نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

شهر تو...

دارم به شهری می روم که تو از تک تک باجه هایش به من زنگ زده ای، از تک تک دفاتر پستش برایم نامه فرستاده ای، توی همه کوچه هایش وقت قدم زدن هایت با من حرف زده ای، از مغازه های کوچک و بزرگش برایم هدیه خریده ای و لابد وقت نبودنم غصه هایت را با دار و درخت هایش هم در میان گذاشته ای. من دارم به شهری می روم که همه اجزایش با انگشت نشانم می دهند و در گوش هم پچ پچ می کنند. دارم به جایی می روم که یک شهر مرا می شناسد اما من از همه شهر فقط تو را. آن هم با فعل ماضی. و این حس قشنگی نیست. می فهمی؟

# نیکولای_آبی 

یک روز در تاریخ می نویسند...

در گذشته های دور و در سرزمینی واقع در جنوب غربی آسیا، مردمی زندگی می کردند که در تمام معابر خود پله برقی نصب می کردند اما هر وقت می خواستند بروند بالا فقط پله های پایین کار می کرد و هر وقت می خواستند بروند پایین، فقط پله های بالا! مردمی که همگی عقل کل بودند و پیش خودشان حساب کرده بودند که اگر روی پله های برقی روشن راه بروند، حدود پنج-شش ثانیه زودتر می رسند و اگر روی پله های برقی خاموش راه بروند، حدود 5-6 پله کمتر راه در پیش دارند! مردمی که روی پله برقی همدیگر را هل می دادند، جیب هم را می زدند، برای هم ماچ می فرستادند، دخترهای پله بالایی یا پایینی را دست مالی می کردند، از همدیگر روی پله ها سبقت می گرفتند، دکمه خاموش کننده پله مسیر مخالف را می زدند و هرهر می خندیدند و در کل مردمی بسیار فرهیخته و شاد بودند!

# نیکولای_آبی 

دختر بی خطر

شاید بعد از خواندن اسم این مطلب به ذهنتان رسیده باشد که دختر بی خطر لابد کسی است که توی کیفش چاقو و پنجه بوکس ندارد و جیبتان را نمی زند و با یک لگد شما را به درک نمی فرستد، اما سخت در اشتباهید. چون دختر بی خطر در واقع کسی است که خطر هر گونه وابستگی عاطفی را از شما دفع می کند.

دختر بی خطر کسی است که اگر روزی با دوس دخترتان بیرون باشید و او را ببینید، می توانید با خیال راحت برایش دست تکان بدهید و مطمئن باشید چیزی که موجب خراب شدن رابطه شما و عشقتان باشد از زبانش بیرون نمی آید.

 دختر بی خطر کسی است که اگر متاهل باشید، هیچ وقت دلشوره قاطی کردن همسرتان سر رابطه داشتن با او را نخواهید داشت.

دختر بی خطر کسی است که اگر عاشق دختری باشید می توانید همه ماجرا را برایش تعریف کنید و دلتان قرص باشد که نه حسودی می کند، نه زیرابتان را می زند، نه شما را از عاشق شدن منصرف می کند.

دختر بی خطر کسی است که وقتی بهتان می گوید «با ریش خوشگل تری» می توانید مطمئن باشید که با ریش قشنگ تر هستید و پشت حرفش هیچ منظوری نیست.

دختر بی خطر کسی است که در هر وقت روز و هر وقت ماه و هر وقت سال می توانید به چای دعوتش کنید، حالش را بپرسید، ازش بخواهید شعر جدیدش را برایتان بخواند، برایش خاطره تعریف کنید و در کنارش قهقهه بزنید و پشت مقنعه اش را صاف کنید و خیالتان راحت باشد که توهم عاشقی نمی زند و خودش را آویزان گردنتان نمی کند.

دختر بی خطر کسی است که همیشه با شما هست و هیچ وقت مال شما نیست. کسی که شما را از ته دل دوست دارد اما هیچ وقت توقع ندارد از ته دل دوستش داشته باشید. کسی که به «قوربونت بشم» و «عزیزم» و «عشقم» اعتقادی ندارد و فقط و فقط دلش می خواهد «دوستی» را آن جور که در حقیقت هست، ادا کند...

# نیکولای_آبی 

هر شهروند پنج موش، هر موش پنج لقمه!

چند روز قبل یک منبع نمی دانم معتبر یا غیر معتبر اعلام کرد که زیر پای تهرانی ها پنجاه میلیون موش زنده خوار زندگی می کنند. حتی اگر این اعداد و ارقام را هم باور نکنیم و خیلی خوش بین باشیم و نیمه پر لیوان را ببینیم و روزی چهل بار به خودمان بگوییم «مثبت فکر کن»، باز هم تصورش وحشتناک است که با آمدن این موش ها به روی زمین در اثر هر اتفاقی، به هر شهروند تهرانی چیزی در حدود 5 موش می رسد و هر موش می تواند تنها با حدود 5 گاز کلک آن شهروند بنده خدا را بکند! حالا هی من بگویم به موش ها احترام بگذارید، هی شما گوش ندهید. وقتی داشتند همین گوش هایتان را به عنوان دسر می خوردند به حرفم می رسید!

# نیکولای_آبی 

آبی های نرم و ماچیدنی

وقتی می خواهی روی صندلی جلوی ون تاکسی بنشینی، آقایی که هیکلش حداقل شش برابر توست بهت بگوید: «ببخشید خانم. من چون یه ذره تپلم(!) اگه اشکال نداره جلو بشینم...»

وقتی می خواهی بپیچی به کوچه سمت چپی، یک خانم پیر گیگیلی صدایت کند و بگوید: «بیا از اون ور برو. این ور خطر ناکه» بعد تو هی بگویی «خونه مون این وره آخه» و او هی اصرار کند که از آن طرف بروی و دلش نخواهد بگوید می ترسد تنهایی از خیابان رد شود...

وقتی از خستگی روی صندلی اتوبوس ولو شده ای هی خوابت ببرد و هر وقت چشم هایت را باز می کنی، پسر بچه فینگیلی صندلی رو به رویی برایت ماچ بفرستد...

وقتی آخر شب راننده بهت بگوید: «روز خوبی داشته باشین، خدانگهدار»، وقتی فلانی مداد آبرنگی اش را که دست تو جامانده بود بدهد به خودت، وقتی قیافه غریبه ای برایت آشنا باشد و سلام بدهی و با لبخند بگوید: «علیک»...

# نیکولای_آبی 

.

