شهر تو...
دارم به شهری می روم که تو از تک تک باجه هایش به من زنگ زده ای، از تک تک دفاتر پستش برایم نامه فرستاده ای، توی همه کوچه هایش وقت قدم زدن هایت با من حرف زده ای، از مغازه های کوچک و بزرگش برایم هدیه خریده ای و لابد وقت نبودنم غصه هایت را با دار و درخت هایش هم در میان گذاشته ای. من دارم به شهری می روم که همه اجزایش با انگشت نشانم می دهند و در گوش هم پچ پچ می کنند. دارم به جایی می روم که یک شهر مرا می شناسد اما من از همه شهر فقط تو را. آن هم با فعل ماضی. و این حس قشنگی نیست. می فهمی؟
# نیکولای_آبی
