نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

عزیزم شما کدوم طبقه می ری؟

دکمه آسانسور را زدم و منتظر پایین آمدنش شدم، پسره چند ثانیه بعد از راه رسید و دوباره دکمه‌ی آسانسور را فشار داد. انگار اگر دکمه را چند بار فشار بدهد آسانسوری که بالا گیر کرده، زودتر پایین می‌آید. سرم را انداختم پایین. نگاهم افتاد به کفش‌هایش. شبیه کفش‌های تو بود. یاد تو افتادم. پسره یکی دو بار دیگر دکمه را فشار داد. یاد روزهایی افتادم که هنوز زیاد نمی‌شناختمت. خنده‌ام گرفت. فکر کرد به او می‌خندم. اخم‌هایش را کرد توی هم. با صدای بلندتری زدم زیر خنده. یک بار دیگر دکمه را فشار داد. نمی‌توانستم خنده‌ام را جمع کنم. اعصابش خرد شده بود. از کنارش کشیدم کنار و به سمت پله‌ها رفتم. داشتم بلند و از ته دل می‌خندیدم. آن روزها آرزویم این بود که مثلا اتفاقی با تو توی یک آسانسور سوار شوم. فکرش را بکن. ته ته ته مسخرگی این است که آرزویت دیدن کسی توی آسانسور باشد! تمام سه طبقه را پیاده رفتم بالا و به آرزوهایم قهقهه زدم. احتمالا پسره هنوز آن پایین مانده بود و هی دکمه را فشار و به من فحش می‌داد...

# نیکولای_آبی