صد متر جلوتر
سه تا دختر روی صندلی عقب نشسته بودند، من هم جلو سوار شدم و تاکسی راه افتاد. از همان موقع که در را باز کردم، اینها داشتند با راننده میگفتند و میخندیدند. فکر کردم آشنایشان است، اما نبود. هر چه جلوتر میرفتیم هرهر و کرکرشان بیشتر میشد. راننده هم که ساکت میشد، اینها باز یک چیزی میگفتند و صحبت را ادامه میدادند. حرفهای چرتی میزدند که قسم میخورم حتی در محیطهای کاملا زنانه مثل استخر هم نمیشود شنید. آنقدر حرصم گرفته بود که دوست داشتم برگردم و بزنم توی صورتشان. تحمل دخترهای جلف از مردهای زنباز هم برایم سختتر بود. گفتم: «پیاده میشم». یکدفعه نگاهم به کنار خیابان افتاد. ماشین گشت ارشاد درست همان جا ایستاده بود. راننده پرسید: «اینجا؟» پیش خودم فکر کردم عجب اوضاع مسخرهای است، شاید کسانی مثل من را به خاطر مانتوی کوتاه یا شلوار تنگ بگیرند، اما هیچوقت دخترهای این مدلی را به خاطر زبان دراز و دهان بیش از حد گشادشان نمیگیرند! از توی آینه نگاهشان کردم و گفتم: «صد متر جلوتر!»
