بیچاره دختره دیوونه است
توی تاکسی نشسته بودم. کنار پنجره. کنار پنجره نشستن را دوست دارم. اینکه مثل بچه ها دستم را از شیشه بگیرم بیرون هم دوست دارم. حتی اینکه باد بیاید و موهایم را به هم بریزد هم دوست دارم. توی تاکسی نشسته بودم و بعد تاکسی از پل هوایی بالا رفت. خورشید افتاد توی چشمم. یکدفعه با ذوق به دختر کناری ام که داشت پای تلفن با قهقهه های کش دار برای کسی عشوه می آمد، گفتم: "نگا کن. امروز خورشید کامله". به جای خورشید، من را یک جوری نگاه کرد و بعد خودش را کمی جابه جا کرد و شروع کرد به پچ پچ کردن پای تلفن. سرم را برگرداندم به طرف پنجره. دست خودم که نیست. بعضی وقت ها بعضی چیزها به نظرم عجیب می آیند و دوست دارم آنها را به کسی که دوستش دارم بگویم. هرچند نه آن چیزها در واقعیت عجیب باشند نه من کسی را دوست داشته باشم...
# نیکولای_آبی
