نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

کسی من اصلی را ندیده؟

این روزها هرچقدر برنامه‌ریزی می‌کنم، هر چقدر کارهای غیر ضروری‌ام را حذف می‌کنم، هر چقدر زور می‌زنم فقط روی درسم تمرکز کنم و یک کار جنبی که بتوانم پول کتاب‌هایم را از آن دربیاورم، هر چقدر کمتر می‌خوابم و از وقت‌های مرده‌ام بیشتر استفاده می‌کنم، باز هم وقت کم می‌آورم. باز هم هر روز سه چهار تا کار توی لیست کارهایم انجام نداده می‌ماند. باز هم دیدن دایره‌هایی که دور کارهای نصفه انجام‌شده کشیده‌ام بیشتر آزارم می‌دهد. آن وقت من می‌مانم و آرزوهایی که دیگر مثل قبل تحویلم نمی‌گیرند. من می‌مانم و بدنم که دلش برای ورزش تنگ شده، دست‌هام که با مضراب سنتورم غریبگی می‌کنند، گواش‌هایی که توی کمدم خشک شده‌اند، کتاب‌های نصفه خوانده‌ی توی کتابخانه، داستان‌های نصفه نوشته شده لای دفترهایم... به این‌ها که فکر می‌کنم می‌ترسم خودم با خودم قهر کند. بعد دلم می‌خواهد بروم برای خودم یک روسری‌ای چیزی هدیه بخرم که با خودم آشتی کنم اما هر چه فکر می‌کنم یادم نمی‌آید روسری گلدار را بیشتر دوست دارم یا ساده. بیخیال می‌شوم. می‌روم به بقیه کارهایم برسم. من هم رویش را می‌کند آن طرف و می‌رود پی کارش...  

# نیکولای_آبی