نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

نارنگی

آقای مسئول غذاخوری، نارنگی را از توی جعبه در آورد و توی سینی فلزی کنار کوفته هایم انداخت. نارنگی خندید و به من سلام کرد. ظرف را برداشتم و رفتم روبروی دو دختری که روی صندلی های آخر سالن نشسته بودند، نشستم. یکی از دخترها من را می شناخت و وبلاگم را می خواند و نارنگی از این آشنایی خوشحال شده بود. غذایمان را خوردیم. دختر پرسید چرا آبی نپوشیده ام و من دلم گرفت و بعد از بیرون آمدن از سلف، نارنگی را توی کیفم گذاشتم و برایش  از روزهایی که حوصله ام سر جایش بود و دو ساعت برای ست کردن لباس های آبی و لاک هایم وقت می گذاشتم حرف زدم و نارنگی دلش برایم سوخت.

با نارنگی تا آن سر انقلاب رفتیم و «زندگی در پیش رو» را برای بچه هایی که سفارش داده بودند خریدیم و کتابفروشی های مورد علاقه ام را به نارنگی نشان دادم. از راه جدیدی به دانشگاه برگشتیم. نارنگی تمام مدت از گوشه باز زیپ کیفم داشت خیابان ها را نگاه می کرد. همان موقع بود که یادم افتاد باید به «آ» زنگ بزنم. «آ» را کلا 3-4 بار دیده بودم اما از آن هایی بود که آدم پیششان احساس امنیت می کرد و دوست نداشت ولشان کند. با نارنگی تا جلوی کتابخانه رفتیم. «آ» آمد. من و «آ» شیرکاکائو خوردیم و برای بعد از کلاس قرار گذاشتیم و نارنگی داشت همه زورش را می زد که از لای حرف هایمان بفهمد پایان نامه و دفاع چه معنی ای می دهند.

نارنگی را با خودم بردم سر کلاس فارسی باستان. توی کیفم ماند و نوشتن چند حرف میخی را یاد گرفت و عاشق صدای استاد شد و بعد از کلاس که باز هم توی کتابخانه منتظر آمدن «آ» بودم ازم خواست تا اسمش را به خط میخی بنویسم. «آ» دوباره آمد. نارنگی را گذاشتم توی کمد کتابخانه. دلش گرفت. چند بار به دیواره کیفم مشت کوبید. لابد از تاریکی می ترسید. با «آ» خیلی سریع رفتیم و فروشگاه کتاب را نگاه کردیم و باز آمدیم سراغش. بعد قدم زنان تا بوفه دانشکده ادبیات و پیش ناصرخان رفتیم و بعد توی حیاط روی نیمکت زردی نشستیم. نارنگی را از کیفم درآوردم و روی نیمکت گذاشتم. «آ» گفت که نارنگی نمیخورد. نارنگی خوشحال شد و با دقت بیشتری به مجسمه ی فردوسی نگاه کرد و بعد آدم هایی که تند تند از این طرف به آن طرف می رفتند را شمرد و سرش درد گرفت. حوصله حرف های ما را نداشت. «آ» داشت بهم می گفت که باید از این حال داغون بیرون بیایم و یک کم فکر خودم باشم. نارنگی معنی این حرف های روانشناسانه را نمی فهمید. برای همین بلند شدیم و سه تایی به نمایشگاه کتابی رفتیم که شاید نارنگی هم از کتابهای سفید و نارنجی اش خوشش می آمد.

از دانشگاه که زدم بیرون، نارنگی هنوز توی کیفم بود. به طرف مترو راه افتادم. نارنگی روی پله برقی به تنه مردم خورد و این طرف و آن طرف کوبیده شد. بعد هم با من سوار واگن بانوان شد و بوی گند و صدای هرهر دخترها را گوش داد و برای اولین بار جمله «لباس زیر گیاهی سه تا ده تومن» را شنید. نارنگی له شد. منتظر ماند تا آن ایستگاه خلوته برسد و روی پای من روی صندلی بنشیند. بعد یکدفعه چند تا ضربه به کیفم زد و گفت «اینجارو نگاه». سمت چپم را نگاه کردم. پسر هشت-نه ساله ای نشسته بود و سرش را انداخته بود پایین و توی دستش یک دسته فال بود. هیچی نمی گفت. نارنگی پرسید «چشه؟». یکدفعه پسره سرش را گرفت بالا و گفت «فال می خری؟» کیف پولم را درآوردم و نشانش دادم. طبق معمول یک هزاری هم توی کیفم نبود. پسره گفت «توی کارتت که داری» سه ایستگاه به جایی که می خواستم پیاده بشوم مانده بود. ایستگاهی که من پیاده می شدم 20 دقیقه پیاده روی داشت تا برسد روی زمین. پسره گفت که همراهم می آید تا از عابر بانک پول بگیرم. نارنگی هی سرش را می گرفت طرف من، هی می گرفت طرف پسره و حرف هایمان را گوش می داد.

