نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

تئوری از پل گذشتگی خر!

یکی از مواردی که بلا استثنا در زندگی همه مان نقش دارد و کوچک و بزرگ و ایرانی و خارجی و مذهبی و غیر مذهبی و زن و مرد سرش نمی شود همین تئوری" از پل گذشتگی خر" است.انکار نکنید .چون مطمئنم هیچ کس نیست که تجربه اش نکرده باشد.لااقل برای یک بار. در تمام موضوعات دخیل در زندگی هم وجود دارد و اصلا به موارد کاری محدود نمی شود. مثلا :

از همان بچگی به مامانمان قول می دهیم که اگر فلان اسباب بازی را برایمان بخرد بچه خوبی می شویم و دست توی دماغمان نمی کنیم و ته مدادهایمان را نمی جویم و از این قبیل کارها. ولی همین که فلان اسباب بازی به دستمان رسید زبانمان را دراز می کنیم و اگر از بچه های کوچه فحش یاد گرفته باشیم فحش هم می دهیم و بعد  می گوییم
" می خواستی نخری" !

بعدش که بزرگ تر می شویم به معلممان قول می دهیم اگر همین یک بار بیخیال شود و به خانواده مان خبر ندهد که مثلا درس نخوانده ایم یا گوشی برده ایم مدرسه یا هر چیز دیگری، تا آخر عمر لطفش را فراموش نکنیم و به پاس مهربانی اش هی بیست بگیریم و هر ترم شاگرد اول شویم . اما همین که قبول می کند به ده دقیقه نکشیده برای رفیقمان تعریف می کنیم که این معلمه چقدر خنگ است و گولش زدم و فلان و فلان!

یک کم بزرگ تر می شویم. بیشتر به دور و برمان نگاه می کنیم.بیشتر فکر می کنیم و شاید هم بیشتر می فهمیم و غصه بعضی چیزهارا بیشتر می خوریم. میفتیم به پای خدا و روزی 34 رکعت نماز می خوانیم و صد هزار تا صلوات نذر می کنیم واز دعای عهد تا زیارت عاشورا را هی می خوانیم و قول می دهیم که اگر کارمان راه بیفتد به همه مستمندان کمک کنیم واز این حرف ها.بعد خدا که سنگ نیست.دل دارد.دلش به رحم می آید و کارمان را راه می اندازد و ما  نذرهایمان را می گذاریم برای "بعد" و اگر کسی توی خیابان دستش را طرفمان دراز کند در فروتنانه ترین حالت ممکن توی دلمان می گوییم " پس دولت کی میخواد این گداهارو جمع کنه؟ "!

وارد دنیای کار می شویم. برای یک ذره جلوتر رفتن شماره هزار نفر را از هزار نفر دیگر میگیریم و هی خود شیرینی می کنیم و ذکر خیر فلانی را پیش آن یکی فلانی یادآور می شویم و از اینکه خدا او را سر راهمان قرار داده که ما راح تر پله های ترقی را طی کنیم سپاس گزاری می کنیم و با سرعت 5 بار در دقیقه " ایشالا جبران کنم " را به زبان می آوریم و همین که کارمان تمام شد شماره اش را پاک می کنیم و اگر روزی توی خیابان دیدیمش سرمان را کج می کنیم و میگوییم"اه.فلانی" !

بعد لابد عاشق می شویم.همه زندگی مان می شود خنده های یک نفر.دلمان ضعف می رود که یارو حتی با نگاه تاییدمان کند. برای داشتن طرف هر کار می کنیم. هر وعده ای می دهیم. هر جور که او دلش بخواهد رفتار می کنیم و همین که کمی نرم شد یادمان می رود فلانی یک روز معشوقه مان بود و او را با حیوان خانگی مان اشتباه می گیریم!

ازدواج می کنیم. بچه دار می شویم. به بچه مان قول می دهیم که اگر پسر یا دختر خوبی باشد برایش دوچرخه بخریم.بچه خوبی می شود دوچرخه را موکول می کنیم به سال بعد که مثلا اگر فلان آزمون را قبول بشود کامپیوتر بخریم.فلان آزمون را قبول میشود  کامپیوتر را منتقل می کنیم برای سال بعد که مثلا با فلان معدل موبایل بخریم برایش.فلان معدل را می گیرد بعد قول تلسکوپ می دهیم.بعد اگر دانشگاه قبول بشود ماشین و... !