می شد به جای این هیکل هفتاد کیلویی مختلف الاضلاع با این همه عرض و طول و ارتفاع، و هزاران تریلی مشکلات روحی و عاطفی و عشقی و اینها، یک نقطه کوچک باشم که یک بار اتفاقی در یک همجواری ساده دل به یک نقطه دیگر ببندم و بهش بچسبم و دو تایی تبدیل به یک نیم خط کوچک بشویم و تا آخر عمر به خوبی و خوشی در همان کلمه کنار هم زندگی کنیم. نه؟

# نیکولای_آبی 

حرف حساب

مامان (بعد از برگشتن از فروشگاه) :برو اونور حوصلتو ندارما!

من: چرا؟ بده من کیسه ها رو.

مامان: نمی خواد. برو کنار میگم!

من: عه! چرا خب؟

مامان: دختره عین انتر بود. اومده بود خرید. یه دوست پسر داشت شبیه فرانکی. خوش قد و هیکل و خوشگل و با کلااااس!

من: خب به من چه؟

مامان: هیچی. اون وقت تو برو بیست و چهار ساعته بشین پای اون بیلبیلک تق تق تق تایپ کن فکر کن همه عاشقتن! خنگ خدا!

من: !

# نیکولای_آبی 

شبکه کابوس

خواب هایم شبیه برنامه های صدا و سیما شده. هر شب خواب قبرستان می بینم.خواب جنگ. خواب جسد و سرهای بریده و گریه و غسالخانه. در خوشبینانه ترین حالت ممکن  و حتی وسط خواب های خنده دارم، حداقل یک بیمارستان هست....

# نیکولای_آبی 

پناهگاه

مادرهایی که بیشتر وقتشان را در آشپزخانه می گذرانند، عاشق ظرف شستن و سبزی خرد کردن و بوی پیاز گرفتن نیستند. آنها فقط نسبت به بقیه مادرها، احساس غریبگی بیشتری به شوهر و بچه هایشان دارند...

# نیکولای_آبی 

جنگ یک زهرمار واقعی است، چه توی کوبانی باشد، چه غزه، چه بورکینافاسو!

دوستم که کرد عراق است، گوشی اش را می گیرد طرفم و عکس دختربچه ای را نشانم می دهد: «دخترمه». بچه خوشگی است. از همان کردهای چشم ابرو قشنگی که آدم را وسوسه می کنند به ازدواج و بچه دار شدن. ولی من باز هم دلم نمی خواهد بچه دار شوم. حتی اگر بتوانم همه هزار دلیل قبلی را حل و فصل کنم، حتی اگر از پس همه نیازهای مادی و معنوی اش بر بیایم، حتی اگر بتوانم پاسخگوی همه سوالاتش باشم، باز هم یک جا کم می آورم. وقتی دخترم رو کند به من و بپرسد :« آدما چرا می جنگن؟» واقعا جوابی ندارم. فقط می توانم نگاهش کنم و مثل خیلی از مادرها شانه هایم را بالا بیندازم.

همیشه فکر می کردم که جنگ وحشتناک ترین اتفاق زندگی بشریت است. البته اگر بشود اسمش را اتفاق گذاشت. دوستم می گوید: «شما صبح تا شب توی اخبار داعش رو نشون میدید و می ترسید. ولی ما عادت کردیم!» فکرش را که می کنم می بینم از خود جنگ وحشتناک تر، عادت کردن به جنگ است. عادت کنی یکهو بیایند همسایه تان را بگیرند و سرش را ببرند. عادت کنی از چند کیلومتری خانه تان صدای بمب و خمپاره و مسلسل بیاید. عادت کنی به استرس داشتن، به هر روز منتظر مرگ بودن، به در به در شدن...

من دوست ندارم بچه دار بشوم. حتی اگر مطمئن باشم بچه ام دختر چشم ابرو قشنگی می شود که همه را وسوسه به بچه دار شدن می کند. دلم نمی خواهد مثل همین دوست کردم یک روز که دخترم پرده را زده کنار تا خیابان را نگاه کند، بهش بگویم: «اونجا رو می بینی؟ ته همین خیابونی که خون ریخته. من و بابات اولین بار اونجا همدیگه رو بوسیدیم» و بعد دست دخترم را بگیرم و بروم یک کشور دیگر که قرمزی جنگ توی ذهن بچه ام کمرنگ تر بشود.من این را دوست ندارم...

# نیکولای_آبی 

ما ضایع ها

ما دو تا نشریه ایم که توی یک دفتر کار می کنیم. البته این چیز عجیبی نیست. چیز عجیبش این است که ما نه تنها شباهتی به هم در هیچ یک از حوزه های کاری و علایق و توانایی هایمان نداریم بلکه عین سیبی هستیم که از وسط نصف شده اما نصفش را کرم خورده و نصف دیگرش گندیده. همین قدر خوب و دوست داشتنی!

اتاق بغلی ها آدم های خیلی باکلاسی هستند! انقدر با کلاس که وقتی در ورودی را باز می کنند مستقیم زل می زنند توی چشم های ما و بدون اینکه سلام بدهند به اتاق خودشان می روند. آنها انقدر با کلاسند که حتی وقتی می خواهند از انبار (که اتفاقا در آن هم توی اتاق ما باز می شود) چیزی بردارند بدون گفتن اهم، اوهوم، یالا(!)، هوی، پخ و هر واکنش دیگری وارد شده و چیز خود را بر می دارند و می روند. البته ما تا مدت ها فکر می کردیم که اتاق بغلی ها از دوستان عزیز و معلولی هستند که توانایی صحبت ندارند یا تارهای صوتی شان مشکل دارد ولی بعد ها فهمیدیم که  مشکلی ندارند جز باکلاسی!!!

اتاق بغلی ها نه تنها تارهای صوتی شان به درستی کار می کند بلکه بیش فعالی صوتی هم دارند. یعنی چه؟ یعنی با صدای بلند و بسیار رسا، تنها پس از عبور از جلوی اتاق ما شروع به صحبت می کنند و حتی یک ثانیه هم نمی گذارند ما از صحبت های دلنشین شان بی بهره شویم. البته ما معمولا چیزی نمی فهمیم. آخر می دانید؟ اتاق بغلی ها نه تنها با کلاسند بلکه بسیار هم روشنفکر هستند و تمام مدت در مورد مسائل مهمی از قبیل اسارت عقل، رقیت سکوت و جمود و ابعاد و موانع هرمنوتیک غربی(!) صحبت می کنند، در حالیکه ما ترجیح می دهیم وقت های آزادمان را به شنیدن صدای شماعی زاده یا تعریف کردن خاطره شکست های عشقی متعددمان بگذرانیم.

