من همانم که معشوقه پسرهای قد بلند نشدم
قبل تر ها هم اینجا نوشته بودم که روزهای نوجوانی ام بسکتبال بازی می کردم. کل تهران را گشته بودم و یک توپ بسکتبال آبی پیدا کرده بودم. حداقل سه روز در هفته بعد از برگشتن از مدرسه توپم را بر می داشتم و می رفتم باشگاه. زمان برگشتنم از باشگاه هم به تاریکی هوا بستگی داشت. یعنی شش ماه اول سال زودتر از 8 و شش ماه دوم زودتر از 6 برنمی گشتم. جمعه ها هم قبل از اینکه درگیر آزمون های مزخرف آمادگی کنکور بشوم، هر هفته سر ساعت 7 صبح بابا را بیدار می کردم که مرا به باشگاه ببرد. آن روزها سانس 6تا8 صبح پسرهای 24-25 ساله باشگاه را اجاره می کردند و بعد از آنها نوبت تمرین ما دختر مدرسه ای ها بود. نمی دانم چرا، ولی آدم تا بچه است اتفاقات بزرگ و عجیب و معجزه آسا به نظرش شدنی تر است. مثلا اینکه یک روز یکی از آن پسرهای خفن بسکتبالیست عضو تیم ملی جوانان عاشقم بشود را از اینکه امروز یکی از آن هایی که گاهی یادشان از مغزم می گذرد بخواهد نگاهی بهم بیندازد خیلی بیشتر باور داشتم. با دوستم جلوی در باشگاه می ایستادیم و خارج شدن پسرهای قد بلندی که ما در نظرشان چیزی جز یک مشت دختر مدرسه ای گوگولی بامزه نبودیم، نگاه می کردیم.
بسکتبال کم کم داشت همه زندگی ام می شد. هر روز یک جا مسابقه داشتیم، یک جا تمرین، یک جا رقابت های انتخابی تیم نوجوانان. چون قد و هیکل بزرگ تری از هم سن و سال هایم داشتم و سابقه نسبتا زیادی هم در بازی، عادت داشتم که مرا با بچه های بزرگ تر از خودم هم تیمی کنند. آنهایی که ابروهایشان را بر می داشتند، آرایش می کردند و دوست پسر داشتند و من همیشه فکر می کردم دوست پسرهایشان باید یکی از همین پسرهای خفن بسکتبالیست باشد که یک روز هم بالاخره عاشق من می شوند. اما همه چیز همینطور پیش نرفت. کم کم مفصل هایم درد گرفت. انگشت هایم دانه دانه در رفت و منی که حداقل روزی یک لیتر شیر می خوردم به خاطر درد مفصل هایم برای همیشه از بسکتبال بازی کردن معاف شدم و همین دقیقا دلیلی شد که بابا هم با حضورم توی لیگ جوانان مخالفت کند. توپم را گذاشتم توی کمد. یک روز در میان به جای باشگاه، رفتم و آمپول ویتامین تزریق کردم. کم کم اصطلاحات بسکتبال و حتی طول وعرض زمینش را یادم رفت، اما هنوز هم که هنوز است که هر وقت به معجزه روزهای بچگی و احتمال معشوقه بودن آدم های معروف فکر می کنم، یک لبخند بزرگ می آید روی صورتم که دلم را برای آن روزها تنگ می کند...