آخرش پیر می شویم. صد جور مرض میگیریم.عزرائیل می آید سراغمان. باز هم آدم نمی شویم. هی می گوییم که اگر جانمان را نگیرد بهترین بنده خدا در روی زمین خواهیم شد و از این حرف ها!

جالب تر از همه این ها این است که بعد از مردنمان هم مثلا می رویم جهنم. بعد درست همان وقتی که یکی دارد توی گلویمان قیر داغ می ریزد التماس می کنیم که اگر دوباره زنده بشویم کارهایمان را تکرار نخواهیم کرد به هیچ وجه. ما کی رویمان کم می شود پس؟هان؟؟؟!

# نیکولای_آبی 

وقتی قرار است همه ی سهم یک نفر باشی

همه سهم یک نفر بودن خوب است، قشنگ است و هروقت که به آن فکر کنی یک لبخند آبی می آورد روی لب هایت اما ... ترس دارد. ترس از دست دادن.ترس خوب نبودن. ترس کم شدن سهم آدم از کسی یا پیش کسی ،ترس از دست دادن همان داشته قبلی، ترس پشیمان شدن حتی...!

همه سهم یک نفر بودن جرئت می خواهد.جرئت بیخیال شدن. بیخیال بعد و بیخیال قبل.جرئت فقط نگاه کردن به یک متر جلوی رو و قشنگی هایش . جرئت بیخیال بعضی چیزها ، بعضی کس ها، بعضی کارها شدن. جرئت فراموش کردن غصه ها لااقل موقتی و بلند بلند قهقهه زدن...!

همه سهم یک نفر بودن عین دو روی یک سکه است. می شود مثلا با همان یک نفر ولو بشوید روی چمن ها و قاشق شکولاتی صبحانه فندقی تان را هی پر کنید و لیس بزنید و با لب های کاکائویی بخندید، میشود دمر خوابیده باشید روی چمن ها و زل بزنید به طلوع آفتاب و غصه هایتان را مرور کنید و بوی پهن گاو بگیرید.درست به همین سادگی...!

# نیکولای_آبی 

همچین دیوانه ای هستم من!

روزهایی که ناراحتم دوست دارم به طرز احمقانه ای خودکشی کنم. روزهایی ک عصبانیم دوست دارم به طرز وحشیانه ای دیگر کشی(قتل) کنم. روزهایی که خوشحالم دوست دارم شوهر کنم بعد شوهرم انقدر عاشقم باشد که از ترس اینکه نکند یک روز دوستش نداشته باشم به طرز عاشقانه ای مرا بکشد!

# نیکولای_آبی 

و خداوند تئاتر را آفرید تا...

زور که نیست.باید قبول کنیم که بعضی چیزها برای بعضی ها ساخته نشده.مثلا تئاتر برای ما! ما جزو آن آدم هایی هستیم که از تئاتر فقط حسرتش را می خوریم.اوایل فکر می کردم خودم نمی خواهم بروم تئاتر.یعنی چون مثل خیلی ها موی فرفری و مانتوی گل گلی و عینک گردالی(!) نداشتم دلم نمی خواست قاطی به اصطلاح هنری ها بشوم. اما کمی که گذشت فهمیدم مساله فقط خواستن نیست.اغلب نمایش های خوب سطح شهر (به جز مواردی مثل دختر مشدی حسن،زن نمی خوام، زن بابای همسایه بغلی و ...)ساعت اجرایشان بعد از 7-8 شب است و از آنجاییکه من دختر خیلی خوبی هستم (!) موظفم قبل از تاریکی هوا خانه باشم و حتی اگر مانتوی گلدار و ساپورت هم بخرم باز نمی توانم بروم تئاتر.

اما باز هم یک مدت که گذشت دیدم عمق فاجعه بیشتر از این حرف هاست.مشکل نه تنها با مانتوی گلدار حل نمی شد بلکه حتی اگر خانواده اجازه هم میداد باز نمی توانستم بروم تئاتر ببینم. یعنی بلیت های ده و پانزده و بیست هزار تومانی اش اجازه نمی داد. برای همین کلا قید تئاتر را زدم و سعی کردم دلم را به سینمای روزهای سه شنبه و نیم بها شدن سینما سپیده خوش کنم. تا اینکه...