اتاق بغلی ها در کنار باکلاس و روشنفکر بودن، بسیار خفن هم هستند. به طوری که هر روز برای تقویت تارهای صوتی خود چندین پاکت سیگار در محیط بسته می کشند و دود آن را از طریق کانال کولر و دیگر راه های موجود نظیر هواکش برای ما می فرستند که ما هم در راه خدا حداقل به طور غیر مستقیم یک ذره مثل آنها خفن بشویم. البته ما از این موقعیت حداکثر استفاده را کرده و منتظر می مانیم تا مرد جوان خوشتیپ همسایه پایینی بیاید و بگوید «خفه شدیم، به همکاراتون بگین سیگار نکشن!» و حسابی او را نگاه کنیم!

به هر حال ما با اتاق بغلی ها زمین تا آسمان فرق داریم. برای همین مثل ضایع ها هر روز به همه بلند بلند سلام می دهیم. می خندیم. در مورد حراج فصل آدیداس و آخرین کتابی که خوانده ایم (و ربطی هم به هرمنوتیک غربی ندارد!) حرف می زنیم و هر روز با خودمان لواشک غیر بهداشتی و شکولات و ماکارونی به سر کار می بریم. آخر می دانید؟ ما نه با کلاسیم. نه روشنفکریم. نه خفن!  

# نیکولای_آبی 

بعد از خواندن این پست کمی قر بدهید!

وقتی کتیبه های باستانی را می خوانیم، توی اکثرشان نوشته: «خدا آسمان را آفرید، زمین را آفرید، انسان را آفرید، و شادی را برای انسان آفرید...» سوالی که پیش می آید این است که پس چرا 99 درصد ما شاد نیستیم؟

جواب های ممکن می تواند این باشد که ما انسان نیستیم، کتیبه ها جعلی است، جمله بعدی کتیبه یعنی «ولی سریع پشیمان شد و شادی را از او گرفت!» پاک شده است، آن وقت ها نمی فهمیدند دیر آمدن اسمس دوست پسر آدم چقدر غمناک است(!) و... جا دارد در ادامه سوال قبلی این را هم بپرسیم که واقعا به کجا داریم می رویم و آیا هدف ما از آفرینش این بوده است؟!

# نیکولای_آبی 

نارنگی

آقای مسئول غذاخوری، نارنگی را از توی جعبه در آورد و توی سینی فلزی کنار کوفته هایم انداخت. نارنگی خندید و به من سلام کرد. ظرف را برداشتم و رفتم روبروی دو دختری که روی صندلی های آخر سالن نشسته بودند، نشستم. یکی از دخترها من را می شناخت و وبلاگم را می خواند و نارنگی از این آشنایی خوشحال شده بود. غذایمان را خوردیم. دختر پرسید چرا آبی نپوشیده ام و من دلم گرفت و بعد از بیرون آمدن از سلف، نارنگی را توی کیفم گذاشتم و برایش  از روزهایی که حوصله ام سر جایش بود و دو ساعت برای ست کردن لباس های آبی و لاک هایم وقت می گذاشتم حرف زدم و نارنگی دلش برایم سوخت.

با نارنگی تا آن سر انقلاب رفتیم و «زندگی در پیش رو» را برای بچه هایی که سفارش داده بودند خریدیم و کتابفروشی های مورد علاقه ام را به نارنگی نشان دادم. از راه جدیدی به دانشگاه برگشتیم. نارنگی تمام مدت از گوشه باز زیپ کیفم داشت خیابان ها را نگاه می کرد. همان موقع بود که یادم افتاد باید به «آ» زنگ بزنم. «آ» را کلا 3-4 بار دیده بودم اما از آن هایی بود که آدم پیششان احساس امنیت می کرد و دوست نداشت ولشان کند. با نارنگی تا جلوی کتابخانه رفتیم. «آ» آمد. من و «آ» شیرکاکائو خوردیم و برای بعد از کلاس قرار گذاشتیم و نارنگی داشت همه زورش را می زد که از لای حرف هایمان بفهمد پایان نامه و دفاع چه معنی ای می دهند.

نارنگی را با خودم بردم سر کلاس فارسی باستان. توی کیفم ماند و نوشتن چند حرف میخی را یاد گرفت و عاشق صدای استاد شد و بعد از کلاس که باز هم توی کتابخانه منتظر آمدن «آ» بودم ازم خواست تا اسمش را به خط میخی بنویسم. «آ» دوباره آمد. نارنگی را گذاشتم توی کمد کتابخانه. دلش گرفت. چند بار به دیواره کیفم مشت کوبید. لابد از تاریکی می ترسید. با «آ» خیلی سریع رفتیم و فروشگاه کتاب را نگاه کردیم و باز آمدیم سراغش. بعد قدم زنان تا بوفه دانشکده ادبیات و پیش ناصرخان رفتیم و بعد توی حیاط روی نیمکت زردی نشستیم. نارنگی را از کیفم درآوردم و روی نیمکت گذاشتم. «آ» گفت که نارنگی نمیخورد. نارنگی خوشحال شد و با دقت بیشتری به مجسمه ی فردوسی نگاه کرد و بعد آدم هایی که تند تند از این طرف به آن طرف می رفتند را شمرد و سرش درد گرفت. حوصله حرف های ما را نداشت. «آ» داشت بهم می گفت که باید از این حال داغون بیرون بیایم و یک کم فکر خودم باشم. نارنگی معنی این حرف های روانشناسانه را نمی فهمید. برای همین بلند شدیم و سه تایی به نمایشگاه کتابی رفتیم که شاید نارنگی هم از کتابهای سفید و نارنجی اش خوشش می آمد.

