه!
3:قبراهای دو-سه طبقه از اون هم وحشتناکتره به نظرم.
4:آره هر روز هم طبقههاشون زیاد میشه.
2:واه! یعنی چی؟
4: یعنی مثلا شاید 4-5 طبقه هم بزنن.
1: اونوقت آسانسور میذارن که بری پایین فاتحه بخونی؟
2:لابد دیگه! حالا خدا کنه جواز بیشتر از 6-7 طبقه ندن بهشون.
3: مثلا 20 طبقه بزنن؟
1: بعید نیست. بعد یهو میرسن به آبهای زیر زمینی.
2: مردهها غرق نشن؟
4: با مایو دفن میکنن مردهها رو لابد...
3:زهر مار!
2:نخند خره.
3: حالا یه تیکه بپوشیم یا دو تیکه؟!
2: کوفت. نخند، شگون نداره، سوسک میشی ها!
همیشه فکر میکنم یکی از بزرگترین شجاعتها و اتفاقات خوب زندگیام، عوض کردن رشته تحصیلیام بوده. حالا غیر از اینکه درسهای مورد علاقهام را میخوانم و وقتم را روی چیزهایی میگذارم که بهشان اعتقاد دارم، از اینکه توی رشتهای درس میخوانم که تعداد دانشجوهای خارجیاش از بقیه رشتهها بیشتر است و میتوانم با فرهنگهای مختلف مردم دنیا آشنا شوم، حسابی خوشحالم.
امروز با همکلاسی جدیدی آشنا شدیم. فکر کنم از آلمان آمده باشد. شاید هم انگلیس. اسمش آنتون است و بیشتر از اینکه دانشجو باشد، پژوهشگر است. آمده روی واژههای مراسم زرتشتی تحقیق کند و نه تنها با ایران ما(!) خیلی بیشتر از خودمان آشناست، بلکه حتی زبان و اصطلاحات ما را هم خیلییییی خوب بلد است. امروز وقتی یکی از همکلاسیهایمان چند بار پشت سر هم از استاد سوال پرسید، آنتون یکدفعه برگشت و رو به او گفت: «خرخون کلاس تو هستی؟!» در آن لحظه غیر از اینکه داشتم از خنده میترکیدم، همه فکرم درگیر این بود که مثلا اولین بار که یک نفر خواسته «خوخون» را برایش معنا کند، چه چیزی بهش گفته؟! چهطور فرق «خرخون» را با «درسخون» برایش توضیح داده؟ چطور بهش گفته که این «خون» در واقع «خوان» است و با خون توی بدن فرق دارد؟ هان؟!
این روزها هرچقدر برنامهریزی میکنم، هر چقدر کارهای غیر ضروریام را حذف میکنم، هر چقدر زور میزنم فقط روی درسم تمرکز کنم و یک کار جنبی که بتوانم پول کتابهایم را از آن دربیاورم، هر چقدر کمتر میخوابم و از وقتهای مردهام بیشتر استفاده میکنم، باز هم وقت کم میآورم. باز هم هر روز سه چهار تا کار توی لیست کارهایم انجام نداده میماند. باز هم دیدن دایرههایی که دور کارهای نصفه انجامشده کشیدهام بیشتر آزارم میدهد. آن وقت من میمانم و آرزوهایی که دیگر مثل قبل تحویلم نمیگیرند. من میمانم و بدنم که دلش برای ورزش تنگ شده، دستهام که با مضراب سنتورم غریبگی میکنند، گواشهایی که توی کمدم خشک شدهاند، کتابهای نصفه خواندهی توی کتابخانه، داستانهای نصفه نوشته شده لای دفترهایم... به اینها که فکر میکنم میترسم خودم با خودم قهر کند. بعد دلم میخواهد بروم برای خودم یک روسریای چیزی هدیه بخرم که با خودم آشتی کنم اما هر چه فکر میکنم یادم نمیآید روسری گلدار را بیشتر دوست دارم یا ساده. بیخیال میشوم. میروم به بقیه کارهایم برسم. من هم رویش را میکند آن طرف و میرود پی کارش...
داشتم درس میخواندم. مبحثی که نحوه ساخت کلمههای مختلف به وسیله بن مضارع را توضیح میداد. رسیدم به جایی که بعد از نوشتن فرمول (اسم یا صفت + بن مضارع + پسوند ک) چند کلمه به عنوان مثال نوشته شده بود. خب تا اینجای ماجرا عجیب نیست. حتی مثالهایش هم عجیب نبود. البته به جز یکی که چند روز است مغزم را تحت تاثیر قرار داده. و آن چیزی نیست جز «شادکنک!» بله، همین کلمه شش حرفی بامزه که اگرچه بر وزن بادکنک است اما هرچقدر آن یکی معروف شده، این یکی ناشناخته باقی مانده! مثلا فکرش را بکنید اگر از قدیم به وسایل سرگرمکننده میگفتیم «شادکنک»، اگر به جوک میگفتیم «شادکنک»، اگر به کمدی میگفتیم «شادکنک»، چقدر هر دفعه شاد میشدیم از به زبان آوردن این کلمه فسقلی و دوستداشتنی و واقعا شادکنک!