چند هفته قبل خبر رسید که یکی از تماشاخانه های شهر طی یک عملیات جالب از نمایش ها فیلم برداری کرده و به صورت دی وی دی در فروشگاه ها عرضه میکند.من که فکر می کردم بالاخره تئاتر به صفحه های تلویزیون ما راه پیدا کرده ( مثل نفت به سفره هایمان!) کلی خوشحالی کردم.اما زیاد طول نکشید.چون متوجه شدم قیمت دی وی دی هر کدام از این نمایش ها نه 3 هزار تومان، نه 4 هزار تومان، نه حتی 5 هزار تومان، بلکه ده هزار تومان است و باید دور این یکی را هم خط بکشم.گفتم که تئاتر را برای ما نساخته اند.زورکی هم بخواهیم نمی شود.

# نیکولای_آبی 

یکی بخر چند تا ببر

* به درک که قلبم بعضی وقت ها تیر می کشد، به درک که سرم یکهو گیج می رود،به درک که کتفم درد می کند و خیلی وقت است کوله نمی اندازم، به درک که وقتی عصبی می شوم دست و پایم بی حس می شود، مهم این است که هنوز ناخن های خوش فرمی دارم...

* هیچ سورپرایزی را نباید از قبل وعده داد وگرنه دیگر سورپرایز نیست. این هایی که هی وعده بوس در آینده می دهند مثل مادرهایی هستند که از اول ابتدایی می خواهند برای آدم تلسکوپ بخرند اما تا آخر دکترا هم اگر ۲۰ بگیری تلسکوپ نمی خرند و یک روز که شخص دیگری برایت تلسکوپ بخرد دیگر هیجان زده نخواهی شد...

*غیر از تعریف و تمجید و فحش های بسیاری که همه روزه برایم ایمیل می شود و من بابت همه شان( حتی فحش و تهدید ها!) از مخاطبانم ممنونم، گاهی هم خواننده هایی پیدا میشوند که حرف دل آدم را بزنند. مثل : "طبعا بیان حس و مکنونات قلبی شما در قالب وبلاگتون حقی مسلم تر از انرژی هسته ای یه و این حق بر شما واجبه که از آن چه خواستین و صلاح دونستین حرف بزنین و من مخاطب مختارم هم چنان بمونم و بخونم یا راهمو کج کنم و برم" .

* مثلا با یکی از دوستانت بروی همان قنادی محبوبت. بعد ده دقیقه با آقای قناد -که دو روز پیش دیده بودی اش- سلام علیک کنی، بعد آقای قناد بدون شماره کار تو را راه بیندازد و تو هی ده دقیقه تشکر کنی و دوستت زل بزند و بگوید" اینطور که تو به این آقا رسول احترام میذاری میشل به اوباما نمی ذاره!!!"

* داشتن یک عدد "اسبچه (اسب کوچک) خزری " را هم به آرزوهایم اضافه کرده ام. باشد که خداوند متعال همسری پول دار ، کاری پر درآمد،وامی بدون بهره، یا حداقل شیوه دزدیدن اسبچه خزری را به اینجانب اعطا نماید! آمین...

 

# نیکولای_آبی 

و من هنوز عاشق دندان های دراکولایی ات باشم !

من و تو رفته باشیم سینما مثلا. بعد یکدفعه یک زامبی بیاید توی سینما و یک نفر را گاز بگیرد. بعد آن یک نفر یکی دیگر را . و همینطور تا برسد به تو. بعد تو من را گاز بگیری. دوتایی زامبی بشویم و دست در دست هم برویم توی شهر هی همه را گاز بگیریم تا صبح ...

# نیکولای_آبی 

واقعا اشرف مخلوقاتیم ما...؟!

رفتم باغ وحش.دیدم جای بزهای کوهی را عوض کرده اند و قفسشان را چسبانده اند به قفس شامپانزه ها. بعد شامپانزه هه خیلی شیک رفت یک سیب زرد برداشت آمد کنار قفس بزها و با دست سیب را لای نرده ها فشار داد که بزه بتواند از آن طرف بخورد. سیب از نرده رد نشد. با پا هل داد. زور زد.فشار داد. رد نشد. سیب را انداخت رفت از آن طرف قفسش یک هویج آورد و از لای میله ها گرفت اینطرف. بزه مشغول خوردن هویج شد. شامپانزه هه انگشتش را کرد لای نرده و آرام سر بز کوهی را نوازش کرد. بعد که هویج تمام شد خوشحال و خندان طناب های قفسش را گرفت و هی از این طرف به آن طرف پرید...

