نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

قسم می خورم که صدای خمپاره ها را می شنوم

امروز برای شانصدمین بار(!) شنیدم «بهت نمیاد!». چه چیزی؟ دوست داشتن ادبیات جنگ و شعر ها و داستان های جنگی. نمی دانم چرا نباید بهم بیاید. آیا آنهایی که ادبیات جنگ دوست دارند مدل خاصی حرف می زنند یا چشم هایشان رنگ خاصی است؟ اصلا چرا باید قیافه آدم ها به علایق و دلبستگی هایشان ربط داشته باشد؟ اینکه من آبی را دوست دارم یا دلم می خواهد موهایم را گاهی ببافم و رژ قهوه ای بزنم، چرا باید با دوست داشتن ادبیات جنگ در تضاد باشد؟

منظورم از ادبیات جنگ، حرف زدن از کلیشه ها و منعکس کردن صدای خمپاره ها نیست. هر چند آنها هم بخشی از این نوع ادبی هستند اما من در واقع عاشق خواندن و نوشتن درباره انعکاس جنگ در زندگی مردم، زن ها، بچه ها و سربازهایی هستم که پشت مسلسل هایشان قلب دارند. سربازها برای من همیشه مقدس ترین آدم ها در کل جهان اند. فرقی ندارد برای کدام کشور باشند. هر سربازی از هر کشوری وقتی برای افکاری که توی ذهنش هست بلند می شود و شروع به جنگ می کند، قداست می گیرد. حتی اگر همان سرباز برای یک ملت دیگر دشمن محسوب بشود. زن هایی که سال های زیادی از زندگی شان را مشغول منتظر ماندن برای کسی هستند که بر نمی گردد، بچه هایی که اسباب بازی شان پوکه های فشنگ است، این ها همه مقدس اند. حالا چه برای جنگ تحمیلی خودمان باشند، چه برای جنگ ویتنام، چه جنگ سوریه و چه جنگ جهانی!

خیلی وقت ها به خاطر همین چند خط عقایدم مورد تمسخر قرار گرفته ام. خیلی وقت ها مورد تعجب، و خیلی وقت های دیگر مورد خشونت، که نباید با این قیافه ام به مفهوم مقدسی مثل جنگ فکر کنم! خیلی از آدم ها فکر می کنند بهم نمی آید. خیلی ها فکر می کنند که بهتر است پایم را بکشم کنار، بهتر است بروم ناخن هایم را سوهان بکشم و بگذارم آنهایی که قیافه شان بیشتر شبیه «جنگ» است، بنشینند و ادبیات جنگ را بنویسند و هی از صدای خمپاره ها بگویند. هی از جسد های بدون سر، بدون دست، بدون پا بگویند! انگار که جنگ فقط صدای خمپاره است. انگار که باید آدم ها، زن ها، بچه ها، خانواده ها، عشق ها، رفاقت ها، دلبستگی ها، همه و همه را دفن کرد و نشست و فقط به صدای خمپاره ها گوش داد...کاش این «خیلی ها» می فهمیدند خیلی چیزها را نمی شود در قیافه آدم ها دید. و شاید آن کسی که موهایش از ما رنگی تر است، معنی جنگ را بهتر درک کند....

# نیکولای_آبی 

نیکولایی با چوب جادویی

اگر می شد نوع آفرینش مان را خودمان انتخاب کنیم، من پری آبی کوچکی می شدم که وظیفه اش حفظ کردن آرزوها بود. خیلی بد است که آدم ها به هر علتی مثل مشغله های زندگی، پیر شدن، یا حتی مردن، آرزوهایشان را فراموش کنند. آرزوها باید بچه ابرهای آبی نرمی باشند که از ذهن هر نفر به ذهن یک نفر دیگر سرک می کشند چون مردن آدم ها شاید با تولد جبران شود، اما مردن آرزوها را با هیچ چیز نمی شود جبران کرد. هیچ چیز!

# نیکولای_آبی 

خودم می برم، خودم می دوزم

وقتی از همه عالم و آدم می برم، شروع می کنم به دوختن یا بافتن یک چیزی. یک چیزی که شاید زیاد هم به کار نیاید. یک چیزی مثل لباس برای یک نینی که نیست و نبوده و نخواهد بود...

قبل از نصب جینگول جات!

# نیکولای_آبی 

کشف یک نوع خرمگس آفریقایی حامله

لذت تلاش کردن برای کشف، اختراع، تولید و هر جور ایجاد کردن دیگری که فکرش را بکنید، از بزرگ ترین لذت های دنیاست. حتی اگر نتیجه اش آنقدرها هم که فکرش را می کردید خوب نباشد. مثلا من امروز نشستم و 12-13 لاک آبی و سه چهار تا لاک سفید و صدفی که داشتم را ریختم روی زمین و آنهایی که عمرشان به نصف رسیده بود را با هم قاطی کردم. بعد به فلانی اسمس دادم که «من یه لاک رنگ شکم خرمگس آفریقایی در حال تخم گذاری دارم!» علامت خنده گذاشت و فکر کرد چرت می گویم. نمی توانست باور کند من شکم یک خرمگس چاق آفریقایی که بین فضولات انسانی، اشتباهی یک تکه زمرد قورت داده را با دستان خودم بازسازی کرده ام! اصلا بگذارید همه عالم و آدم به شما علامت خنده (یا حتی علامت های زشت تری که معمولا به کمک انگشتان دست ایجاد می شود!) نشان بدهند، به هیچ جایتان حساب نکنید. مهم شمایید و لذت اختراع و خرمگس سبزی که روی ناخن هایتان تخم گذاشته!