از دانشگاه که زدم بیرون، نارنگی هنوز توی کیفم بود. به طرف مترو راه افتادم. نارنگی روی پله برقی به تنه مردم خورد و این طرف و آن طرف کوبیده شد. بعد هم با من سوار واگن بانوان شد و بوی گند و صدای هرهر دخترها را گوش داد و برای اولین بار جمله «لباس زیر گیاهی سه تا ده تومن» را شنید. نارنگی له شد. منتظر ماند تا آن ایستگاه خلوته برسد و روی پای من روی صندلی بنشیند. بعد یکدفعه چند تا ضربه به کیفم زد و گفت «اینجارو نگاه». سمت چپم را نگاه کردم. پسر هشت-نه ساله ای نشسته بود و سرش را انداخته بود پایین و توی دستش یک دسته فال بود. هیچی نمی گفت. نارنگی پرسید «چشه؟». یکدفعه پسره سرش را گرفت بالا و گفت «فال می خری؟» کیف پولم را درآوردم و نشانش دادم. طبق معمول یک هزاری هم توی کیفم نبود. پسره گفت «توی کارتت که داری» سه ایستگاه به جایی که می خواستم پیاده بشوم مانده بود. ایستگاهی که من پیاده می شدم 20 دقیقه پیاده روی داشت تا برسد روی زمین. پسره گفت که همراهم می آید تا از عابر بانک پول بگیرم. نارنگی هی سرش را می گرفت طرف من، هی می گرفت طرف پسره و حرف هایمان را گوش می داد.

پسره تمام راه را همراه من آمد و مردم با چشم های گرد به من و پسری که دمپایی پایش کرده بود و بلوز کثیفی به تن داشت نگاه کردند. من سوال می پرسیدم و او جواب می دم. سه تا دروغ یکی راست. گفت مدرسه می رود. گفت ظهر ها می آید سر کار. شب ها مشق هایش را می نویسد. نارنگی پرسید «مشق چیه؟» . آرام به کیفم ضربه زدم که یعنی ساکت. پسره ادامه داد که بعضی وقت ها توی ایستگاه هایی که مامور نباشد چند ساعت می خوابد. از اینکه کنارم راه می آمد و خودم را عقب نمی کشیدم یک جورهایی خوشحال بود. گفت با پولی که بهش می دهم برای خودش عیدی می خرد. نارنگی دوباره پرسید «عیدی چیه؟». از ظهر تا غروب این همه حرف نزده بود نمی دانم چرا حالا هی سوال پرسیدنش گرفته بود.

پسره باز گفت که هوا زود تاریک می شود و میترسد که شب ها برود خانه. بعد پرسید «تو الان می ری خونه؟ خوش به حالت» بهش گفتم که تازه باید اتوبوس سوار شوم و من هم مثل او شب می رسم. دوباره گفت «خوش به حالت. هر وقت بخوای توی کارتت پول هست؟» رسید آخرین برداشت را از کیفم درآوردم و نشانش دادم. باقیمانده پانزده هزار تومان. بهش گفتم که تا ته ماه 10 روز مانده و من باید با همین یک ذره همه کارهایم را بکنم و وضع او از من بهتر است. چشم هایش برق زد و خندید. پله برقی ها را یکی یکی بالا آمدیم و دوست تر شدیم. عابر بانک اولی خراب بود. نارنگی با مشت کوبید بهم که چرا تحویلش نمی گیرم. به پسره گفتم توی ایستگاه بماند تا بروم از عابر بانک بیرونی برایش پول بگیرم. ترسیده بود دروغ بگویم و بپیچانمش. منتظر ماند و همانطور یک وری از گوشه ایستگاه نگاهم کرد. توی راه عابر بانک تند تند همه چیز را برای نارنگی توضیح دادم. نارنگی گفت «آخی...»و پسره از دیدنم گفت «آخیشششش». بهم گفت باید روزی 20 هزار تومان کار کند. توی ایستگاه با هم پول خرد هایش را شمردیم و همانقدر که کم داشت بهش دادم. دوباره خندید و تشکر کرد و خواست برود که یک امشب را قبل از تاریکی به خانه برسد. یکدفعه گفتم «صبر کن» و دست کردم توی کیفم. نارنگی داد زد «چیکار می کنی؟». نارنگی را برداشتم و دادم به پسره. دوباره خندید. نارنگی را انداخت توی کیسه سیاهش و لی لی کنان و در حالیکه کیسه را توی هوا می چرخاند رفت داخل راهرو.

برای پسره دست تکان دادم. برای نارنگی هم که شاید می رفت دل مادری را شاد کند، یا می رفت که دل مرد صاحب کار این پسره را به دست بیاورد و نگذارد کتکش بزند، یا می رفت که شکم پسره را سیر کند، دست تکان دادم. من خوشحال بودم. پسره خوشحال بود. نارنگی هم که تا امروز ظهر یک نارنگی زندانی در جعبه بود و حالا یک نارنگی فداکار جهاندیده، حسابی خوشحال بود...

# نیکولای_آبی 

سادگی از صدایشان شرشر می ریزد...

از تفریحات هر روزه زندگی من این است که وقتی برای تهیه یک گزارش می روم، حتما با تعداد زیادی از بچه ها گفتگو کنم. بعد برگردم خانه و صدایشان را نه یک بار، که صد بار گوش کنم.

- خانم، کی پخش میشه؟

- به نام خدا. عه، چیزه، ببخشید چی باید بگم؟

- سلام. الان واقعا داره ضبط میشه؟

- خانم، میشه صدای خودمو گوش کنم؟

- خانم ببخشید، صدامونو چه جوری چاپ می کنین؟

# نیکولای_آبی 

هفتاب نیکولایی (3)

این هم سومین هفتاب نیکولایی با کمی تاخیر. کتاب این شماره : زندگی در پیش رو، اثر رومن گاری. جهت تهیه کتاب اگر خودتان پیدایش نکردید، ایمیل بزنید تا برایتان تهیه کنم.

برای بزرگ دیدن هفتاب، روی تصویر زیر کلیک کنید:


برچسب‌ها: هفتاب نیکولایی
# نیکولای_آبی 

بوی گند دوست داشتن های دست دوم

دیشب بعد از پنج-شش سال خیلی بی مقدمه و بدون اینکه بهش فکر کرده باشم، خوابش را دیدم. آن هم نه خواب خودش را، بلکه خواب صدایش را. راستی شما تا حالا خواب صدای کسی را دیده اید؟ مسخره است که یک نفر بعد از این همه سال بیاید توی خوابتان و حتی یک لحظه از جلوی چشمتان رد نشود، فقط صدایش را بگذارد و برود. آن هم مخفیانه. آن هم توی یک نوار کاست قدیمی. یک جای دور. وسط یک جنگل. زیر یک عالمه خاک!

بله. دیشب با این همه مصیبت توانستم صدایش را بشنوم. آن هم وقتی که بعد از مدت ها تازه داشتم به دوست داشتن آدم جدیدی فکر می کردم. با همین آدم جدید رفته بودیم وسط یک جنگل. خوش و خرم. گفته بودیم و خندیده بودیم و شیب تند سربالایی را هن هن کنان دویده بودیم و دست های همدیگر را محکم گرفته بودیم و هی به هم نگاه های معنادار کرده بودیم وبعد یکدفعه دلمان خواسته بود یک جا بنشینیم و مثل مرغ شروع کنیم به کندن زمین.