# نیکولای_آبی 

پخش شدن عطر سجاده ام از لای انگشت های کسی...

چقدر خوب است که تو وقتی شنیدی رفته ام مکه چشم هایت چهارتا نشد و چپ چپ نگاهم نکردی. آخر می دانی ؟ بعضی ها فکر می کنند هرکس می رود مکه باید شبانه روز سرش روی مهر باشد و دعای کمیل بخواند مثلا! اما من کلا آدم راحتی بوده ام همیشه. و سعی کرده ام تا جایی که می توانم آن طور که راحتم زندگی کنم. بعضی وقت ها دوست داشتم موهایم را تا دانه آخر بکنم زیر روسری ام و این کار را کردم، بعضی وقت ها دلم می خواست سیاه بپوشم و این کار را هم کردم، گاهی با وجود چربی های پهلوهایم مانتوی رنگی پوشیدم و به حرف های دیگران توجه نکردم. بعضی وقت ها چند ماه پشت سر هم همه چیزهایم را ست کردم و بعدش چند ماه مانتوهای آبی ام را با شال های زرد و طوسی و صورتی پوشیدم.چند ماه تل زدم و موهایم را فرق کج ریختم توی صورتم و بعدش برای مدتی هدبند زدم و دست هایم را با ساق پوشاندم. همه این ها هم برای این بود که اینطوری راحت تر بودم. نه به خاطر کسی. نه به خاطر چیزی. نه حتی به خاطر خدا!

شاید مسخره باشد برایت. شاید فکر کنی دارم بهانه می آورم یا توجیه می کنم.اما من فقط دوست داشتم آنطوری زندگی کنم که حس بهتری داشته باشم. برای همین خیلی وقت ها با لاک نماز خواندم، با آرایش نماز خواندم، با آستین های نه چندان بسته، با شلوار برمودا، با مهر ، بی مهر ، و حتی گاهی بی وضو نماز خواندم. راستش را بخواهی بعضی وقت ها هم که حس کردم دارم سر خدا را شیره میمالم که فقط بهش بگویم نماز خوانده ام - بدون اینکه یک درصد حال خودم خوب شود از نماز خواندنم- اصلا نماز نخواندم!یا خیلی وقت ها وسط سال روزه گرفتم و به جایش وسط ماه رمضان به هوس شیرکاکائویم نه نگفتم!

همه این کارها را کردم که آرامش بیشتری داشته باشم. که گناه و ثوابم را خودم مشخص کنم نه بقیه. بعضی وقت ها محارم زندگی ام را برای خودم حرام تر از غریبه ها کردم. خیلی وقت ها خیلی ها را از زندگی ام حذف کردم و خیلی ها را اضافه. هر کار که بهم آرامش داد برایم ثواب شد و هر چیز که لرزه انداخت به وجدانم گناه!

این همه حرف زدم که بگویم تو از آن دسته آدم هایی هستی که باید به زندگی دیگران اضافه بشوند ، از آنهایی که بودنشان از چهل صبح دعای عهد خواندن هم بیشتر ثواب دارد، از همان گروهی که لازم نیست حتما یکی از شاخه های خط عشق کف دست راستشان باشی تا دوستت داشته باشند، از آنهایی هستی که می شود با خنده هایشان معراج کرد و یک درصد داشتنشان هم نعمت است و نباید نگران انحصاری نبودنشان شد!ممنونم از چپ چپ نگاه نکردنت،ممنونم از شعور داشتنت. از درک کردنت. از قول مردانه دادنت.از خندیدنت. ممنونم از بودنت که از هزار نماز شب برایم معنوی تر است. اصلا اگر گرفتن دست های تو گناه است بگذار من را از ناخن آویزان کنند.می دانم که نیست. و برای همین ممنونم از گناه نبودنت...

# نیکولای_آبی 

وعده چای و پای سیب را که یادت هست؟!

نه به خاطر من، نه به خاطر خودت، نه به خاطر دلتنگی،نه از روی بیکاری و نه حتی برای کیفیت خوب جنس های آن کافه قنادی همیشگی! فقط بیا که قول های مردانه بیشتر از این توی ذهنم تار و مار نشوند...

