نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

donkey blood or donkeyform reader

همیشه فکر می‌کنم یکی از بزرگ‌ترین شجاعت‌ها و اتفاقات خوب زندگی‌ام، عوض کردن رشته تحصیلی‌ام بوده. حالا غیر از اینکه درس‌های مورد علاقه‌ام را می‌خوانم و وقتم را روی چیزهایی می‌گذارم که بهشان اعتقاد دارم، از اینکه توی رشته‌ای درس می‌خوانم که تعداد دانشجوهای خارجی‌اش از بقیه رشته‌ها بیشتر است و می‌توانم با فرهنگ‌های مختلف مردم دنیا آشنا شوم، حسابی خوشحالم.

امروز با همکلاسی جدیدی آشنا شدیم. فکر کنم از آلمان آمده باشد. شاید هم انگلیس. اسمش آنتون است و بیشتر از اینکه دانشجو باشد، پژوهشگر است. آمده روی واژه‌های مراسم زرتشتی تحقیق کند و نه تنها با ایران ما(!) خیلی بیشتر از خودمان آشناست، بلکه حتی زبان و اصطلاحات ما را هم خیلییییی خوب بلد است. امروز وقتی یکی از همکلاسی‌هایمان چند بار پشت سر هم از استاد سوال پرسید، آنتون یکدفعه برگشت و رو به او گفت: «خرخون کلاس تو هستی؟!» در آن لحظه غیر از اینکه داشتم از خنده می‌ترکیدم، همه فکرم درگیر این بود که مثلا اولین بار که یک نفر خواسته «خوخون» را برایش معنا کند، چه چیزی بهش گفته؟! چه‌طور فرق «خرخون» را با «درس‌خون» برایش توضیح داده؟ چطور بهش گفته که این «خون» در واقع «خوان» است و با خون توی بدن فرق دارد؟ هان؟!

# نیکولای_آبی