آدم جدید را از قبل می شناختم. حتی این را می دانستم که دختر دیگری را دوست دارد. اما میدانید؟ بعضی از ما دخترها یک جور مرض بی درمان داریم و آن هم این است که خوشمان می آید کسی به خاطر ما به یک نفر دیگر خیانت کند. حتی اگر خودمان نخواهیم با او بمانیم ولی دوست داریم که معشوقه قبلی اش را به خاطر ما بفرستد به درک و بعد عاشق ما بشود و ما احساس پیروزی کنیم و توی یک جایمان عروسی بگیریم! آدم جدید هم همین بود. دست های من را با همان دست هایی که شاید تا دیروز توی دست دختر دیگری بود، گرفته بود و من از این موضوع خوشحال بودم. بعد کمکم کرده بود که زمین را بکنم. نمی دانم. شاید می خواست یک به یک مساوی بشویم که گناه من کمتر از گناه او نباشد.

آنقدر کنده بودیم که رسیده بودیم به یک پاکت زرد. شبیه همان پاکت هایی که همیشه برای این و آن پست می کنم. توی پاکت یک نوار کاست بود. نوار کاستی که صدایش بدون ضبط هم پخش می شد و از لای درز پاکت بیرون می زد. صدای او بود. همان که قبل تر ها دوستش داشتم. برایم یک عالمه شعر خوانده بود. صدای خنده های ضبط شده من هم وسط شعر خواندنش می آمد. نوار کاست را گرفته بودم دستم. به روی خودم نمی آوردم که این صدای کسی است که دوستش داشتم و دوستم داشته و مخاطب تمام این «تو» های توی شعر منم. آدم جدید هنوز دستم را گرفته بود و نمی خواست به روی خودش بیاورد که با همین دست هایش چقدر تا حالا روسری دختری که دوستش داشته را صاف کرده. من داشتم به اوی قبلی خیانت می کردم. آدم جدید داشت به دختری که دوستش داشت خیانت می کرد. می خندیدیم و دست های همدیگر را محکم تر فشار می دادیم. با همان خنده های دست دوم. با همان دست های دست دوم! بوی گند همه خوابم را پر کرده بود....

# نیکولای_آبی 

بیچاره دختره دیوونه است

توی تاکسی نشسته بودم. کنار پنجره. کنار پنجره نشستن را دوست دارم. اینکه مثل بچه ها دستم را از شیشه بگیرم بیرون هم دوست دارم. حتی اینکه باد بیاید و موهایم را به هم بریزد هم دوست دارم. توی تاکسی نشسته بودم و بعد تاکسی از پل هوایی بالا رفت. خورشید افتاد توی چشمم. یکدفعه با ذوق به دختر کناری ام که داشت پای تلفن با قهقهه های کش دار برای کسی عشوه می آمد، گفتم: "نگا کن. امروز خورشید کامله". به جای خورشید، من را یک جوری نگاه کرد و بعد خودش را کمی جابه جا کرد و شروع کرد به پچ پچ کردن پای تلفن. سرم را برگرداندم به طرف پنجره. دست خودم که نیست. بعضی وقت ها بعضی چیزها به نظرم عجیب می آیند و دوست دارم آنها را به کسی که دوستش دارم بگویم. هرچند نه آن چیزها در واقعیت عجیب باشند نه من کسی را دوست داشته باشم...

# نیکولای_آبی 

مش منوچهر میر مارمالادی

امروز توی راه برگشت داشتم به دوست داشتن فکر می کردم. بله، به همین عبارت ساده اما عمیق دو کلمه ای! بعد نشستم اسم کسانی که چند درصدی دوستشان داشته ام یا آنها دوستم داشته اند را با انگشت های دست (و شاید پا!) حساب کردم. نکته جالب این بود که تمام افراد توی لیست یا اسمشان «م» داشت یا فامیلی شان. عجیب نیست؟ پیش خودم فکر کردم یا اسم های «م» دار توی زبان ما زیادند یا اینکه افراد «م» دار توی زندگی من. این همه «م» نافرجام در دوست داشتن روا نیست انصافا. مگر اینکه خدا بیاید و در جواب این همه «م» نافرجام یک شوهر سرشار از «م» به من عطا کند. چیزی شبیه مش منوچهر میر مارمالادی مثلا!!! 

# نیکولای_آبی 

نعمت با «ع» غلیظ!

استادهای جدیدمان را بیشتر از قبلی ها دوست دارم. حداقل اینجا کسانی را می بینم که فقط به واسطه اسمشان از هم متمایز نمی شوند و ویژگی های خاص تری دارند.مثلا چی؟ مثلا اینجا استادی داریم که حال ندارد و همین حال نداشتن خودش می تواند ویژگی متمایز کننده یک شخص باشد. آن هم نه یک حال نداشتن معمولی. بلکه آنقدر حال ندارد که کل یک ساعت و نیم را روی صندلی چرخدارش می نشیند و لبخند می زند و با صدای خیلی آرامی به ما درس می دهد و اگر بخواهد چیزی پای تخته بنویسد با همان صندلی چرخدار خودش را به اولین قسمت خالی تخته می رساند. جالب تر این است که اگر تخته از ساعت قبل پر مانده باشد، یک نگاهی به سر تا پایش می کند و لبخند می زند و می گوید «شفاهی میگم، شما بنویسید». دیدن کسی که حتی حال ندارد تخته را پاک کند اما باز هم لبخند می زند، جالب است. نیست؟

استاد دیگری هم داریم که روز اول آمد و به جای خط و نشان کشیدن برای اینکه گوشی دستمان نگیریم و جزوه درس دیگری را روی میز نگذاریم و دستمان زیر چانه مان نباشد، گفت: «سر کلاس من می تونید آب یا چایی یا نوشیدنی های دیگه بخورید. خوراکی هایی که خوردنشون صدا و بو نداره هم اشکال نداره. نه اینکه مزاحم کلاس باشه ها. ولی خب وقتی صدا و بو داشته باشه منم دلم می خواد. انصاف نیست شما بخورید و من درس بدم!» دیدن کسی که در میانسالی هم ممکن است هوس تخمه و بادام زمینی کند و حرف هاش را یادش برود، جالب است. نیست؟