# نیکولای_آبی 

بیچاره عمه ام!

 بعضی وقت ها میروم سر مزار شهدای گمنام دانشگاه مینشینم و نگاه می کنم. شاید فاتحه هم نخوانم حتی. فقط نگاه می کنم و پیش خودم فکر می کنم که صدای فواره های دور مزار چقدر برایشان آزار دهنده است. فکر می کنم که کدام یک از این پیکر های تکه پاره توی قبر ها چشم دارد؟ کدامشان دارد نگاهم میکند؟ یاد حرف های آن دختره میفتم که یک بار آمده بود من و لاک های آبی ام را چپ چپ نگاه کرده بود و از من خواسته بود آستین هایم را درست تا بیخ مچ دستم بکشم پایین و من بهش گفته بودم " اینا که غریبه نیستن " و دختره صدای مزخرفش را انداخته بود توی گلویش و پسرهای دم مسجد را دور خودش جمع کرده بود و من بی تفاوت زل زده بودم به مزار ها و آستین هایم تا ساق دستم بالا بود...

همیشه اینجور وقت ها یا وقت هایی که توی تلویزیون تابوت های گنده پرچم پیچ را نشان می دهند یا هروقت چشمم میفتد به پلاکی که توی کمدم دارم و یادگار روزهای دبیرستانم است بدون استثنا قیافه عمه می آید توی ذهنم. قیافه عمه که وقتی خیلی کوچک بودم  پیراهن گلدارش را کشیده بودم و پرسیده بودم " این کیه؟" و عمه به قاب عکس نگاه کرده بود و گریه اش گرفته بود و گفته بود "پسرم" و رفته بود توی تراس.

همیشه اینجور وقت ها حرف های بابا می آید توی ذهنم. اینکه سیروس هم سن بابا بوده. اینکه روزهای بچگی باهم می رفتند یک چوب می انداختند توی لاستیک دوچرخه و بعد کل کوچه های روستا را می دویدند و آخرش گوشت و لوبیا می خوردند و  بزرگ تر که می شدند رفیق تر می شدند و شاید حتی سر دختر همسایه باهم شوخی های ناجور می کردند و یک زمانی پلیسه های شلوارشان ملاک پز دادنشان بوده!

همیشه اینجور وقت ها نفرت عجیبی به کلمه " مفقود الاثر" پیدا می کنم و هرچه میگردم معادل فارسی خوبی برایش پیدا کنم هیچ چیز به ذهنم نمیرسد.همین وقت هاست که پیش خودم می گویم شاید اگر بود، دختری هم سن من داشت که وقت های شمال رفتن تنها نباشم و کسی باشد که باهم حرف های درگوشی بزنیم و ریز ریز بخندیم و عکس های توی گوشی مان را بهم نشان بدهیم و برای فردا بعداز ظهر قرار پیاده روی بگذاریم و وقت برگشتن به تهران اشک توی چشم هایمان جمع شود.

همیشه اینجور وقت ها عمه را مرور می کنم .عمه وقتی رفته سر قبر خالی پسرش سبزه عید نوروز گذاشته ، عمه وقتی یک روز درمیان دستمال گرفته دستش و قاب عکس پسرش را پاک کرده، عمه وقتی هر بار تلفن زنگ زده قلبش آمده توی دهنش و منتظر یک خبر خوش مانده.عمه وقتی چادرش را سرش کرده و هلک هلک تا تهران آمده که برود اداره مربوطه و طبق دستور مسوولین کیسه های سیاه روی میز که به نظر سبک تر از یک کیلو هستند را بو کند و پسر "مفقود الاثر" اش را پیدا کند. و همیشه به اینجای تفکراتم که می رسم خنده ام میگیرد. از سر مزار بلند میشوم ، یا شبکه تلویزیون را عوض می کنم ، یا پلاک توی کمدم را میگذارم سر جایش و در را می بندم!

مانده ام پیش خودشان چه فکری می کنند که سالی چند بار عمه را 500 کیلومتر می کشند تا اینجا که چند تا کیسه در بسته را بو بکشد.عمه که سگ نیست. هست؟! به زن های چادر به سری فکر می کنم که پشت سر عمه توی صف ایستاده اند برای بو کشیدن کیسه سیاه ها. بعد به این فکر می کنم که چند تا از این زن ها حس بویایی شان درست کار نمی کند و الان چند هزار کیسه سیاه اشتباهی توی روستایی که چند هزار کیلومتر با زادگاهشان فاصله دارد چال شده اند.

