آبی های نرم و ماچیدنی
وقتی می خواهی روی صندلی جلوی ون تاکسی بنشینی، آقایی که هیکلش حداقل شش برابر توست بهت بگوید: «ببخشید خانم. من چون یه ذره تپلم(!) اگه اشکال نداره جلو بشینم...»
وقتی می خواهی بپیچی به کوچه سمت چپی، یک خانم پیر گیگیلی صدایت کند و بگوید: «بیا از اون ور برو. این ور خطر ناکه» بعد تو هی بگویی «خونه مون این وره آخه» و او هی اصرار کند که از آن طرف بروی و دلش نخواهد بگوید می ترسد تنهایی از خیابان رد شود...
وقتی از خستگی روی صندلی اتوبوس ولو شده ای هی خوابت ببرد و هر وقت چشم هایت را باز می کنی، پسر بچه فینگیلی صندلی رو به رویی برایت ماچ بفرستد...
وقتی آخر شب راننده بهت بگوید: «روز خوبی داشته باشین، خدانگهدار»، وقتی فلانی مداد آبرنگی اش را که دست تو جامانده بود بدهد به خودت، وقتی قیافه غریبه ای برایت آشنا باشد و سلام بدهی و با لبخند بگوید: «علیک»...