استاد سوم مان از بقیه هم جالب تر است. از ترم بالایی ها شنیده بودیم که با همین جدی بودنش چندین نفر را راهی بیمارستان کرده اما باورمان نشده بود. شاید شما هم باورتان نشود ولی ما روزهایی که با او کلاس داریم از ترس اینکه دیر نرسیم حتی برای ناهار خوردن هم کلاس را ترک نمی کنیم. حتی قبل از اینکه بیاید هم با هم حرف نمی زنیم. همه رو به تخته می نشینیم و منتظر آمدنش می شویم. بعد که می آید هم باز رو به تخته می نشینیم و نگاهش می کنیم و سعی می کنیم به جای او بین جمله های تندش نفس بکشیم. بعد او با سرعت نور درس می دهد و ما باز روبرو را نگاه می کنیم. او سوال می پرسد و ما بدون پلک زدن روبرو را نگاه می کنیم. او جک تعریف می کند و ما باز هم روبرو را نگاه می کنیم. می ترسیم بخندیم یکدفعه بفهمیم به جک تاریخی خندیدن یک گناه کبیره است و بعد مجبور بشویم خودمان را به مرکز اورژانس تهران معرفی کنیم! دیدن کسی که بلندی صدایش تا عمق وجود آدم فرو می رود ولی یک جور درس می دهد که عاشق درسش بشوید، جالب است. نیست؟

در توصیف آن یکی استاد همین بس که می آید سر کلاس، درس می دهد، میرود و بعد یک نفر دنبالش می دود که «استاااااد، استاااااد. کت تون جا موند!» خودمانیم، دیدن قهقهه هر بار استاد بعد از دوباره جا ماندن کت اش جالب نیست؟ معلوم است که جالب است! داشتن کسانی که بشود درباره خودشان، حرف هایشان، کارهایشان و اخلاقشان چیزی نوشت بدون شک نعمت است. آن هم یک نعمت درست حسابی...

# نیکولای_آبی 

سناریوی پلک سرخ و لبخند آبی

دختری هستم دو شغله! شب تا صبح را به شغل شریف آبغوره گیری و صبح تا شب را به بازیگری  فیلم "خوبم، باور کن" می پردازم!

# نیکولای_آبی 

میخ نباشید

وقتی کسی چیزی برایتان تعریف می کند، حتی اگر حس خاصی به گفته هایش ندارید مناسب با نوع حرف هایش یک ذره هم که شده واکنش نشان بدهید.لبخند بزنید. چشم هایتان را گرد کنید.ابروهایتان را بکشید توی هم یا هر کار دیگری! فقط یادتان باشد اگر قرار بود هیچ درصدی از هیجان، شادی، غصه، خشم و نگرانی توی وجودمان نباشد، خدا ما را میخ می آفرید، نه آدم!

# نیکولای_آبی 

ها؟؟؟

وقتی از دور مرا می بینی و سر تکان می دهی، وقتی دنبالم می دوی و صدایم می کنی که بهم برسی، وقتی در را که باز می کنی دو تا بستنی شکولاتی توی دست هایت است، وقتی به خاطر من غذاهایت را تند تر و با سس گوجه بیشتر می خوری، وقتی توی جمع یکدفعه نگاهم می کنی و لبخند می زنی، وقتی می گذاری تا حد ترکیدگی غر بزنم، وقتی برایم وقت داری، وقتی از با من راه رفتن و معرفی کردنم به دیگران خجالت نمی کشی، وقتی نوشته هایم را می خوانی و یک چیزهایی را بدون آنکه به رویم بیاوری رعایت می کنی، چطوردوستت نداشته باشم؟ ها؟؟؟

# نیکولای_آبی 

مرزی در جنوب غربی بی تفاوتی

در زندگی هر دختری روزهایی هست که چیزهای خاصی باعث نگرانی اش می شود. چیزهایی مثل دیده شدنش با کسی، لو رفتن عکس های دو نفره اش با فلانی، افتادن روسری اش در خیابان، دزد بودن راننده ای که آرم تاکسی روی ماشینش نیست، عوضی بودن پسری که دوستش دارد و...

بعد در زندگی همان دختر روزهایی هم هست که هیچ کدام از چیزهای بالا باعث نگرانی اش نمی شود. حالا بر فرض هم که کسی او را با دوست پسرش ببیند یا نبیند، گیریم که عکس هایش هم لو برود، روسری اش یا اصلا مانتواش را باد ببرد و راننده تاکسی هم قاتل و دزد و متجاوز باشد، پسره هم یک عوضی به تمام معنا از آب در بیاید که هم خیانت کار است هم عدم شعور دارد و هم هروقت دختره را صدا می کند اسمش را با صد نفر دیگر قاطی می کند. نگران کننده نبودن همه این ها به این معنا نیست که دختره زیادی شجاع یا آب دیده شده، فقط به مرزی رسیده که دیگر برایش مهم نیست شب هایی که می خوابد، صبحی هم به دنبال خودشان دارند یا نه!

# نیکولای_آبی 

من همانم که معشوقه پسرهای قد بلند نشدم

قبل تر ها هم اینجا نوشته بودم که روزهای نوجوانی ام بسکتبال بازی می کردم. کل تهران را گشته بودم و یک توپ بسکتبال آبی پیدا کرده بودم. حداقل سه روز در هفته بعد از برگشتن از مدرسه توپم را بر می داشتم و می رفتم باشگاه. زمان برگشتنم از باشگاه هم به تاریکی هوا بستگی داشت. یعنی شش ماه اول سال زودتر از 8 و شش ماه دوم زودتر از 6 برنمی گشتم. جمعه ها هم قبل از اینکه درگیر آزمون های مزخرف آمادگی کنکور بشوم، هر هفته سر ساعت 7 صبح بابا را بیدار می کردم که مرا به باشگاه ببرد. آن روزها سانس 6تا8 صبح پسرهای 24-25 ساله باشگاه را اجاره می کردند و بعد از آنها نوبت تمرین ما دختر مدرسه ای ها بود. نمی دانم چرا، ولی آدم تا بچه است اتفاقات بزرگ و عجیب و معجزه آسا به نظرش شدنی تر است. مثلا اینکه یک روز یکی از آن پسرهای خفن بسکتبالیست عضو تیم ملی جوانان عاشقم بشود را از اینکه امروز یکی از آن هایی که گاهی یادشان از مغزم می گذرد بخواهد نگاهی بهم بیندازد خیلی بیشتر باور داشتم. با دوستم جلوی در باشگاه می ایستادیم و خارج شدن پسرهای قد بلندی که ما در نظرشان چیزی جز یک مشت دختر مدرسه ای گوگولی بامزه نبودیم، نگاه می کردیم.