از دهتیغه کردن خوشم نمیآید، اما به طور ناخودآگاه مردهایی را که به مرتب کردن موهای زائد و غیر زائد و نیمه زائدشان(!) اهمیت میدهند، بیشتر دوست دارم...

تصویرگر: حمید حاجی میرزایی
*تصویر چاپ شده در نشریه کوله پشتی شماره 46*
توی رشته حقوق یک موضوعی داشتیم که به حریم و اینها ربط داشت. دقیق یادم نیست اما خلاصهاش این بود که مثلا تا فلان متر اطراف هر خانه برای آن خانه است و اگر داخل آن فلان متر چاه بکند به کسی مربوط نیست ولی اگر بیرونش حفر کند، میشود از او شکایت کرد. امروز داشتم فکر میکردم این موضوع به روابط انسانی مان (!) هم کشیده شده. این روزها چیزی وجود دارد به اسم «حریم یک متر» که وقتی کسی در حریم یکمتری شماست هیچچیز نمیتوانید به او بگویید ولی همین که از حریم یک متری خارج شد آزادید هر حرفی در موردش بزنید. نمونهاش راننده تاکسیای که امروز سوار ماشینش شدم. داشت با مردی که روی صندلی جلو نشسته بود حرف میزد: «کار خیلی خوبی کردی از برادرت سهمتو جدا کردی. تازه خیلیها هم تورو میشناسن و میان پیشت. مشتریای خودتو داری. انصافا اصلا شبیه داداشت نبودی. هرچقدر اون گرونفروش بود تو با انصاف و جوونمردی» بعد صد متر جلوتر که جلوی یک مرغ فروشی تازه تاسیس ترمز کرد و مرد صندلی جلو پیاده شد، راننده از توی آینه من را نگاه کرد و گفت: «فکر کرده مردم خرن! اومده مغازه جدا زده، قیمت مرغارو هم دویست تومن ارزونتر میده.بعد ترازوشو دستکاری میکنه سر مردمو کلاه بذاره. باز صد رحمت به داداشش. مرتیکه دزد!»
آقای قناد من را که دید، سریع گفت: «دیگه ما رو دوست ندارین خانم؟ دیر به دیر میاین!»، خواستم بگویم «چرا باید شما رو دوس داشته باشم؟!» اما دیدم همین که بعد از سه ماه هنوز من را یادش مانده یعنی از خیلی از آنهایی که ادعای دوست بودن میکنند، دوست تر است. چیزی نگفتم. لبخند زدم. موقع بیرون آمدن یکهو سرم را برگرداندم و گفتم: «راستی من شما رو خیلی دوست دارما، فقط وقت نمی کنم بیام این طرفا». آقای قناد لبخندی به بزرگی یک دیس چینی آمد روی صورتش و چشم هایش مثل نان خامه ای درخشید...
در زندگی، مردهایی وجود دارند که وقت بیرون آمدن از دستشویی به جای حوله، دستشان را با پشت شلوارشان خشک میکنند. این مردها اگرچه به شدت مراقب خیس نشدن جلوی شلوارشان هستند، اما نمیدانم چرا به رد دو تا پنجهی به جا مانده بر روی نشیمنگاهشان اصلا فکر نمیکنند!
این بچه ها یک گوشه از کشور، جایی به اسم روستای رباط، زندگی می کنند و معلمی دارند که گاهی از من برای آنها و از آنها برای من می گوید و ما را با هم دوست تر می کند. این دوستی دور کافی نیست برای خوشبخت بودن؟!

تپل و قد کوتاه بود. ولی خب اینها اصلا مهم نیست. مهم این است که اصلا حافظهی خوبی نداشت. معلم دینی دبیرستانمان را میگویم. چهار پنج هفتهی اول آمد سر کلاس و درس داد و از هفتهی ششم به بعد افتاد روی دور تکرار. یعنی هی آمد سر کلاس و پرسید: «کجاییم؟» و ما گفتیم: «درس پنجم». بعد همانطور که زمزمه میکرد «چقدر عقبیم!» شروع میکرد به دوباره درس دادن درس پنجم. چند هفته همین روال را ادامه داد تا خودمان عذابوجدان گرفتیم و قضیه را لو دادیم. اینکه چه کار کرد و چقدر عصبانی شد هم زیاد مهم نیست. مهم آن درس پنجی است که چند هفته توی گوشمان تکرار شد و محتوایش یک متن چند صفحهای در مورد بدیها و رنجهای دنیا بود. البته متن که نه! چند صفحه سوال ردیف کرده بود پشت سر هم که درست از همان روز توی مغز من هم ردیف شد و از بین نرفت.