# نیکولای_آبی 

یک روز در تاریخ می نویسند...

در گذشته های دور و در جنوب غربی قاره ای به نام آسیا، کشوری بود که مقاماتش مادر رییس جمهور یک کشور دیگر که دقیقا زیر پونز نقشه قرار داشت را به خاطر عزاداری اش بغل می کردند، اما برای فوت هنرمندان و ورزشکاران و دانشمندان کشور خودشان یک خط پیام تسلیت هم نمی فرستادند!

# نیکولای_آبی 

بیایید سادگی مان را سشوار نکشیم

فکر می کنید این روزها چرا آدم ها کمتر عاشق می شوند؟ به خاطر رشد روزافزون تورم؟ به خاطر عدم تناسب ویژگی های فرهنگی و اجتماعی خانواده ها؟ به خاطر بالا رفتن سطح توقعات افراد در سنین جوانی؟ باید بگویم که پاسخ منفی است. عاشق نشدن افراد از نظر من یک دلیل بیشتر ندارد و آن هم ندیدن همدیگر در زمان سادگی است. باور کنید اگر می شد که بعضی ها بعضی های دیگر را درست بعد از بیرون آمدن از حمام و بدون اینکه آت و آشغالی به صورتشان مالیده باشند یا موهایشان را میزانپلی (!) کرده باشند، ببینند، بی شک الان آمار عشاق خیلی بیشتر از این ها بود. نمونه اش خود من. نامردید اگر مرا در این حالتی که گفتم ببینید و عاشقم نشوید...

# نیکولای_آبی 

شما معرکه اید آقای پستچی، می دانستید؟

گاهی پیش خودم فکر می کنم مگر توی دنیا چند تا پستچی هست که وقتی نامه ای برای یک نفر می برد و طرف خانه نیست، تلفن بزند و بپرسد کی می آید خانه و بعد هزار تا راه پیشنهاد بدهد برای اینکه همان روز بتواند نامه را به دست گیرنده برساند. دادن به خانم همسایه واحد چهار، انداختن داخل پارکینگ از گوشه شیشه ای که شکسته، تحویل دادن به لوله کش محله که از قدیمی های کوچه است و همه می شناسندش، رفتن و دوباره برگشتن و... بعد می نشینم و غصه می خورم که نکند ناگهانی بمیرم، در حالیکه هنوز فرصتش پیش نیامده باشد به پستچی تپل بگویم آشنایی با او از مهم ترین اتفاقات زندگی ام بوده...

# نیکولای_آبی 

حکایت آدم های ربطی، آب انار ملی و غرهای اضافی...

قبلا هم بارها این را نوشته ام که بعضی روزها (که دست خودم هم نیست) به جای کاکائو و شیرینی و این چیزها هوس خون می کنم! یعنی یک جورهایی تبدیل به یک گرگ تمام عیار می شوم که می توانم سر راهم هر کسی را بدرم و تکه تکه کنم. بعد چون از عواقبش تا حدودی نگرانم، فقط با فکر کردن به دریدن برخی آدم ها و خوردن آب انار به جای خون(!)، کمی تا حدودی خودم را آرام می کنم...

یکی از این دسته آدم ها، گروهی هستند به نام «ربطی ها»! لابد اسم شان را نشنیده اید اما وقتی توضیحش را بخوانید می فهمید که دور و بر شما نیز از قدیم الایام تعداد زیادی از اعضای این گروه وجود داشته اند. ربطی ها آدم هایی هستند که از همان بدو تولد و به محض خروج از شکم مادر هوای اتاق سزارین را به نازکی یا کلفتی قطر بند ناف ربط می دهند و همینطور که بزرگ می شوند به طور بسیار هوشمندانه و دقیق از محیط اطراف و آدم های دور و برشان تصویربرداری می کنند تا در وقت لزوم بتوانند هر چیزی را به چیز دیگری ربط بدهند.

البته بعد از مدتی پی به این می برند که این همه تلاش و کوشش هم برای زندگی ضرر دارد و تنها کافی است بعد از دیدن هر شخص حقیقی یا حقوقی و یا هر واقعه ای حداکثر سه مورد از ویژگی های آن را به ذهن بسپرند و بعد آن را به سه هزار واقعه دیگر ارتباط بدهند. مثلا چی؟ مثلا اگر یکی از ربطی ها به طور اتفاقی وارد زندگی شما شود و به سه نکته از زندگی تان (مثل دوست بودن با پسر همسایه، افتادن در درس ادبیات و تنفر از مقام مافوق) دست پیدا کند، این توانایی را دارد که هر اتفاقی را تا زمان مرگ شما به همین سه واقعه ربط بدهد. چنانچه به هر دلیلی ازدواج نوه تان هم به طلاق منجر شود او با یقین می گوید که این اتفاق ناشی از افتادن شما در درس ادبیات است. گاهی هم وقایع ربط مستقیمی به شما ندارند. مثلا پسرعموی زن پدر دختر دایی مادرتان در یک نشریه خارجی در مورد شلوار برمودا نظری می دهد که آدم ربطی فوق سریعا این نظر را یک اتفاق ناگوار و ناشی از دوست بودن شما با پسر همسایه تان می پندارد( همین قدر بی ربط یعنی!!!)