بسکتبال کم کم داشت همه زندگی ام می شد. هر روز یک جا مسابقه داشتیم، یک جا تمرین، یک جا رقابت های انتخابی تیم نوجوانان. چون قد و هیکل بزرگ تری از هم سن و سال هایم داشتم و سابقه نسبتا زیادی هم در بازی، عادت داشتم که مرا با بچه های بزرگ تر از خودم هم تیمی کنند. آنهایی که ابروهایشان را بر می داشتند، آرایش می کردند و دوست پسر داشتند و من همیشه فکر می کردم دوست پسرهایشان باید یکی از همین پسرهای خفن بسکتبالیست باشد که یک روز هم بالاخره عاشق من می شوند. اما همه چیز همینطور پیش نرفت. کم کم مفصل هایم درد گرفت. انگشت هایم دانه دانه در رفت و منی که حداقل روزی یک لیتر شیر می خوردم به خاطر درد مفصل هایم برای همیشه از بسکتبال بازی کردن معاف شدم و همین دقیقا دلیلی شد که بابا هم با حضورم توی لیگ جوانان مخالفت کند. توپم را گذاشتم توی کمد. یک روز در میان به جای باشگاه، رفتم و آمپول ویتامین تزریق کردم. کم کم اصطلاحات بسکتبال و حتی طول وعرض زمینش را یادم رفت، اما هنوز هم که هنوز است که هر وقت به معجزه روزهای بچگی و احتمال معشوقه بودن آدم های معروف فکر می کنم، یک لبخند بزرگ می آید روی صورتم که دلم را برای آن روزها تنگ می کند...

# نیکولای_آبی 

چیزی شبیه سوارکاری روی ابرها

اعتراف می کنم در همین چند ماهی که ایروبیک کار نکرده ام چند کیلو چاق شده ام اما این را هم اعتراف می کنم که دیگر تمایلی به ادامه دادن ایروبیک ندارم. انگار باید دنبال راه بهتری باشم. این که توی یک رشته ورزشی هدف همه آدم ها لاغر شدن باشد و همه در حین ورزش مدام قطر چربی های دور شکم و پهلو و بازوهایشان را  توی آینه نگاه کنند اصلا جالب نیست. باید از ورزش کردن هدف بزرگ تری داشت. انگیزه ای برای برنده شدن مثلا. چیزی که نه مثل ایروبیک خالی از حس برندگی باشد و نه مثل فوتبال 22نفر را به بهانه برندگی دنبال یک توپ بدواند. شما همچین ورزشی سراغ ندارید...؟

# نیکولای_آبی 

هر کی نخنده، خره!

کوچک تر که بودم با کل قوم و خویش می رفتیم شمال. این «قوم و خویش» که می گویم دقیقا همین قدر وسیع است. آنقدر که من نصف آدم های توی سفر را نمی شناختم و فقط می دانستم مثلا بعضی بچه هایی که هم بازی ام هستند از طرف مادری شان با پدر من نسبت دوری دارند. وسط آن قوم و خویش ها دختری بود که بهش می گفتیم دختر عمه اما دختر عمه هیچ کداممان نبود. از همان فامیل های دور بود که چون حوصله بیشتری از بقیه داشت ما ده دوازده تا بچه را جمع می کرد دور خودش که یک جوری سرمان را گرم کند. معمولا هم بازی تکراری ای که عاشقش بودیم را انجام می داد. می گفت ساکت زل بزنیم به هم و هر چقدر می توانیم بدون اینکه بخندیم همدیگر را نگاه کنیم. بعد هم تاکید می کرد «هر کی بخنده، خره»  و خر بودن آنقدر برای ما مهم بود که تا پای مرگ زورمان را می زدیم خنده مان نگیرد. بعضی وقت ها با همین یک جمله دو سه ساعت در سکوت کنج خانه می نشستیم که خر نشویم!

حالا که به آن روزها فکر می کنم پیش خودم می گویم اگر یک روز همچین موقعیتی داشته باشم که بتوانم چند ساعت مسئولیت چند تا بچه را به عهده بگیرم اولین بازی که بهشان یاد می دهم این است که تا حد کبود شدن بخندند. این را هم بهشان می گویم که این خر ها هستند که بلد نیستند بخندند و هر کس نخندد خر است. باید بدانند یک روز حسرت روزهایی که کم خندیده اند را می خورند...

# نیکولای_آبی 

بعضی ها را دوست تر دارم...

آمده ام اعتراف کنم امروز یکی از همان روزهای بی حوصلگی بود که خواندن ایمیل زهرا حالم را از این رو به آن رو کرد. نمی دانم من زیادی حساس شده ام یا باور کردن و دیدن بعضی صحنه ها واقعا تاثیر گذار است که فرت و فرت اشکم را در می آورد. دیدن نوشته های زهرا، تصور کردن او توی آن حالت ها، به یاد آدم های مثل او افتادن، همه این ها از آن اتفاقاتی است که اشک های خوب همراه با لبخند را به صورت آدم می آورد.

اولین باری که به آدمی با ویژگی های زهرا آفرین گفتم، وقتی بود که «ج» را دیدم. شعر هایش را دورادور خوانده بودم. یک عالمه با او ایمیلی حرف زده بودم. همیشه به او و شعر هایش آفرین گفته بودم و وقتی برای اولین بار حضوری دیده بودمش و فهمیده بودم معلولیت جسمی دارد، نمی گویم که جا نخوردم اما تصویر او توی ذهنم فقط بزرگ تر و بزرگ تر و بزرگ تر شد و دوستی مان پر رنگ تر...

دفعه بعد وقتی بود که چند سال قبل برای تعمیر گوشی مامان به اداره امور مشترکین رفته بودم. پرسیده بودم گوشی را به چه کسی باید نشان بدهم و یک آقای معلول را نشانم داده بودند. و من مردد مانده بودم بین جلو رفتن یا نرفتن. و وقتی آقای «م» با دست هایش که زیاد شبیه دست های من نبود گوشی را گرفته بود و در عرض سی ثانیه درستش کرده بود، بغضم را قورت داده بودم و به جایش یک تشکر حسابی و یک لبخند محکم تحویل آقای تعمیرکار داده بودم.