سوالهایی مثل «رنجها از کجا میآیند؟»، «چرا مریض میشویم؟»، «چرا توی دنیا فقر و فلاکت وجود دارد؟»، «بلایای طبیعی خواست چه کسی است؟» و... بدون هیچ جوابی، بدون هیچ منبعی برای تحقیق، بدون هیچ توضیح اضافهای! از هر کس پرسیدم جوابی داد که قانع کننده نبود: «بدیها رو خدا نیافریده، شیطان آفریده»، «بدیها نتیجهی کارهای بد خودمونه»، «بدیها فقط نصیب آدمهای بد میشه!» یا جوابهای پیچیدهتری که توی کتابها خواندم: «بدبختی و بدی که از مردمان و گوسفندان میآید از گوهر خود آنان نیست، بلکه از ویران کردن و فریفتن و آزورزی و گمراه کردن درج (دیو) است. مانند کین و خشم که به مردمان آمیخته شده است...»1 یا «هیچ ویرانی انجام نمیگیرد مگر اینکه جداگوهری در میان باشد و موجودات از گوهرهای مختلف باشند، زیرا همگوهران خواستهشان یکی است...»2 یا «هیچیک از پیروان ما دردی به او نمیرسد مگر آنکه سبب گناهی است که قبلا مرتکب شده است و آن دردی که بر او عارض شده باعث پاک شدنش از آن گناه است.»3
اینها را گفتم که بگویم وقتی توی داستان جدیدی که نوشتهام، شخصیت اصلی از پایه و ذات و بنیاد دیو است، هیچ جوابی برای آن عزیزی که پرسید: «چرا یه موجود باید ذاتا بد باشه؟» ندارم. فقط میتوانم بگویم چون دنیا همین است، وقتی آدمها درد میکشند، آواره میشوند، همدیگر را میکشند ، بلایای طبیعی و غیر طبیعی هر روز بیشتر میشود، وقتی دروغ و فقر و خشونت مثل قارچ رشد میکند، وقتی آدمها عشقشان را به کدو تنبل هم میفروشند چه برسد به یک آدم دیگر، وقتی سرطان گرفتن از آبلهمرغان شایعتر میشود، با وجود این همه چیزهای سیاه، عجیب نیست که یک نفر از پایه و بنیاد دیو باشد. توی تمام این 7-8 سالی که دنبال منبع و منشا بدیها گشتم، بعد از این همه پرسوجو کردن در مورد نشانی زایشگاه بدیها و زشتیها و چرایی و چگونگیشان، فقط به یک نتیجه رسیدم. اینکه اصلا چه فرقی میکند از کجا و به دست چه کسی آمدهاند. هستند و بهتر است بودنشان را قبول کرد و بعد مشغول جنگیدن با آنها شد. شاید حرفم شعاری باشد اما ترجیح میدهم هشت سال بعدی زندگیام را برای لذت بردن از زندگیام صرف کنم. دیو داستانم دیگر زاییده شده و به جای فکر کردن به چگونه زاییده شدنش، بهتر است بنشینم و یکجوری طرح داستانم را پیش ببرم که دیوه کاری از پیش نبرد. نه؟
1و2= کتاب «زبان، فرهنگ، اسطوره» اثر استاد ژاله آموزگار، صفحه 211، نقل از کتاب «شکند گمانیک وزار» بندهای 20-37 و 6-18.
3= حدیثی از امام صادق (ع)، منبعش را نمی دانم.
قسم می خورم انقدر که جدایی دندان هایم از جرم هایشان درد داشت، جدایی نادر از سیمین نداشت!
اسمش حمید بود اما میشد «آقای هنر» صدایش کنیم. به بهترین شکل ممکن ضربالمثل «از هر انگشتش یه هنر میریزه» را معنا میکرد. نقاشی میکشید، سفالگری میکرد، مجسمههای سیمی میساخت، داستان مینوشت و خلاصه یک هنرمند به تمام معنا بود. کیفی داشت که انگار فقط برای او ساخته شده بود. یک کیف هنرمندی، بزرگ و رنگی رنگی و پر از خرده ریزهای هیجانانگیز. آبرنگ، گواش، رنگ اکریلیک، انواع کاغذ و مقوا، سیم، گل سفال و... اسمش را گذاشته بودیم کیف جادویی، چون هربار دستش را میکرد آن تو و یک چیزی میکشید بیرون که همهمان انگشت به دهان میماندیم. حتی یک بار یک تابلوی سفال لعابکاری شدهی بزرگ از توی کیفش درآورد و از آن روز بود که پیش خودمان فکر کردیم آقای هنر باید متعلق به دنیایی غیر از این دنیا باشد. مثلا شهری که پشت یک کیف رنگی جادویی قرار دارد و توی آن مردم فقط بلدند به زبان مهربانی با هم حرف بزنند. آخر میدانید؟ غیر از هنرمند بودن و جادو کردن، زبانش هم با ما فرق داشت. حرف که میزد انگار از کلمههایش مهربانی میریخت. حتی از دستهایش وقت کار کردن، یا از پاهایش وقت راه رفتن...
