نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

بوی گند دوست داشتن های دست دوم

دیشب بعد از پنج-شش سال خیلی بی مقدمه و بدون اینکه بهش فکر کرده باشم، خوابش را دیدم. آن هم نه خواب خودش را، بلکه خواب صدایش را. راستی شما تا حالا خواب صدای کسی را دیده اید؟ مسخره است که یک نفر بعد از این همه سال بیاید توی خوابتان و حتی یک لحظه از جلوی چشمتان رد نشود، فقط صدایش را بگذارد و برود. آن هم مخفیانه. آن هم توی یک نوار کاست قدیمی. یک جای دور. وسط یک جنگل. زیر یک عالمه خاک!

بله. دیشب با این همه مصیبت توانستم صدایش را بشنوم. آن هم وقتی که بعد از مدت ها تازه داشتم به دوست داشتن آدم جدیدی فکر می کردم. با همین آدم جدید رفته بودیم وسط یک جنگل. خوش و خرم. گفته بودیم و خندیده بودیم و شیب تند سربالایی را هن هن کنان دویده بودیم و دست های همدیگر را محکم گرفته بودیم و هی به هم نگاه های معنادار کرده بودیم وبعد یکدفعه دلمان خواسته بود یک جا بنشینیم و مثل مرغ شروع کنیم به کندن زمین.

آدم جدید را از قبل می شناختم. حتی این را می دانستم که دختر دیگری را دوست دارد. اما میدانید؟ بعضی از ما دخترها یک جور مرض بی درمان داریم و آن هم این است که خوشمان می آید کسی به خاطر ما به یک نفر دیگر خیانت کند. حتی اگر خودمان نخواهیم با او بمانیم ولی دوست داریم که معشوقه قبلی اش را به خاطر ما بفرستد به درک و بعد عاشق ما بشود و ما احساس پیروزی کنیم و توی یک جایمان عروسی بگیریم! آدم جدید هم همین بود. دست های من را با همان دست هایی که شاید تا دیروز توی دست دختر دیگری بود، گرفته بود و من از این موضوع خوشحال بودم. بعد کمکم کرده بود که زمین را بکنم. نمی دانم. شاید می خواست یک به یک مساوی بشویم که گناه من کمتر از گناه او نباشد.

آنقدر کنده بودیم که رسیده بودیم به یک پاکت زرد. شبیه همان پاکت هایی که همیشه برای این و آن پست می کنم. توی پاکت یک نوار کاست بود. نوار کاستی که صدایش بدون ضبط هم پخش می شد و از لای درز پاکت بیرون می زد. صدای او بود. همان که قبل تر ها دوستش داشتم. برایم یک عالمه شعر خوانده بود. صدای خنده های ضبط شده من هم وسط شعر خواندنش می آمد. نوار کاست را گرفته بودم دستم. به روی خودم نمی آوردم که این صدای کسی است که دوستش داشتم و دوستم داشته و مخاطب تمام این «تو» های توی شعر منم. آدم جدید هنوز دستم را گرفته بود و نمی خواست به روی خودش بیاورد که با همین دست هایش چقدر تا حالا روسری دختری که دوستش داشته را صاف کرده. من داشتم به اوی قبلی خیانت می کردم. آدم جدید داشت به دختری که دوستش داشت خیانت می کرد. می خندیدیم و دست های همدیگر را محکم تر فشار می دادیم. با همان خنده های دست دوم. با همان دست های دست دوم! بوی گند همه خوابم را پر کرده بود....

# نیکولای_آبی