بعد شما توقع دارید با وجود گسترش روزانه این گروه های ربطی که به شکل باکتری به توان دو رشد می کنند، آدم هر دقیقه لبخند بزند و بگوید «بله. بله. حق با شماست» و آخرش هم یک «عزیزم و قربونت بشم» بچسباند ته حرف هایش؟ معلوم است که نمی شود! آدم دلش می خواهد یک روز که هوس خون به سرش زده بلند شود برود همه این ربطی ها را از بیخ و بن به صورت متساوی الاضلاع نصف کند (آخ که چقدر دلم می خواست به جای نصف کردن از یک واژه دو حرفی که حرف اولش هم «ج» است، استفاده کنم!) و بعد به نصفه های آدم های ربطی که سعی دارند نصف شدن خودشان را هم به یک چیزی مثل کامل نبودن هلال ماه در شب زاییده شدنشان ربط بدهند، نگاه کند...

# نیکولای_آبی 

اسم مصدر سیب زمینیت

اگر قرار باشد مهم ترین ویژگی خودم را فقط و فقط توی یک کلمه خلاصه کنم، بدون شک «سازگار» بودنم را اسم می برم. چیزی که خیلی وقت ها حرص خیلی ها را در می آورد. «چرا چیزی بهش نمی گی؟»، «واسه چی با همه اینطوری رفتار می کنی؟»و همین چیزهاست که باعث می شود در بیشتر مواقع دوستانم از دیدن همدیگر شاخ دربیاورند!

آخر می دانید؟ من توی دوستانم از بچه های 7-8 ساله دارم تا زن ها و مردهای 50-60 ساله. بعد با همه شان یک جورم. با بچه ها و آدم های میانسال، با دختر ها و پسرها، با ایرانی ها و غیر ایرانی ها و با مذهبی ها و غیر مذهبی ها. برایم فرقی ندارد دوستانم ریش دارند یا بین ابروهایشان تیغ می اندازند، برایم فرقی ندارد که چادر سرشان می کنند یا پشت چشمشان پنج رنگ سایه می زنند، برایم فرقی ندارد که دخترند یا پسر، لاغرند یا چاق، بی سوادند یا دکترا دارند! برای من صرفا وجود آدم ها کافی است و همین که بتوام دوستشان داشته باشم و به احساساتم ضرری نزنند قد همه خوبی های عالم می ارزد.

برای همین هم وقتی یک دختر 9 ساله می دود و بغلم می کند همانقدر خوشحال می شوم که مردی که دوستم است می گوید کوچکترین دخترش (که از من بزرگ تر است) وبلاگم را بهش معرفی کرده. برای همین وقتی فلانی بعد از دو سال ایمیل زدن می گوید که در واقع یک دختر است که با اسم پسرانه ایمیل می زند، هیچ تغییری توی احساس من ایجاد نمی شود. برای همین است که حس می کنم حتی اگر یک روز دوستان قاچاقچی و قاتل هم داشته باشم آنها را درست اندازه بقیه دوست خواهم داشت.

شاید شما بگویید اسم این ویژگی «سیب زمینیت!» (مصدر سیب زمینی بودگی). اما من اسمش را همان سازگاری می گذارم. اصلا چه فرقی می کند این یا آن. مهم این است که هر دوتاشان «س» دارد و من هر دوتاشان را دوست دارم...

 

+من یک تشکر که نه، میلیون ها تشکر به شما بدهکارم. به همه شمایی که آمدید نمایشگاه. حتی به شمایی که نشد بیایید و از راه دور برایم انرژی های خوب فرستادید. من از دوست عزیزی که برایم کتاب آورد، از سلمای کوچک و انار سرخی که همراهش بود، از کشمش های بدون چوب آن دختر خوش خنده، از گل سرخی که بوی خوبش هنوز هم هست، از مداد آبی ام، از آن دستبند دوست داشتنی،از دختری که لباس آبی پوشیده بود، از مامان و باباهای خوب که مرخصی گرفتند، از لبخندهای فوق العاده قشنگ‌تان، از عکس هایی که انداختیم، از حرف هایی که زدید، از انرژی هایی که دادید، از چشم های پر از حس زندگی تان، از ذوقی که کردم ممنونم. یک دنیا و از ته ته ته دل آبی ام از همه تان ممنونم...

