به خودمان گل نزنیم حداقل!
ازدواجهایمان بیشتر از هر چیزی شبیه گزارش مسابقات فوتبال است. اولش با شور و هیجان خاصی شروع میشود «با یه بازی بسیار زیبا بین دو تیم فلان و فلان در خدمتتون هستیم». بعد تا مدتها با ریتم آرام و خستهکننده و بیحادثه پیش میرود. یکدفعه یک اتفاق خوشآیند مثل تولد یک بچه اوضاع را عوض میکند «گل، گلللللللل» و تا مدتی بعد از آن همه چیز با سرعت تند تر و هیجان بیشتر و جوگیری مشهودتری پیش میرود «چه میکنه این بازیکن! یه پاس خوب، یه دریبل، یه موقعیت فوقالعاده، همه چیز برای یه گل دیگه آماده است...» اما زیاد طول نمیکشد که دوباره اوضاع به حالت ثابت و خستهکننده قبلی بر میگردد. و حتی بدتر از آن اینکه یک اتفاق بد، مثلا یک ضرر مالی یا یک بیماری حکم گل خوردن را دارد و بعد از آن فقط باید زور زد و دفاع کرد و هی توجیه کرد که «ما در طول بازی خیلی بهتر بودیم، این واضحه که اگه الان هم یه گل بخوریم اشکالی نداره، بازی برد و باخت داره...». بعد هم چه بخواهیم چه نخواهیم وقت بازی تمام میشود و ما میمانیم و نتیجه که بیشتر باخت و مساوی است و کمتر برد!
