حکایت آدم های ربطی، آب انار ملی و غرهای اضافی...
قبلا هم بارها این را نوشته ام که بعضی روزها (که دست خودم هم نیست) به جای کاکائو و شیرینی و این چیزها هوس خون می کنم! یعنی یک جورهایی تبدیل به یک گرگ تمام عیار می شوم که می توانم سر راهم هر کسی را بدرم و تکه تکه کنم. بعد چون از عواقبش تا حدودی نگرانم، فقط با فکر کردن به دریدن برخی آدم ها و خوردن آب انار به جای خون(!)، کمی تا حدودی خودم را آرام می کنم...
یکی از این دسته آدم ها، گروهی هستند به نام «ربطی ها»! لابد اسم شان را نشنیده اید اما وقتی توضیحش را بخوانید می فهمید که دور و بر شما نیز از قدیم الایام تعداد زیادی از اعضای این گروه وجود داشته اند. ربطی ها آدم هایی هستند که از همان بدو تولد و به محض خروج از شکم مادر هوای اتاق سزارین را به نازکی یا کلفتی قطر بند ناف ربط می دهند و همینطور که بزرگ می شوند به طور بسیار هوشمندانه و دقیق از محیط اطراف و آدم های دور و برشان تصویربرداری می کنند تا در وقت لزوم بتوانند هر چیزی را به چیز دیگری ربط بدهند.
البته بعد از مدتی پی به این می برند که این همه تلاش و کوشش هم برای زندگی ضرر دارد و تنها کافی است بعد از دیدن هر شخص حقیقی یا حقوقی و یا هر واقعه ای حداکثر سه مورد از ویژگی های آن را به ذهن بسپرند و بعد آن را به سه هزار واقعه دیگر ارتباط بدهند. مثلا چی؟ مثلا اگر یکی از ربطی ها به طور اتفاقی وارد زندگی شما شود و به سه نکته از زندگی تان (مثل دوست بودن با پسر همسایه، افتادن در درس ادبیات و تنفر از مقام مافوق) دست پیدا کند، این توانایی را دارد که هر اتفاقی را تا زمان مرگ شما به همین سه واقعه ربط بدهد. چنانچه به هر دلیلی ازدواج نوه تان هم به طلاق منجر شود او با یقین می گوید که این اتفاق ناشی از افتادن شما در درس ادبیات است. گاهی هم وقایع ربط مستقیمی به شما ندارند. مثلا پسرعموی زن پدر دختر دایی مادرتان در یک نشریه خارجی در مورد شلوار برمودا نظری می دهد که آدم ربطی فوق سریعا این نظر را یک اتفاق ناگوار و ناشی از دوست بودن شما با پسر همسایه تان می پندارد( همین قدر بی ربط یعنی!!!)
بعد شما توقع دارید با وجود گسترش روزانه این گروه های ربطی که به شکل باکتری به توان دو رشد می کنند، آدم هر دقیقه لبخند بزند و بگوید «بله. بله. حق با شماست» و آخرش هم یک «عزیزم و قربونت بشم» بچسباند ته حرف هایش؟ معلوم است که نمی شود! آدم دلش می خواهد یک روز که هوس خون به سرش زده بلند شود برود همه این ربطی ها را از بیخ و بن به صورت متساوی الاضلاع نصف کند (آخ که چقدر دلم می خواست به جای نصف کردن از یک واژه دو حرفی که حرف اولش هم «ج» است، استفاده کنم!) و بعد به نصفه های آدم های ربطی که سعی دارند نصف شدن خودشان را هم به یک چیزی مثل کامل نبودن هلال ماه در شب زاییده شدنشان ربط بدهند، نگاه کند...
