روزمرگی...
1: خودش وصیت کرده بود جای مادرش دفنش کنن. قبرو کندن. استخونها رو برداشتن ریختن یه گوشه، همه استخونهای مادرش بود ها. جمجمه، استخون ساق پا...
2: چی کار کردن استخونها رو؟
1: میخواستن روش خاک بریزن که یهو فهمیدن قبرو اشتباه کندن. بعد دوباره اون بدبخت رو خاک کردن و قبر بغلی که مال مادر فامیلمون بود رو کندن!
3: واااای. چه فاجعهای!!!
1: آره من فکر میکردم بعد 30-40 سال استخونهای طرف هم پودر میشه.
4: استخون چند میلیون سال هم میمونه ها! این همه استخونهای قبل از میلاد مسیح چی اند پس؟
1: چه میدونم والا! حالا که افتادن به جون مردهها. هر کی سی سالش پر شده باشه قبرشو میکنن یکیو میذارن جاش!
2: خیلی وحشتناکه!
3:قبراهای دو-سه طبقه از اون هم وحشتناکتره به نظرم.
4:آره هر روز هم طبقههاشون زیاد میشه.
2:واه! یعنی چی؟
4: یعنی مثلا شاید 4-5 طبقه هم بزنن.
1: اونوقت آسانسور میذارن که بری پایین فاتحه بخونی؟
2:لابد دیگه! حالا خدا کنه جواز بیشتر از 6-7 طبقه ندن بهشون.
3: مثلا 20 طبقه بزنن؟
1: بعید نیست. بعد یهو میرسن به آبهای زیر زمینی.
2: مردهها غرق نشن؟
4: با مایو دفن میکنن مردهها رو لابد...
3:زهر مار!
2:نخند خره.
3: حالا یه تیکه بپوشیم یا دو تیکه؟!
2: کوفت. نخند، شگون نداره، سوسک میشی ها!
