نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

روزمرگی...

1: خودش وصیت کرده بود جای مادرش دفنش کنن. قبرو کندن. استخون‌ها رو برداشتن ریختن یه گوشه، همه استخون‌های مادرش بود ها. جمجمه، استخون ساق پا...

2: چی کار کردن استخون‌ها رو؟

1: می‌خواستن روش خاک بریزن که یهو فهمیدن قبرو اشتباه کندن. بعد دوباره اون بدبخت رو خاک کردن و قبر بغلی که مال مادر فامیلمون بود رو کندن!

3: واااای. چه فاجعه‌ای!!!

1: آره من فکر می‌کردم بعد 30-40 سال استخون‌های طرف هم پودر می‌شه.

4: استخون چند میلیون سال هم می‌مونه ها! این همه استخون‌های قبل از میلاد مسیح چی اند پس؟

1: چه می‌دونم والا! حالا که افتادن به جون مرده‌ها. هر کی سی سالش پر شده باشه قبرشو می‌کنن یکیو می‌ذارن جاش!

2: خیلی وحشتناکه!

3:قبراهای دو-سه طبقه از اون هم وحشتناک‌تره به نظرم.

4:آره هر روز هم طبقه‌هاشون زیاد می‌شه.

2:واه! یعنی چی؟

4: یعنی مثلا شاید 4-5 طبقه هم بزنن.

1: اون‌وقت آسانسور می‌ذارن که بری پایین فاتحه بخونی؟

2:لابد دیگه! حالا خدا کنه جواز بیشتر از 6-7 طبقه ندن بهشون.

3: مثلا 20 طبقه بزنن؟

1: بعید نیست. بعد یهو می‌رسن به آب‌های زیر زمینی.

2: مرده‌ها غرق نشن؟

4: با مایو دفن می‌کنن مرده‌ها رو لابد...

3:زهر مار!

2:نخند خره.

3: حالا یه تیکه بپوشیم یا دو تیکه؟!

2: کوفت. نخند، شگون نداره، سوسک میشی ها!

# نیکولای_آبی