نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

نمی خواهم کارمند وبلاگم باشم!

همیشه دلم می‌خواست کاری داشته باشم که بوی کارمندی ندهد. نه اینکه کارمندی بد باشد ها، ولی شغل مورد علاقه‌ام نبود. تصور تکرار کردن مداوم یک کار، داشتن سات کار ثابت، هر روز یک جای مشخص رفتن و کار کردن برایم عذاب‌آور بود. برای همین وقتی می‌توانستم در بانک یا سازمان شهرداری یا فلان شرکت معروف کار بکنم، همه را رد کردم. ترجیح می‌دادم همچنان درس بخوانم و آخرش یک پژوهشگر بشوم. هر چند با درآمد کمتر. یا کاری بکنم که همه‌چیزش دست خودم باشد. کاری که با عشق انجامش بدهم. یک چیزی مثل نوشتن...

حواسم نبود نوشتن و نویسندگی هم یک روزی تبدیل به کارمندی می‌شود. حتی از بانک و شهرداری هم بدتر. یکدفعه به خودت می‌آیی و می‌بینی تویی که اوایل به عشق نوشتن و آفریدن یک متن دست به قلم می‌بردی، حالا شده‌ای یک کارمند که وظیفه داری هر روز، هر چند کم، مطلبی را بنویسی و بگذاری توی وبلاگت که چیزی به کسی بدهکار نباشی. از خودت بدت می‌آید، از کارمندانه نوشتن برای مخاطب‌هایت بدت می‌آید. از گول زدن خودت و بقیه آدم‌ها بدت می‌آید.

می‌نشینی فکر می‌کنی که چند سال با این آدم‌ها زندگی کرده‌ای. هر روز ده تا اتفاق روزانه‌ات را زیر و رو کرده‌ای که بهترینش را سوا کنی برای نوشتن، که یک حس خوب بهشان هدیه بدهی، یک لبخند روی لب‌هایشان بیاوری، یادشان بیندازی که زندگی با همههههههههه بدبختی‌هایش هنوز چند نقطه کوچک سفید و آبی برای شاد بودن دارد. که بعد منتظر واکنش‌هایشان بنشینی و از خواندن ایمیل‌هایی که بوی رضایت می‌دهد، توی دلت هزار تا پرنده آبی گرد و قلمبه پرواز کند.

به اینجا که می‌رسی، می‌بینی باید کاری کرد. نمی‌شود همه چیز را گذاشت و رفت. نمی‌شود نقطه‌های سفید و آبی زندگی را بیخیال شد. از آن طرف هم نمی‌شود گذاشت که نقطه‌ها کم کم سیاه بشوند و غصه دل همه خواننده‌هایت را بگیرد. هی دودوتا چهارتا می‌کنی و بالاخره تصمیمت را می‌گیری.

درست است. من تصمیم گرفته‌ام دیگر کارمند نباشم. هر روز نوشتن در وبلاگم مرا به یک کارمند نویسندگی تبدیل کرده بود. باید برگردم به روزهای اول. به دلی نوشتن. به شاد نوشتن. به رسالت خودم که «یادآوری شادی‌های ذره‌بینی زندگی» است، نه فقط «هر روز نوشتن». این حرف یعنی از این به بعد هر وقت حس کنم حرفی برای زدن دارم، می‌نویسم. شاید بشود روزی پنج تا پست، شاید هم بعد از پنج روز یک پست! اما خیالم راحت است که آدم‌ها نمی‌آیند دم باجه وبلاگم که کارشان را راه بیندازم. می‌آیند که نقطه‌های سفید و آبی شادی را با هم قسمت کنیم و یک پرنده گردالی آبی توی دلمان به پرواز دربیاید...

# نیکولای_آبی