# نیکولای_آبی 

وقتی روی تصویر روسری های آبی کات بدهند

از نعمت های خداوند، غیر از آب و شادی و لبخند و هوا و این ها، می شود به یک چیز مهم دیگر هم اشاره کرد و آن نعمت, «در اوج مردن» است. و البته این نعمتی است که تنها نصیب عده بسیار کمی از بندگان خدا می شود. یعنی آدم در تمام عمرش همه بدبختی های عالم را کشیده باشد اما در اوج بمیرد، انگار که راستی راستی خوشبخت ترین فرد دنیا بوده. اینطوری نگاهم نکنید. مرگ همیشه هم بد و غم انگیز نیست. خیلی وقت ها به این فکر می کنم که یک روز به اوج برسم و بعد خبر مردنم مثل بمب بترکد و برای اولین بار آدم هایی پیدا شوند که به نشانه غم، آبی پوشیده اند... قشنگ نیست؟ معلوم است که هست! شک نکنید!

# نیکولای_آبی 

کرم ریزان پاییزی

بعد از این همه مدت، دوباره پیام دادن به تو مثل کندن روی زخمی است که هنوز کاملا خشک نشده. خون می آید و بعدش هم پشیمان می شوم، اما عجیب کیف می دهد...

# نیکولای_آبی 

یک جفت خوشبختی سایز 40 لطفا!

یکی از حقایقی که باید در مورد زندگی من بدانید این است که من همیشه سعی می کنم طوری لباس بپوشم و رفتار کنم و حرف بزنم که خوشبخت به نظر برسم. نه خوشگل، یا متین و یا حتی با کلاس! چون پیش خودم فکر می کنم اگر یک روز هر کدام از آنهایی که ادعا می کردند عاشقم هستند اما به خاطر خوشبختی خودم(!) بهتر است با هم نباشیم را ببینم، چیزی که بیشتر از همه حرصشان می دهد خوشبخت بودنم است، نه خوشگلی یا متانت و یا حتی با کلاسی!

# نیکولای_آبی 

یک نقطه آبی روی ابرها

گاهی که می نشینم و هی به عالم و آدم غر می زنم، پیش خودم فکر می کنم چقدر احمقم! یک آدم از خدا چه چیز دیگری می تواند بخواهد، وقتی فقط به وابسته یک وبلاگ حالا یک عالمه دوست خوب دور و نزدیک دارد که بودنشان تبدیل به یکی از مهم ترین دلایل زندگی اش شده است!

شاید باورتان نشود اما دیروز در نمایشگاه از دیدن همان چند نفری که آمده بودند من و فریبا و تهمینه را ببینند داشتم پوست می انداختم (وقتی از خوشی در پوست خودتان نگنجید، چه کار می کنید؟ خب پوست می اندازید دیگر!!!) حتی فکر اینکه چند نفر بلند شوند و از دانشگاه بیایند برای دیدنمان، بخاطر ما کلاس بپیچانند، یا یکی یکهو وسط نمایشگاه بگوید مرا از لبخندم شناخته، یا آن یکی حتی توی یک غرفه دیگر هم مرا بشناسد، آنقدر برایم خوشحال کننده بود که حتی همین حالا از نوشتنش گریه ام گرفته. قسم می خورم هیچ وقت از دیدن هیچ کدام از فامیل هایمان آنقدر خوشحال نشده و نمی شوم که از دیدن خواننده های وبلاگم...

موضوع فقط هم آمدن و دیدن نیست. انقدر دوست های وبلاگی ندیده و نشناخته دارم که واقعا احساس خوشبختی می کنم و گاهی لازم می دانم برای این موقعیت خدا را هزار بار شکر کنم. شکر مگر برای چیست؟ برای معجزه یا نعمت؟ خب من در زندگی ام چه معجزه یا نعمتی بزرگ تر از این می خواستم از خدا بگیرم؟ همین کافی نیست که بودن کس یا کسانی تبدیل به بهانه ای برای زندگی بشود؟ همین کافی نیست که مثلا خواننده ای داشته باشم که از آمار وبلاگم عکس بگیرد و وقتی می بیند خودش هشتصد و هشتاد و هشت هزار و هشتصد و هشتاد و هشتمین بازدید کننده است، بخواهد این اتفاق خوب که به قول خودش فقط یک بار رخ می دهد را با من قسمت کند؟ همین کافی نیست که یک عالمه آدم بگویند وقتی آبی می بینند یاد من می افتند؟ همین کافی نیست که خیلی ها می گویند بعد از خواندن نوشته هایم لااقل برای چند ثانیه لبخند زده اند؟ همین کافی نیست که وقتی از خواننده هایم می خواهم برای مامان دعا کنند، یکدفعه بیست سی نفر با هم ایمیل می زنند که عصر همان روز رفته اند حرم امام رضا و برای مامان دعا کرده اند و من از تصور اینکه بیست نفر با هم توی حرم به یاد من بوده اند، گریه ام می گیرد؟ همین کافی نیست واقعا؟

فقط خواستم توی این پست بگویم با اینکه همه زورم را می زنم تا بدی های زندگی ام را تنها تنها بخورم و آن یک درصد خوشی ها را با خواننده هایم قسمت کنم، گاهی همان یک درصد انقدر بهم احساس خوشبختی می دهد که دلم می خواهد بمیرم. تا این خوشبختی کمرنگ تر نشده محو بشوم و تصویری از آن لبخند آبی شکلاتی (به قول یکی از خواننده ها!) برای همیشه بماند روی لنز چشم هایتان...