دلم برای عمه می سوزد. دلم برای "عمه"های کشورم می سوزد. برای آنهایی که دست پسرشان یک جا، پایش یک جا، جمجمه اش یک جا، ستون فقراتش یک جا و حتی استخوان لگنش یک جای دیگر دفن شده ، یا روی مین های لعنتی ترکیده ، یا زیر خاک پوسیده ، اما آنها هنوز با یک دنیا امید می آیند و کیسه های سیاه را بو میکشند ...

برای همین است که هروقت می روم سر مزار شهدای گمنام دانشگاه فقط نگاه می کنم.اگر مرده ها بو می دهند شاید صدا هم بدهند. شاید صدایم کنند اصلا.شاید یکی از همان ها پسر عمه ام باشد. پسر عمه ای که اگر بود حتما "عمو" صدایش می کردم و عید ها برایش پیامک تبریک می فرستادم و نگران این نبودم که گاهی دست هایم را تا آرنج لخت می بیند! همیشه اینجور وقت ها که میروم سر مزار اولش فقط نگاه می کنم اما آخرش با لبخند بلند می شوم. انگار رفته باشم خانه پسر عمه ام. انگار همه شان پسر عمه ام باشند.میفهمی...؟

# نیکولای_آبی 

یا ایها الذین ظلموا ...!

بزرگترین ظالمان دنیا برادرانی اند که خواهرشان را بغل نمیکنند، پدرانی که دخترشان را ، شوهرانی که زنشان را، و ادیانی که بغل کردن را جزو حرام ها دسته بندی کرده اند! بعضی وقت ها نیک ترین کردار بغل کردن کسی است که شناسنامه اش نشانی از آشنایی با تو ندارد اما چشم هایش هفت پشت برادر بودن را ثابت می کند ...

# نیکولای_آبی 

تنها صورتی های دوست داشتنی زندگی ام، و دیگر هیچ...

۱- سارافون صورتیم که وقتی می پوشمش احساس مادری بهم دست میده!

۲- کتاب "داستان خرس های پاندا..." که فلانی بهم هدیه داد و جلدش صورتیه.

۳-پیراهن صورتی آقای "واو" که زیادی بهش میاد.

۴-اون تیشرت صورتیه که توی تجریش تن یه مانکنه و خیلی مردونست و من هیچ وقت دوست پسر اون سایزی نداشتم که براش بخرم!

۵-روان نویس نوک نمدی صورتی استدلر...

# نیکولای_آبی 

برای آقای "واو" و فرشته ای که لب هایش به پدرش رفته...

آقای " واو"  سلام .حالتان چطور است؟ من که حسابی خوبم و کیفم کوک است و این ها. تمام این یک سال عذاب وجدان داشتم. تمام این یک سال به خاطر اینکه روزی هشت لیوان آب ( که مثل آب خوردن ساده بود!) را نخورده بودم و شما از من ناامید شده بودید عذاب وجدان داشتم. تمام این یک سال روزی 5 بار یادتان افتادم و روزی 5 بار عذاب وجدان گرفتم. آخر میدانید؟ از آن وقتی که قرار بود بروم یک سفر زیارتی و شما آمدید بالای سرم جلوی میز اول کلاس "انسانی ب " ایستادید و دست هایتان را گذاشتید روی میز و از من خواستید دعا کنم برایتان ، عادت دارم روزی 5 بار یادتان بیفتم. خیلی وقت ها نماز نمی خوانم. حوصله ام نمی کشد. اما وقت نماز که می شود که یا حتی غیر از وقت نماز هم هروقت می خواهم خدا را صدا کنم قبل از اینکه حرف های خودم یادم بیفتد بغضی که آن روز توی چشم هایتان بود یادم می آید و اول اسم شما را می آورم. برای همین این یک سال که از من ناامید بودید عذاب وجدان داشت خفه ام می کرد. برای همین خجالت می کشیدم زنگ بزنم. خجالت می کشیدم بیایم ببینمتان.حتی خجالت می کشیدم بهتان اسمس بدهم و بگویم که عکس جدید پروفایلتان خیلی دخترکش است!