پسره تمام راه را همراه من آمد و مردم با چشم های گرد به من و پسری که دمپایی پایش کرده بود و بلوز کثیفی به تن داشت نگاه کردند. من سوال می پرسیدم و او جواب می دم. سه تا دروغ یکی راست. گفت مدرسه می رود. گفت ظهر ها می آید سر کار. شب ها مشق هایش را می نویسد. نارنگی پرسید «مشق چیه؟» . آرام به کیفم ضربه زدم که یعنی ساکت. پسره ادامه داد که بعضی وقت ها توی ایستگاه هایی که مامور نباشد چند ساعت می خوابد. از اینکه کنارم راه می آمد و خودم را عقب نمی کشیدم یک جورهایی خوشحال بود. گفت با پولی که بهش می دهم برای خودش عیدی می خرد. نارنگی دوباره پرسید «عیدی چیه؟». از ظهر تا غروب این همه حرف نزده بود نمی دانم چرا حالا هی سوال پرسیدنش گرفته بود.

پسره باز گفت که هوا زود تاریک می شود و میترسد که شب ها برود خانه. بعد پرسید «تو الان می ری خونه؟ خوش به حالت» بهش گفتم که تازه باید اتوبوس سوار شوم و من هم مثل او شب می رسم. دوباره گفت «خوش به حالت. هر وقت بخوای توی کارتت پول هست؟» رسید آخرین برداشت را از کیفم درآوردم و نشانش دادم. باقیمانده پانزده هزار تومان. بهش گفتم که تا ته ماه 10 روز مانده و من باید با همین یک ذره همه کارهایم را بکنم و وضع او از من بهتر است. چشم هایش برق زد و خندید. پله برقی ها را یکی یکی بالا آمدیم و دوست تر شدیم. عابر بانک اولی خراب بود. نارنگی با مشت کوبید بهم که چرا تحویلش نمی گیرم. به پسره گفتم توی ایستگاه بماند تا بروم از عابر بانک بیرونی برایش پول بگیرم. ترسیده بود دروغ بگویم و بپیچانمش. منتظر ماند و همانطور یک وری از گوشه ایستگاه نگاهم کرد. توی راه عابر بانک تند تند همه چیز را برای نارنگی توضیح دادم. نارنگی گفت «آخی...»و پسره از دیدنم گفت «آخیشششش». بهم گفت باید روزی 20 هزار تومان کار کند. توی ایستگاه با هم پول خرد هایش را شمردیم و همانقدر که کم داشت بهش دادم. دوباره خندید و تشکر کرد و خواست برود که یک امشب را قبل از تاریکی به خانه برسد. یکدفعه گفتم «صبر کن» و دست کردم توی کیفم. نارنگی داد زد «چیکار می کنی؟». نارنگی را برداشتم و دادم به پسره. دوباره خندید. نارنگی را انداخت توی کیسه سیاهش و لی لی کنان و در حالیکه کیسه را توی هوا می چرخاند رفت داخل راهرو.

برای پسره دست تکان دادم. برای نارنگی هم که شاید می رفت دل مادری را شاد کند، یا می رفت که دل مرد صاحب کار این پسره را به دست بیاورد و نگذارد کتکش بزند، یا می رفت که شکم پسره را سیر کند، دست تکان دادم. من خوشحال بودم. پسره خوشحال بود. نارنگی هم که تا امروز ظهر یک نارنگی زندانی در جعبه بود و حالا یک نارنگی فداکار جهاندیده، حسابی خوشحال بود...

# نیکولای_آبی