نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

آدم تر ها

بعد از اینکه در طی ماه های گذشته از شدت خوردن غم و غصه به اندازه یک دایناسور ماموت نمای دوره پارینه سنگی چاق شدم، بالاخره تصمیم گرفتم ورزش کنم. آن هم یک ورزش جدید. در همین راستا پای رایانه خود نشسته و مشغول پیدا کردن آدرس باشگاهی که نزدیکمان باشد و این ورزش را داشته باشد، شدم. به طور حیرت آوری تمامی باشگاه های منطقه زعفرانیه این ورزش که چیز خاصی هم نیست و حتی وسیله خاصی هم نمی خواهد را داشتند اما هر چه خیابان ها پایین تر می آمد تعدادشان کمتر می شد. در آخرین نقطه هم یک نفر راضی شده بود این ورزش را در جایی نزدیک پارک ساعی آموزش بدهد ولی پایین تر از آن دیگر هیچ اثری حتی از اسم این رشته هم دیده نمی شد. راستش را بخواهید اولش خواستم از این همه تبعیض دلخور بشوم اما بعد پیش خودم فکر کردم یک دایناسور ماموت نمای عهد پارینه سنگی که دارد در میان مردمی از جنس اشراف روم باستان زندگی می کند، چرا باید از همچین چیزی دلخور بشود؟ بالاخره یک فرقی باید بین منی که فوق فوقش توی باشگاه های محله مان تردمیل دیده ام با اینهایی که هر روز از زیر آبشار سرد مصنوعی باشگاهشان رد می شوند، باشد یا نه؟ باید یک فرقی بین منی که از دویست تومان گران شدن تاکسی فشارم می افتد با اینهایی که آینه بغل ماشینشان قد یک سال کرایه تاکسی من می ارزد، باشد یا نه؟ باید یک فرقی بین من دایناسور با این اشراف باشد یا نه؟ قطعا جواب مثبت است و دوازده سال تمام توی کتابهای تاریخ و علوم مدرسه به ما دروغ گفتند که اشرافی گری بعد از رومی ها از بین رفت و خون همه آدم ها مثل هم است. باید باور کنیم که بعضی ها خون شان خون تر است!

# نیکولای_آبی