چند اپیزود بیمارستانی
*«نه والا. داشت راسراس تو خیابون راه میرفت. کلی وسیله خریده بود دستهاش پر بود. یهو یه دونه ازین مانعهای نارنجی جلوش دید. اومد تعادلشو حفظ کنه که نخوره زمین، پاش پیچ خورد و از چند جا شکست، از چند جا هم در رفت. نشد جا بندازن، عملش کردن.کلی پین گذاشتن تو پنجه پاش. بله، بله، حتما حکمتی توش بوده...» چند خط نوشته بالا، چیزی نیست جز شرح ماجرای اتفاق افتاده برای برادرم که این روزها حدودا هر نیم ساعت یک بار، برای کسانی که زنگ میزنند توضیح میدهیم. گفتم اینجا هم بنویسم که خیال خودم و بقیه را راحت کرده باشم!
*پشت سالن اتاقهای عمل منتظر بودیم. داشتند 7-8 نفر را همزمان عمل میکردند. یکی از دکتر ها آمد بیرون. ماسک روی دهانش را برداشت. دختره پرسید «دکتر، مامانم...؟» دکتر سرش را تکان داد، گفت « متاسفم» و بعد از پلهها رفت پایین. دختره از حال رفت. برادرهایش عربدهکشان دویدند دنبال دکتر. سه چهار نفر هم آن طرفتر شروع کردند به گریه و کوبیدن توی سر و صورتشان. هیچ وقت فکر نمیکردم یک روز واقعیتی انقدر شبیه فیلمها را جلوی چشمهای خودم ببینم...
*«توهم» که میگویند، الکی هم نیست ها! برادرم که از اتاق عمل آمد بیرون، بعد از اینکه مسکن مخدر دار بهش تزریق کردند، شروع کرد به پرسیدن چیزهایی که حتی یک صدم درصد هم به من و خودش و آن موقعیت ربط نداشت! «اون دو نفر کیاند؟ ایمیلهای خارجی رو جواب دادی؟ جنسهارو ترخیص کن بده به مشتری! دو تا باتری داری به من بدی؟ پرداخت قانونی یعنی چی؟ جاده تنگه از چپ نرو!مارک دوربینت چیه؟ چند درصد مونده نصبش کامل شه؟»
*توی این چند روز «هرکس» ماجرا را فهمید، گفت «پاچه گوسفند بخور!». فکر کردن به اینکه ما برای خوب شدن پای خودمان پای یک موجود دیگر را بخوریم، کمی تا قسمتی وحشتناک است، ولی از آن وحشتناکتر، فکر کردن به این است که توی یک دنیای دیگر موجودات غول پیکری باشند که وقتی پایشان آسیب میبیند، پاچه آدم بخورند!
