حرفه همه مان دیوکشی است!
تپل و قد کوتاه بود. ولی خب اینها اصلا مهم نیست. مهم این است که اصلا حافظهی خوبی نداشت. معلم دینی دبیرستانمان را میگویم. چهار پنج هفتهی اول آمد سر کلاس و درس داد و از هفتهی ششم به بعد افتاد روی دور تکرار. یعنی هی آمد سر کلاس و پرسید: «کجاییم؟» و ما گفتیم: «درس پنجم». بعد همانطور که زمزمه میکرد «چقدر عقبیم!» شروع میکرد به دوباره درس دادن درس پنجم. چند هفته همین روال را ادامه داد تا خودمان عذابوجدان گرفتیم و قضیه را لو دادیم. اینکه چه کار کرد و چقدر عصبانی شد هم زیاد مهم نیست. مهم آن درس پنجی است که چند هفته توی گوشمان تکرار شد و محتوایش یک متن چند صفحهای در مورد بدیها و رنجهای دنیا بود. البته متن که نه! چند صفحه سوال ردیف کرده بود پشت سر هم که درست از همان روز توی مغز من هم ردیف شد و از بین نرفت.
سوالهایی مثل «رنجها از کجا میآیند؟»، «چرا مریض میشویم؟»، «چرا توی دنیا فقر و فلاکت وجود دارد؟»، «بلایای طبیعی خواست چه کسی است؟» و... بدون هیچ جوابی، بدون هیچ منبعی برای تحقیق، بدون هیچ توضیح اضافهای! از هر کس پرسیدم جوابی داد که قانع کننده نبود: «بدیها رو خدا نیافریده، شیطان آفریده»، «بدیها نتیجهی کارهای بد خودمونه»، «بدیها فقط نصیب آدمهای بد میشه!» یا جوابهای پیچیدهتری که توی کتابها خواندم: «بدبختی و بدی که از مردمان و گوسفندان میآید از گوهر خود آنان نیست، بلکه از ویران کردن و فریفتن و آزورزی و گمراه کردن درج (دیو) است. مانند کین و خشم که به مردمان آمیخته شده است...»1 یا «هیچ ویرانی انجام نمیگیرد مگر اینکه جداگوهری در میان باشد و موجودات از گوهرهای مختلف باشند، زیرا همگوهران خواستهشان یکی است...»2 یا «هیچیک از پیروان ما دردی به او نمیرسد مگر آنکه سبب گناهی است که قبلا مرتکب شده است و آن دردی که بر او عارض شده باعث پاک شدنش از آن گناه است.»3
اینها را گفتم که بگویم وقتی توی داستان جدیدی که نوشتهام، شخصیت اصلی از پایه و ذات و بنیاد دیو است، هیچ جوابی برای آن عزیزی که پرسید: «چرا یه موجود باید ذاتا بد باشه؟» ندارم. فقط میتوانم بگویم چون دنیا همین است، وقتی آدمها درد میکشند، آواره میشوند، همدیگر را میکشند ، بلایای طبیعی و غیر طبیعی هر روز بیشتر میشود، وقتی دروغ و فقر و خشونت مثل قارچ رشد میکند، وقتی آدمها عشقشان را به کدو تنبل هم میفروشند چه برسد به یک آدم دیگر، وقتی سرطان گرفتن از آبلهمرغان شایعتر میشود، با وجود این همه چیزهای سیاه، عجیب نیست که یک نفر از پایه و بنیاد دیو باشد. توی تمام این 7-8 سالی که دنبال منبع و منشا بدیها گشتم، بعد از این همه پرسوجو کردن در مورد نشانی زایشگاه بدیها و زشتیها و چرایی و چگونگیشان، فقط به یک نتیجه رسیدم. اینکه اصلا چه فرقی میکند از کجا و به دست چه کسی آمدهاند. هستند و بهتر است بودنشان را قبول کرد و بعد مشغول جنگیدن با آنها شد. شاید حرفم شعاری باشد اما ترجیح میدهم هشت سال بعدی زندگیام را برای لذت بردن از زندگیام صرف کنم. دیو داستانم دیگر زاییده شده و به جای فکر کردن به چگونه زاییده شدنش، بهتر است بنشینم و یکجوری طرح داستانم را پیش ببرم که دیوه کاری از پیش نبرد. نه؟
1و2= کتاب «زبان، فرهنگ، اسطوره» اثر استاد ژاله آموزگار، صفحه 211، نقل از کتاب «شکند گمانیک وزار» بندهای 20-37 و 6-18.
3= حدیثی از امام صادق (ع)، منبعش را نمی دانم.