# نیکولای_آبی 

لبخند حق الناس است

تعداد آدم هایی که فکر می کنند اخم چهره شان را جذاب تر می کند، هزاران برابر کسانی است که فکر می کنند با لبخند جذاب می شوند. اما حقیقت ماجرا این است که تعداد کسانی که در واقعیت با لبخند زیبا می شوند، هزاران برابر کسانی است که با اخم قشنگ می شوند. حالا شما پرتقال فروش را پیدا کنید! 
# نیکولای_آبی 

damn text

بعضی وقت ها فکر می کنم که چقدر زندگی هایمان تکستی (text، یا همان متن خودمان!) شده. از طریق تکست عاشق می شویم «سلام. چه لحن قشنگی دارین. ممکنه بیشتر آشنا شیم؟»، همینطور تکستی ابراز عشق می کنیم «عزیزم بوس بوس بغل!»، تکستی قهر می کنیم «ده تا پیغام دادم چرا جواب ندادی؟»، تکستی آشتی می کنیم «لوس نشو بیا بوسم کن آشتی!»، تکستی ازدواج می کنیم «بگو بله دیگه!»، تکستی رابطه های اونجورکی برقرار می کنیم حتی (انتظار ندارید رابطه های اونجورکی را هم مثال بزنم که؟!!!)، بعد هم تکستی شکست می خوریم، طلاق می گیریم، افسرده می شویم و آخرش هم لابد می میریم و خبر مرگمان را تکستی به دیگران می دهند! همه غصه مان هم می شود این که بعد از مردنمان چه بلایی بر سر شبکه های اجتماعی و غیر اجتماعی و ضد اجتماعی و کوفت و زهرمار های تکستی مان می آید. پس شوق خوب به نظر آمدن جلوی کسی که دوستش داریم، شوق نگاه های یواشکی، شوق اولین سلام، اولین بوسه، اولین بغل، حتی شوق اولین قهر و ناز کردن و ناز کشیدن، چه می شود؟ انصافا این هم شد زندگی...؟!

# نیکولای_آبی 

هر زبانی بهر چیزی ساختند

نمی خواهم حرف های علمی بزنم ولی باور کنید توی همین چند ماه که دارم مسائل زبانشناسی می خوانم به نکته های واقعا جالبی برخورده ام. مثلا درست است که زبان های هند و اروپایی ریشه مشترک دارند و حتی خیلی از کلمه هایشان شبیه هم است اما من فکر می کنم آن چیزی که بعد ها باعث جدا شدن و شاخه شاخه شدن این زبانها شده، نه فقط مهاجرت و گذر زمان، که نوع رابطه آدم ها با همدیگر بوده.

مثلا آنهایی که با هم مهربان بودند کم کم تغییراتی را در لغاتشان به وجود آوردند و مدل خاصی با هم حرف زدند. آنهایی که مدام می جنگیدند یک جور دیگر،  آنهایی که مشغول داد و ستد شدند یک سری تغییرات ایجاد کردند و آنهایی که زدند توی خط تولید یک گروه اصطلاحات ساختند. برای همین است که با وجود ریشه مشترک همه زبان های هند و اروپایی، وقتی حرف زدن آدم هایی که به آن زبان ها صحبت می کنند را می شنوید حس می کنید انگار فلان زبان را فقط برای صنعت ساخته اند، فلان زبان را فقط برای کشاورزی، فلان زبان را فقط برای جنگ و آن یکی را برای علم.

شاید به نظرتان مسخره بیاید اما اگر یک بار امتحان کنید و زبان های مختلف را بشنوید، آن وقت یک نفر مثل من را مسخره نمی کنید وقتی بهتان بگوید که حتی فکر کردنش به عشق و عشق بازی و اینجور چیزها به زبان فرانسوی است!

# نیکولای_آبی 

فلسفه مایوی دو تکه!

رفته بودم ماست بخرم و خیار. که  مثلا ماست و خیار درست کنم. یک دفعه توی لوازم ورزشی فروشی محل که برند خیلی خفنی هم نیست یک مایوی دو تکه آبی در یکی از کنج های دور از دید ویترینش توجهم را جلب کرد. می دانم وجود مایوی دو تکه آبی یک امر طبیعی است اما نکته عجیبش اینجاست که قیمت هر تکه اش را جداگانه زده بودند و قیمت هر تکه برابر با دو سوم درآمد یک ماه من بود. ناگهان  ماست و خیار را به طور کل فراموش کرده و به یاد بحث های بسیار مهم تری مثل چند تکه بودن کفن زنانه میت افتادم. و درست همان لحظه بود که تصمیم گرفتم از این به بعد هر ماه مبلغی را برای بازماندگانم کنار بگذارم که وقت خریدن هر کدام از تکه های کفنم مجبور به فروش کلیه هایشان نشوند. درست است که شنا کردن شاید حق هر کسی نباشد اما مرگ مسلما حق است و گریزی از آن نیست!!!
# نیکولای_آبی 

از زبان یک دختر نیمه چرم

فلانی یک بار بهم گفته بود دخترهایی که کوله تمام چرم می اندازند را انقدر دوست دارد که می تواند ندیده و نشناخته و صرفا به خاطر کوله چرم شان به آنها پیشنهاد ازدواج بدهد. من اما هیچ وقت نتوانسته بودم یک کوله تمام چرم بخرم، حتی وقتی تصمیمش را گرفتم و یک ماه حقوقم را گذاشتم کنار برای خریدنش، یکدفعه نظرم عوض شد و دیدم خریدن یک عالمه کتاب دوست داشتنی برایم هزاران بار ارجحیت دارد به کوله چرم! پیش خودم گفتم اصلا بیخیال که فلانی من را به خاطر نداشتن کوله چرم دوست ندارد.