آقای "واو" خودتان هم می دانید من از اول عاشقتان بودم.نه از آن عاشق های الکی مثل مهسا و چند تای دیگر از بچه ها که ادعا می کردند از این سه شنبه تا سه شنبه هفته بعد که شما را ببینند خوابشان نمیبرد.اتفاقا من خیلی خوب می خوابیدم.خوب می خوابیدم که سه شنبه ها سر کلاس شما سرحال باشم. که با بیشترین توان به حرف های بامزه تان بخندم  و وقتی جدی می شوید جدی نگاهتان کنم و خوابم نبرد.من از آن عاشق های الکی نبودم که دلم بخواهد زیر یک سقف با شما زندگی کنم. از آن هایی بودم که 5 بار در روز برای همسرتان دعا می کردم که هیچ کدام از این دختر دبیرستانی ها زندگی اش را خراب نکند، که خنده از لب هایش نیفتد، که شما هر روز صد برابر روز قبل دوستش داشته باشید. و وقتی میدیدم دعاهایم جواب داده و شما به جای ساندویچ خوردن باما ترجیح می دهید بروید خانه و دست پخت همسرتان را بخورید هی بیشتر عاشقتان می شدم.

آقای "واو" من تمام این یک سال یاد خوبی هایتان افتادم و بعد خواسته کوچک شما از خودم را انجام ندادم و خجالت کشیدم. تمام این یک سال به این فکر کردم که چقدر خنده هایتان بوی خوبی داشت،چقدر وقتی من را صدا می کردید صدایتان مهربان بود،چقدر وقتی با اسم من روی تخته مثال میزدید درس را بهتر می فهمیدم، چقدر شب هایی که زنگ می زدم و گریه می کردم جمله " من بهت ایمان دارم" شما معجزه می کرد، چقدر وقتی خبر قبولی ام را به همسرتان دادید ذوق کردم، چقدر آن روز که آن عطر خوشبو را بهم دادید دنیا توی دست هایم بود ، چقدر هر روز همه بهم گفتند " عطر آقای واو واقعا معرکه است" و من چقدر هی خجالت کشیدم و خجالت کشیدم و خجالت کشیدم...

راست می گویند "تا سه نشه بازی نشه" .و این سومین بار است که من عذاب وجدان گرفته ام و شما همچنان بزرگید، همچنان خوبید، همچنان خنده هایتان بوی هلوی اصل می دهد و همچنان – هرچند کمرنگ تر- به من ایمان دارید. دفعه اول را شما یادتان نمی آید . دست به یکی کرده بودیم مشق هایمان را ننویسیم و شما عصبانی شده بودید. قرمز شده بودید. صورتی شده بودید. داد زده بودید و از کلاس رفته بودید بیرون و من تا مدت ها بعدش عذاب وجدان داشتم. دفعه دوم شما قول داده بودید یک روز آن پیراهن قشنگتان را بپوشید و من نیامده بودم مدرسه و شما گفته بودید "بخاطر نیلوفر اینو پوشیدم" و من تا مدت ها عذاب وجدان داشتم. و دفعه سوم  از من خواسته بودید آب بخورم و بوی روزهای هفته را یادداشت کنم و من همین کار ساده را نکرده بودم و عذاب وجدان داشتم. و این سه بار از تمام وقت هایی که لاک پشت انداختم روی میزتان، که تلفن هایتان را قطع کردم، که درخواست همکاری دوستتان را رد کردم ، که کلاستان را پیچاندم و درحالی که با معاون دعوایم شده بود از مدرسه در رفتم ،که بعضی وقت ها به حرفتان گوش ندادم و به جای تست زدن نشستم جوراب روفرشی بافتم، عذاب وجدانش بیشتر بود.

اما باور کنید روزی 5 بار که هیج، روزی 5 هزار بار یادتان افتادم و خجالت کشیدم حتی منت کشی کنم. باور کنید مدام بوی خنده هایتان را توی ذهنم مرور کردم.مدام آرزو کردم صبح بیدار بشوم و شما با من قهر نباشید یا حتی گستاخ تر شدم و آرزو کردم وقتی چشم هایم را باز می کنم به جای این همه دایی و عمو و فک و فامیلی که حتی قیافه شان را یادم نمی آید شما دایی ام باشید مثلا که به محکم ترین حالت ممکن بغلتان کنم و بگویم چقدر از نداشتنتان غمگینم.

