نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

وقتی کوچه ها سن ات را به روت می آورند...

اگر محله تان مثل ما شکل «محله» بودن قدیمی اش را حفظ کرده باشد، با هیئت رفتن خیلی چیزها را می توانی بفهمی. می توانی بفهمی که همه اعضای دسته عزاداری همان پسرهای 15-16 ساله ای هستند که وقتی مدرسه می رفتی یک وجب قد داشتند و لپ شان را می کشیدی و سر به سرشان می گذاشتی، می توانی بفهمی که دختر خانم فلانی شوهر کرده، آقای فلانی نوه دار شده، و آن چند تا پسر خوش قیافه ای که روزهای نوجوانی ات عاشق زنجیر زدنشان بودی همه زن گرفته اند و بچه هم دارند، می توانی بفهمی همبازی مهد کودک ات حالا مداح شده و برادر فسقلی اش چلچراغ بلند می کند، می توانی بفهمی که دیگر برای زن های محله حال مادرت مهم نیست و ترجیح می دهند بپرسند «آقاتون چطوره؟»، می توانی بفهمی برای یک کارهایی زیادی پیر شده ای...

# نیکولای_آبی