اما راستش چند روز قبل به طور اتفاقی توی ویترین مغازه ای که هیچ وقت حتی نیم نگاهی بهش نمی انداختم یک کوله نیم چرم نیم کتان دیدم. با اینکه پولم را برای چیز دیگری نیاز داشتم نتوانستم مقاومت کنم و کوله را خریدم. بعد پیش خودم فکر کردم من هیچ وقت تمام چرم نبوده ام. فلانی لابد یک چیزی در مورد دخترهای تمام چرم و دختر های نیم چرم می دانسته. برای همین هم همیشه نیمه دوستم داشته. یعنی هم داشته و هم نداشته. یک جورهایی هم از زندگی ام رفته و هم نرفته. هم به یادم هست و هم نیست. اما باز هم گفتم بیخیال. بالاخره یک آدم هایی هم توی دنیا هستند که دخترهای نیم چرم نیم کتان را دوست داشته باشند. مگر نه؟

# نیکولای_آبی 

خوشبختی های نخودی

و من عاشق لحظه لحظه زندگی می شوم وقتی بلوز راه راه زرد و مشکی ام را می پوشم و برادرم دم به دم می گوید: «زنبود شو» و من ویز ویز می کنم و مامان قاه قاه می خندد...

# نیکولای_آبی 

وقتی کوچه ها سن ات را به روت می آورند...

اگر محله تان مثل ما شکل «محله» بودن قدیمی اش را حفظ کرده باشد، با هیئت رفتن خیلی چیزها را می توانی بفهمی. می توانی بفهمی که همه اعضای دسته عزاداری همان پسرهای 15-16 ساله ای هستند که وقتی مدرسه می رفتی یک وجب قد داشتند و لپ شان را می کشیدی و سر به سرشان می گذاشتی، می توانی بفهمی که دختر خانم فلانی شوهر کرده، آقای فلانی نوه دار شده، و آن چند تا پسر خوش قیافه ای که روزهای نوجوانی ات عاشق زنجیر زدنشان بودی همه زن گرفته اند و بچه هم دارند، می توانی بفهمی همبازی مهد کودک ات حالا مداح شده و برادر فسقلی اش چلچراغ بلند می کند، می توانی بفهمی که دیگر برای زن های محله حال مادرت مهم نیست و ترجیح می دهند بپرسند «آقاتون چطوره؟»، می توانی بفهمی برای یک کارهایی زیادی پیر شده ای...

# نیکولای_آبی 

زجرکش کردن گوسفندها را تمام کنیم

یک نفر بیاید به من بگوید کجای دینمان نوشته که برای خوب شدن مریض هایمان یا برای راه افتادن کارمان باید جلوی یک عالمه آدم مثلا عزادار، روی کمر یک گوسفند بیچاره بنشینیم و گردنش را با چاقو ببریم و بگذاریم با دست و پای بسته روی زمین جان بدهد؟!

گیاه خوار نیستیم که نیستیم! لااقل می توانیم وظیفه هر کس را بگذاریم به عهده خودش. می توانیم بگذاریم گوسفند ها را کشتارگاه ها بکشند. می توانیم گوشت بخریم و به مساجد نذری بدهیم. می توانیم نذر کنیم که به بچه های بی سواد خواندن و نوشتن یاد بدهیم. برای بچه های بی سرپرست شال ببافیم. سالمندان بی خانواده را ببریم گردش. می توانیم توی خیابان ها زباله نریزیم که کار رفتگر محلمان را راحت کنیم. می توانیم به راحت ترین روش ممکن نذر کنیم که یک ماه به آدم ها لبخند بزنیم و بگذاریم از دیدن ما حس خوبی داشته باشند. می توانیم هزار کار دیگر بکنیم ولی به اسم دین، به اسم ثواب، به اس نذر، به اسم امام حسین، با این خفت جان بقیه آفریده های خدا را نگیریم.

خواهشا یک نفر بیاید به من بگوید چرا امام حسین باید از اینکه تا یک هفته بعد از مراسمش هر سال توی تمام خیابان ها خون ریخته خوشحال شود و کارمان را راه بیندازد. واقعا چرا...؟!

