نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

قسم می خورم که صدای خمپاره ها را می شنوم

امروز برای شانصدمین بار(!) شنیدم «بهت نمیاد!». چه چیزی؟ دوست داشتن ادبیات جنگ و شعر ها و داستان های جنگی. نمی دانم چرا نباید بهم بیاید. آیا آنهایی که ادبیات جنگ دوست دارند مدل خاصی حرف می زنند یا چشم هایشان رنگ خاصی است؟ اصلا چرا باید قیافه آدم ها به علایق و دلبستگی هایشان ربط داشته باشد؟ اینکه من آبی را دوست دارم یا دلم می خواهد موهایم را گاهی ببافم و رژ قهوه ای بزنم، چرا باید با دوست داشتن ادبیات جنگ در تضاد باشد؟

منظورم از ادبیات جنگ، حرف زدن از کلیشه ها و منعکس کردن صدای خمپاره ها نیست. هر چند آنها هم بخشی از این نوع ادبی هستند اما من در واقع عاشق خواندن و نوشتن درباره انعکاس جنگ در زندگی مردم، زن ها، بچه ها و سربازهایی هستم که پشت مسلسل هایشان قلب دارند. سربازها برای من همیشه مقدس ترین آدم ها در کل جهان اند. فرقی ندارد برای کدام کشور باشند. هر سربازی از هر کشوری وقتی برای افکاری که توی ذهنش هست بلند می شود و شروع به جنگ می کند، قداست می گیرد. حتی اگر همان سرباز برای یک ملت دیگر دشمن محسوب بشود. زن هایی که سال های زیادی از زندگی شان را مشغول منتظر ماندن برای کسی هستند که بر نمی گردد، بچه هایی که اسباب بازی شان پوکه های فشنگ است، این ها همه مقدس اند. حالا چه برای جنگ تحمیلی خودمان باشند، چه برای جنگ ویتنام، چه جنگ سوریه و چه جنگ جهانی!

خیلی وقت ها به خاطر همین چند خط عقایدم مورد تمسخر قرار گرفته ام. خیلی وقت ها مورد تعجب، و خیلی وقت های دیگر مورد خشونت، که نباید با این قیافه ام به مفهوم مقدسی مثل جنگ فکر کنم! خیلی از آدم ها فکر می کنند بهم نمی آید. خیلی ها فکر می کنند که بهتر است پایم را بکشم کنار، بهتر است بروم ناخن هایم را سوهان بکشم و بگذارم آنهایی که قیافه شان بیشتر شبیه «جنگ» است، بنشینند و ادبیات جنگ را بنویسند و هی از صدای خمپاره ها بگویند. هی از جسد های بدون سر، بدون دست، بدون پا بگویند! انگار که جنگ فقط صدای خمپاره است. انگار که باید آدم ها، زن ها، بچه ها، خانواده ها، عشق ها، رفاقت ها، دلبستگی ها، همه و همه را دفن کرد و نشست و فقط به صدای خمپاره ها گوش داد...کاش این «خیلی ها» می فهمیدند خیلی چیزها را نمی شود در قیافه آدم ها دید. و شاید آن کسی که موهایش از ما رنگی تر است، معنی جنگ را بهتر درک کند....

# نیکولای_آبی