به دفتر کار که میآمد، از کارهای مهم ما این میشد که برویم بالای سرش و منتظر بمانیم تا کیفش را باز کند و مشغول به کار شود و زل بزنیم به تصویرگری کردنش. بعد دانهدانه مدادها و پاککنها و رنگهایش را برداریم و نگاه کنیم و با ذوق بگوییم: «واااای! چه مداد خوشرنگی! وااای! چه نقاشی خوشگلی!» و او هی لبخند بزند و هی نقاشی بکشد و هی دوباره لبخند بزند و بعد وسایلش را جمع کند و برود و ما بمانیم و آن مدادی که توی دفتر جا ماند، یا آن نقاشی که دوستش داشتیم و با خودش نبرد.
-آقای هنر، مدادت جا مونده ها.
-نمیخوامش. برای خودت.
-آقای هنر، اون نقاشی خوشگله جا مونده ها.
-نمیخوامش. برای خودت.
عادت داشت چیزهایی که دوستشان داریم را برایمان جا بگذارد و بعد برود توی دنیای رنگی خودش محو بشود. لابد این هم از عادتهای آدمهای شهر مهربانی بود که پشت کیف جادوییاش زندگی میکردند. یک جورهایی آلزایمر مثبت داشت. نه اینکه حافظهاش کم باشد ها! مهربانیاش زیاد بود...
دکمه آسانسور را زدم و منتظر پایین آمدنش شدم، پسره چند ثانیه بعد از راه رسید و دوباره دکمهی آسانسور را فشار داد. انگار اگر دکمه را چند بار فشار بدهد آسانسوری که بالا گیر کرده، زودتر پایین میآید. سرم را انداختم پایین. نگاهم افتاد به کفشهایش. شبیه کفشهای تو بود. یاد تو افتادم. پسره یکی دو بار دیگر دکمه را فشار داد. یاد روزهایی افتادم که هنوز زیاد نمیشناختمت. خندهام گرفت. فکر کرد به او میخندم. اخمهایش را کرد توی هم. با صدای بلندتری زدم زیر خنده. یک بار دیگر دکمه را فشار داد. نمیتوانستم خندهام را جمع کنم. اعصابش خرد شده بود. از کنارش کشیدم کنار و به سمت پلهها رفتم. داشتم بلند و از ته دل میخندیدم. آن روزها آرزویم این بود که مثلا اتفاقی با تو توی یک آسانسور سوار شوم. فکرش را بکن. ته ته ته مسخرگی این است که آرزویت دیدن کسی توی آسانسور باشد! تمام سه طبقه را پیاده رفتم بالا و به آرزوهایم قهقهه زدم. احتمالا پسره هنوز آن پایین مانده بود و هی دکمه را فشار و به من فحش میداد...
ازدواجهایمان بیشتر از هر چیزی شبیه گزارش مسابقات فوتبال است. اولش با شور و هیجان خاصی شروع میشود «با یه بازی بسیار زیبا بین دو تیم فلان و فلان در خدمتتون هستیم». بعد تا مدتها با ریتم آرام و خستهکننده و بیحادثه پیش میرود. یکدفعه یک اتفاق خوشآیند مثل تولد یک بچه اوضاع را عوض میکند «گل، گلللللللل» و تا مدتی بعد از آن همه چیز با سرعت تند تر و هیجان بیشتر و جوگیری مشهودتری پیش میرود «چه میکنه این بازیکن! یه پاس خوب، یه دریبل، یه موقعیت فوقالعاده، همه چیز برای یه گل دیگه آماده است...» اما زیاد طول نمیکشد که دوباره اوضاع به حالت ثابت و خستهکننده قبلی بر میگردد. و حتی بدتر از آن اینکه یک اتفاق بد، مثلا یک ضرر مالی یا یک بیماری حکم گل خوردن را دارد و بعد از آن فقط باید زور زد و دفاع کرد و هی توجیه کرد که «ما در طول بازی خیلی بهتر بودیم، این واضحه که اگه الان هم یه گل بخوریم اشکالی نداره، بازی برد و باخت داره...». بعد هم چه بخواهیم چه نخواهیم وقت بازی تمام میشود و ما میمانیم و نتیجه که بیشتر باخت و مساوی است و کمتر برد!