# نیکولای_آبی 

آدم تر ها

بعد از اینکه در طی ماه های گذشته از شدت خوردن غم و غصه به اندازه یک دایناسور ماموت نمای دوره پارینه سنگی چاق شدم، بالاخره تصمیم گرفتم ورزش کنم. آن هم یک ورزش جدید. در همین راستا پای رایانه خود نشسته و مشغول پیدا کردن آدرس باشگاهی که نزدیکمان باشد و این ورزش را داشته باشد، شدم. به طور حیرت آوری تمامی باشگاه های منطقه زعفرانیه این ورزش که چیز خاصی هم نیست و حتی وسیله خاصی هم نمی خواهد را داشتند اما هر چه خیابان ها پایین تر می آمد تعدادشان کمتر می شد. در آخرین نقطه هم یک نفر راضی شده بود این ورزش را در جایی نزدیک پارک ساعی آموزش بدهد ولی پایین تر از آن دیگر هیچ اثری حتی از اسم این رشته هم دیده نمی شد. راستش را بخواهید اولش خواستم از این همه تبعیض دلخور بشوم اما بعد پیش خودم فکر کردم یک دایناسور ماموت نمای عهد پارینه سنگی که دارد در میان مردمی از جنس اشراف روم باستان زندگی می کند، چرا باید از همچین چیزی دلخور بشود؟ بالاخره یک فرقی باید بین منی که فوق فوقش توی باشگاه های محله مان تردمیل دیده ام با اینهایی که هر روز از زیر آبشار سرد مصنوعی باشگاهشان رد می شوند، باشد یا نه؟ باید یک فرقی بین منی که از دویست تومان گران شدن تاکسی فشارم می افتد با اینهایی که آینه بغل ماشینشان قد یک سال کرایه تاکسی من می ارزد، باشد یا نه؟ باید یک فرقی بین من دایناسور با این اشراف باشد یا نه؟ قطعا جواب مثبت است و دوازده سال تمام توی کتابهای تاریخ و علوم مدرسه به ما دروغ گفتند که اشرافی گری بعد از رومی ها از بین رفت و خون همه آدم ها مثل هم است. باید باور کنیم که بعضی ها خون شان خون تر است!

# نیکولای_آبی 

بابابزرگ تیمور

تیمور می گفت که بابابزرگش روزنامه نگار بوده اما همیشه می گفته که نوشتن شغل نیست، نوشتن خود خود خود زندگی است. این که تیمور کیست و چه نسبتی با من دارد و پسر است یا دختری با اسم مستعار را بیخیال بشوید و به این فکر کنید که چقدر می تواند جالب باشد که مردی صبح تا شب کارش نوشتن باشد اما بگوید که نویسندگی عشق است، نه کار. آیا عاشق این مرد شدن به واسطه همین یک جمله، کار درستی است؟ یقینا بله! آن قدر درست که می توانم ادعا کنم اگر فقط پنجاه شصت سال زودتر به دنیا آمده بودم الان به جای دوست تیمور، مادربزرگش بودم...

# نیکولای_آبی 

آی امان امان امان...

آخ از آن نفر اولی که می رود توی دلت و نمی گذارد بعدی ها را دوست داشته باشی. خیلی وقت ها به این فکر می کنم که اگر می شد اولین عشق آدم به جای اولی، دومی باشد، چه می شد...

# نیکولای_آبی 

مرگ بهتر است یا سردرگمی؟

از سردرگمی بیزارم. همیشه هم همینطور بودم و معتقدم هیچ کلمه ای نیست که بتواند شدت نفرتم از این حالت روحی را نشان بدهد. مثل این است که از یک طرف به شما بگویند می توانید بروید توی یک فروشگاه بزرگ جوراب و یکی را انتخاب کنید یا اینکه بنشینید توی مترو و اولین فروشنده ای که فقط یک مدل جوراب داشت را صدا بزنید و جورابتان را از او بخرید و شما راه دوم را انتخاب کنید.

سردرگمی، سردرگمی است. فرقی ندارد توی انتخاب کردن یک مدل جوراب سردرگم بمانید یا توی انتخاب کردن راه زندگی تان. هر دوتای آنها حال بهم زنند. و من متاسفانه خیلی وقت ها توی زندگی ام دچار این حالت حال بهم زن بوده و هستم.

بعضی وقت ها چیزهای زیادی پیش رویتان هست که می توانید از پس همه شان بر بیایید اما فقط باید یکی را انتخاب کنید و این اصلا خوشحال کننده نیست. اینکه یک بدبختی بنشیند و پیش خودش فکر کند که دوست دارد برای بزرگسال بنویسد یا نوجوان، و بعد انقدر این حس گند ریشه بدواند توی مغزش که برود قرارداد چاپ کتابش را لغو کند تا بتواند یک تصمیم قطعی بگیرد. اینکه همان بدبخت ذکر شده بعد از مدت ها به این فکر بیفتد که اصلا دوست دارد بنویسد یا ترجیح می دهد بنشیند و مثل آدم درسش را بخواند، اینکه باز سردرگم بماند بین اینکه درس خواندن را دوست دارد یا بهتر است برود سازی که مدت ها پیش می زد را بزند، اینکه بماند و جان بکند یا همه چیز را ول کند و بنشیند به نقاشی کشیدن، اینکه حرص کمبود وقتش را بخورد یا برود با تمام قوا ورزش کند، همه اینها ته ته اش بر می گردد به حس گند سردرگمی. همان حسی که از یک جا به بعد نه تنها نمی گذارد بین این گزینه ها یکی را انتخاب کنید، که ترجیح می دهید قید همه شان را بزنید و سرتان را بکوبید به دیوار و با خیال راحت به خواب ابدی بروید! هدف از این همه فک زدن رساندن این مفهوم بود که آدم بمیرد اما سردرگم نشود!

