مردی با چشم های خامه ای
آقای قناد من را که دید، سریع گفت: «دیگه ما رو دوست ندارین خانم؟ دیر به دیر میاین!»، خواستم بگویم «چرا باید شما رو دوس داشته باشم؟!» اما دیدم همین که بعد از سه ماه هنوز من را یادش مانده یعنی از خیلی از آنهایی که ادعای دوست بودن میکنند، دوست تر است. چیزی نگفتم. لبخند زدم. موقع بیرون آمدن یکهو سرم را برگرداندم و گفتم: «راستی من شما رو خیلی دوست دارما، فقط وقت نمی کنم بیام این طرفا». آقای قناد لبخندی به بزرگی یک دیس چینی آمد روی صورتش و چشم هایش مثل نان خامه ای درخشید...
# نیکولای_آبی
