نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

آلزایمر مثبت

اسمش حمید بود اما می‌شد «آقای هنر» صدایش کنیم. به بهترین شکل ممکن ضرب‌المثل «از هر انگشتش یه هنر می‌ریزه» را معنا می‌کرد. نقاشی می‌کشید، سفال‌گری می‌کرد، مجسمه‌های سیمی می‌ساخت، داستان می‌نوشت و خلاصه یک هنرمند به تمام معنا بود. کیفی داشت که انگار فقط برای او ساخته شده بود. یک کیف هنرمندی، بزرگ و رنگی رنگی و پر از خرده ریزهای هیجان‌انگیز. آبرنگ، گواش، رنگ اکریلیک، انواع کاغذ و مقوا، سیم، گل سفال و... اسمش را گذاشته بودیم کیف جادویی، چون هربار دستش را می‌کرد آن تو و یک چیزی می‌کشید بیرون که همه‌مان انگشت به دهان می‌ماندیم. حتی یک بار یک تابلوی سفال لعاب‌کاری شده‌ی بزرگ از توی کیفش درآورد و از آن روز بود که پیش خودمان فکر کردیم آقای هنر باید متعلق به دنیایی غیر از این دنیا باشد. مثلا شهری که پشت یک کیف رنگی جادویی قرار دارد و توی آن مردم فقط بلدند به زبان مهربانی با هم حرف بزنند. آخر می‌دانید؟ غیر از هنرمند بودن و جادو کردن، زبانش هم با ما فرق داشت. حرف که می‌زد انگار از کلمه‌هایش مهربانی می‌ریخت. حتی از دست‌هایش وقت کار کردن، یا از پاهایش وقت راه رفتن...

به دفتر کار که می‌آمد، از کارهای مهم ما این می‌شد که برویم بالای سرش و منتظر بمانیم تا کیفش را باز کند و مشغول به کار شود و زل بزنیم به تصویرگری کردنش. بعد دانه‌دانه مدادها و پاک‌کن‌ها و رنگ‌هایش را برداریم و نگاه کنیم و با ذوق بگوییم: «واااای! چه مداد خوش‌رنگی! وااای! چه نقاشی خوشگلی!» و او هی لبخند بزند و هی نقاشی بکشد و هی دوباره لبخند بزند و بعد وسایلش را جمع کند و برود و ما بمانیم و آن مدادی که توی دفتر جا ماند، یا آن نقاشی که دوستش داشتیم و با خودش نبرد.

-آقای هنر، مدادت جا مونده ها.

-نمی‌خوامش. برای خودت.

-آقای هنر، اون نقاشی خوشگله جا مونده‌ ها.

-نمی‌خوامش. برای خودت.

عادت داشت چیزهایی که دوست‌شان داریم را برایمان جا بگذارد و بعد برود توی دنیای رنگی خودش محو بشود. لابد این هم از عادت‌های آدم‌های شهر مهربانی بود که پشت کیف جادویی‌اش زندگی می‌کردند. یک جورهایی آلزایمر مثبت داشت. نه اینکه حافظه‌اش کم باشد ها! مهربانی‌اش زیاد بود...

# نیکولای_آبی