دفعه های بعدش زیاد بود. مثل دیدن آقای وکیل روی ویلچر توی دفتر وکالتش، دیدن آقای مسئول اداره پست با جثه کوچک و قلب بزرگش یا دیدن آن مردی که چشم نداشت و دست نداشت و توی دانشگاه بهتر از همه ما رفتار می کرد... بعد فهمیده بودم جامعه پر است از این آدم های بزرگ. از این کسانی که شاید کارهایشان به نظر ما عادی باشد، اما یک جهاد بزرگ است. من اگر سوار بی آر تی بشوم، اگر بتوانم شاعر خوبی باشم، اگر تعمیر کردن موبایل را یاد بگیرم یا توی آزمون وکالت قبول شوم کار خاصی نکرده ام. کار خاص را این هایی کرده اند که به جای نشستن کنج خانه و غصه خوردن و فحش دادن به دنیا و سرنوشتشان راه افتاده اند و دارند مثل ما یا حتی خیلی بهتر از ما گلیم خودشان را از آب می کشند بیرون.

همین هایی که خیلی وقت ها نادیده شان می گیریم. خیلی وقت ها بهشان بی توجهی و حتی بی احترامی می کنیم. خیلی وقت ها فکر می کنیم خونمان رنگین تر از آنهاست. همین هایی که خیلی وقت ها ما، دقیقا خود خود خود ما، مسئول منزوی شدنشان هستیم .

آمده ام اعتراف کنم با اینکه همیشه سعی می کنم به خودم بفهمانم که باید همه آدم ها را یک اندازه و بدون توجه به رنگ پوست و ظاهر و شغل و مقامشان دوست داشته باشم، اما باز هم بعضی ها را دوست تر دارم. کسانی مثل زهرا، آقای «م»، «ج»، آقای وکیل و مسئول پست و همکلاسی قدیمی. نمی شود این بزرگ دل های دوست داشتنی را به خاطر معلولیت شان کمتر از بقیه یا حتی اندازه بقیه دوست داشت. باور کنید نمی شود...

# نیکولای_آبی 

ماهی آبی کالباس خور

* توی حمام که هستم بر خلاف قبل و بعدش، پوستم خیلی خوب می شود. آنقدر که پیش خودم فکر می کنم اگر ماهی بودم بی شک ماهی خوشگلی می شدم...

* یک جور مرض گرفته ام جدیدا. تا وقتی یک نفر دوستم ندارد دوستش دارم. بعد که می فهمم او هم دوستم دارد دیگر دوستش ندارم!

* چه قدر خوب می شد اگر خدا وقت آفرینش بعضی آدم ها لب هایشان را کمی از دو طرف می کشید که بفهمند یک ذره لبخند زدن کسی را نمی کشد.

* هر روز قیمت لبنیات را گران می کنند بدون اینکه یک ذره به گاوهای بیچاره علف های خوشمزه تر یا آب خنک تر بدهند. پولش را هم جوری می خورند و نوش جان می کنند که انگار شیر خودشان را دوشیده و فروخته اند!

* همانا از بزرگ ترین لذت های دنیا لذت خرد کردن ژامبون برای اضافه کردن به مواد سالاد الویه است. دو تا برای من، یکی برای الویه، دو تا برای من، یکی برای الویه...

# نیکولای_آبی 

دخترهایمان را توی دیگ نیندازیم!

اگر معلم بشوم هیچ وقت شاگرد هایم را نمی ترسانم و به آن ها نمی گویم که در کنج حیاط مدرسه پشت درخت های کاج پیرزن جادوگری زندگی می کند که بچه های بی حجاب را می اندازد توی دیگ قیر و می پزد و می خورد. دلم نمی خواهد دخترهایی تحویل جامعه بدهم که بعد از گذشت بیست و خرده ای سال از زندگی شان و با وجود اینکه حیاط بزرگ مدرسه شان حالا تبدیل به چهار تا مدرسه شده و اثری از کاج ها نیست، هر روز به محض گذشتن از کنار مدرسه ناخودآگاه دستشان برود سمت مقنعه شان و سرشان را بیندازند پایین و چشم هایشان را ببندند که آن کنج سمت چپ را نبینند. این ها همان هایی می شوند که بعد ها راحت تر بهشان تجاوز می شود. همان هایی که اگر اگر اگر یک در صد احتمال فاش شدن ظلمی که بهشان شده وجود داشته باشد، همه مان پوستر می گیریم دستمان و ادعای حمایت از دختران آسیب دیده می کنیم. دوست ندارم به دروغ از کسانی حمایت کنم که خودم با دست خودم انداختمشان توی دیگ جادوگرها!  اگر معلم بشوم به دخترهایم می گویم  چه با حجاب چه بی حجاب، چه در کنج مدرسه چه گوشه گوشه شهر، با چشم های باز راه بروند. جادوگرها منتظر دخترهایی اند که چشم هایشان را بسته و سرشان را پایین انداخته اند...

# نیکولای_آبی 

آنها را فراموش نخواهم کرد

این ترم سه تا همکلاسی عراقی دارم که یکی شان فارسی را بهتر از بقیه حرف می زند، اغلب کنار من می نشیند. بعضی چیزها را از روی جزوه ام نگاه می کند و می نویسد. آخر کلاس ها هم اسم مقاله هایی که باید بخوانیم یا کارهایی که اساتید گفته اند انجام بدهیم را از من می پرسد. هی هم بابت زیاد سوال پرسیدنش عذرخواهی می کند. دیروز یکی دیگر از بچه ها بهم گفت: «یه جا دیگه بشین خب. کلافه ات نمی کنه؟» کلافه ام نمی کند. نشستن کنار دختری که فارسی را دست و پا شکسته و با لهجه مخلوط عربی و کردی حرف می زند برایم لذت و حتی نعمت بزرگی است. چند روزی است که به خاطر او سعی می کنم روی حرف های اضافه ای که به کار می برم دقیق تر باشم که یک وقت «صفحه 40 با 48» را اشتباهی به او«40 تا 48» نگویم، ته فعل هایم را نصفه نیمه قورت ندهم. جواب سلامش را کامل بدهم و به یک «سل» اکتفا نکنم، وقتی حرف می زند بگذارم جمله هایش را تا ته بگوید و وسط حرف هایش نپرم. چند روز است که به خاطر سوال های گاه و بی گاه او دارم سعی می کنم زبان مادری ام را درست تر حرف بزنم. و این چیز کمی نیست...

# نیکولای_آبی 

مطالب قدیمی‌تر