# نیکولای_آبی 

چیزی که هستم

اگر فکر می کنید نویسنده این متن کسی است که یک بار به صورت اتفاقی و در شرف سفر از ایستگاه راه آهن (که دقیقا آن سر شهر است) یک نوع بیسکویت شکلاتی خوشمزه خریده و حالا هر چند وقت یک بار این همه راه می کوبد می رود تا راه آهن که از آن بیسکویت ها بخرد، باید بگویم که درست فکر می کنید! آفرین بر شما! اصلا شما برنده خوش شانس این هفته ما هستید که توانستید میزان چل بودگی نویسنده این متن را حدس بزنید. یک بسته بیسکویت شکلاتی به زودی به نشانی شما ارسال خواهد شد.با تشکر...!

# نیکولای_آبی 

اسمش را هم می گذارم جهاد خودآزاری!!!

توی هر خودکشی که حتما نباید یک عالمه خون و زیر خاک رفتن باشد. من خودم به شخصه هروقت درجه عصبانیتم می چسبد به سقف، برای تنبیه خودم تصمیم می گیرم  با یک آدم به شدت متعصب ازدواج کنم و بعد قید همه درس ها و کارها و خواندن ها و نوشتن ها و تفریحات و دوست هایم را بزنم و از صبح تا شب توی خانه به این فکر کنم که شوهرم اگر بفهمد فیلم خارجی با زیرنویس دیده ام بیشتر کتکم می زند یا فیلم خارجی بدون زیر نویس، اگر بفهمد با چادر رفته ام دم در بیشتر کتکم می زند یا با مانتو روسری، اگر بفهمد به پسر سه ساله همسایه گفته ام محسن بیشتر کتکم می زند یا محسن جان!

# نیکولای_آبی 

به کارگردانی خدا

دیروز توی یک کتاب خواندم که خدا به بنده هایش گفته اگر اندازه نقطه ای ایمان داشته باشند و به یک کوه بگویند از جا کنده شو، بی شک کنده می شود. معلم دینی مان هم همیشه همین را می گفت: «اگر اندازه یک ذره ی غبار ایمان داشته باشید و به درخت ها بگویید راه بروند، بی شک راه می روند.» می دانید؟ از وقتی 9-10 ساله بودم این جمله و جمله های شبیه آن را از زبان هزاران نفر دیگر شنیده ام و توی تمام این سال ها فقط و فقط به این فکر کرده ام که اگر آن نقطه، ذره، یا اتم ایمان مال من بود، یقینا به خدا پیشنهاد می دادم همه بدی ها و زشتی ها و کینه ها و جنگ ها و مریضی ها را بریزد دور و بعد به آدم ها بگوید انقدر همدیگر را بدون در نظر گرفتن ویژگی های انتسابی و اکتسابی دوست داشته باشند که از عشق بمیرند. اینطوری دنیا با یک پایان رمانتیک تمام می شد و خدا هم توی تیتراژش می نوشت: بر اساس طرحی از نیکولا...

# نیکولای_آبی 

از مزایای خط چشم نکشیدن

1-هفت دقیقه دیرتر بیدار شدن و صرفه جویی در وقت!

2-پس انداز کردن ماهیانه هفت هزار و سیصد تومان، به عبارت هر خط چشم بیست هزار تومان و هر سه ماه یک خط چشم!

3-قابلیت خاراندن چشم در هر ساعت از شبانه روز و با هر وسیله ممکن اعم از انگشت، دستمال، مقنعه و...!

4-امکان تبدیل شدن به معشوقه پسرهایی که دختر بی آرایش را بیشتر دوست دارند!!!

5-عدم ترسیدن از هر نوع مالیدگی، سیاه شدگی و ریختگی آن بر زیر و بالای چشم!

6-توانایی گرفتن سر به سمت بالا در زیر باران و گفتن جمله: «آخجون چه کیفی میده!» آن هم بدون استرس!

7-افزایش امید به زندگی از راه نگاه کردن مداوم به آینه و فکر کردن به اینکه «بدون آرایش هم زیاد بد نیستما»!

8-کیف لوازم آرایش سبک تر، درد کتف کمتر، زندگی بهتر!

9- شنیدن عبارت «عزیزم تو همه جوره قشنگی» از زبان یک نفر که دوستش دارید!

10-افزایش خوش قلبی از راه کاهش حسادت به کسانی که بدون تکیه گاه و در حین له شدگی در مترو خط چشم می کشند!

و...

# نیکولای_آبی 

سل لا سی دو لب خند

هر چقدر از زن هایی که عشوه خرکی می ریزند متنفرم، مرد هایی که وقت نواختن سازهای سنتی لبخندهای کمرنگ عشوه دار می زنند را عاشقم!

# نیکولای_آبی 

مطالب قدیمی‌تر