 می دانید آقای "واو" ؟ آن روز که خبر پدر شدنتان را شنیدم بدون اینکه راست یا دروغ بودنش را پرس و جو کنم از خانه زدم بیرون و از فروشگاه دم خانه مان  – همانجا که یک بار همسرتان روی پله هایش شما را عبد الله صدا کرده بود و شما خندیده بودید و احتمالا صورتی شده بودید- قشنگ ترین لباس دخترانه را برای نی نی توی راه خریدم. دلم می خواست مثل فلانی که موقع زایمان همسرش رفتیم و کلی لباس نی نی آبی خریدیم این یک سال هم با شما قهر نبودم و همسرتان را تک تک روزهای شیشه شیر و پوشک خریدن همراهی می کردم .حتی اگر می خواست همه اش را صورتی بخرد.فهمیدن اینکه نی نی دختر است کار سختی نبود. شما همیشه توی ذهن من بهترین بابای دنیا بودید و خدا همیشه به بهترین باباهای دنیا یک دختر می دهد. هرچند تمام روزهای دبیرستان که عکس انیمیشنی توی گوشی تان را که بهم نشان می دادید و می گفتید "اسمش حسن ئه" و بچه ها روزی صد بار از من می پرسیدند که حسن شبیه شماست یا مادرش ، فقط من و شما می دانستیم حسن یک روز شکل یک دختر زیبا به دنیا می آید و جواب همه سوال هایشان را می دهد.

آقای "واو" عزیز .دیروز بالاخره عذاب وجدان ها کار دستم داد.نتوانستم باز ساکت بمانم.برای همین  از یک نفر تولد فرشته کوچک را سوال کردم و بعد با شجاعت تمام از شما پرسیدم " با من قهرید؟" .میدانستم مرد های خوب وقتی پدر می شوند خوب ترند و شاید بخشنده تر. بعدش که جواب شما آمد بزرگترین خنده دنیا روی لب هایم نشست. خنده ای که از خنده  های شما هم خوشمزه تر بود . با اینکه جوابتان یک کلمه بود. یک "اصلا" بدون پسوند و پیشوند اما صدبار از رویش خواندم و هی خدا را شکر کردم و هی خندیدم و هی برای اطمینان دوباره گوشی را خاموش روشن کردم و باز " اصلا " را خواندم  و صدبار که به جان فرشته کوچک دعا کردم و از دور او را محکم محکم محکم بوسیدم و ایمان آوردم که خنده هایش مثل پدرش بوی هلو خواهد داد...

# نیکولای_آبی 

صبح، ظهر، شب ، با آب قورت بدهید!

اینکه بعضی از ما دخترها حدود سه وعده در روز شکست عشقی می خوریم برای این است که حتی اگر یارو هزار و هشتصد و نود و هفتمین دوست پسرمان هم باشد باز فکر می کنیم که ما اولین و تنها دختر زندگی اش هستیم. بعد همین که یارو وسط حرف هایش از همکلاسی اش حرف می زند زرتی ضربه می خوریم و او را با همکلاسی اش در حال شکولات گلاسه خوردن تصور می کنیم، همین که یارو اسم خواهر شوهر خواهرش را می آورد که مثلا بهش ریاضی درس می دهد فکرمان می رود پیش دختره که نکند وسط حل کردن مسئله های ریاضی عشوه بیاید ، همین که می گوید همسایه شان آش نذری آورده می گوییم نکند دختر همسایه با تاپ شلوارک آمده باشد دم درشان، نکند دخترخاله هایش عوضی باشند، نکند فلان دوست مشترکمان وقتی می خواهد کتابش را پس بدهد لای کتاب گل بریزد(!) ، نکند دخترهای توی مترو دستشان را روی میله های مترو بگذارند روی دستش، نکند آن دختره که توی کافه پشت سرمان نشسته بهش چشمک بزند ، نکند مادرش بخواهد دختر اشرف خانم این ها را برایش بگیرد ، نکند من تنها دختر زندگی اش نباشم!!! اینطوری می شود که ما همین طور فرت فرت هی ضربه می خوریم !

# نیکولای_آبی 

"آقای محترم" نامه!

آقای محترم سلام ! دنیای من آبی است. گاهی شاید آبی خیلی کمرنگ باشد( مثلا کله غازی!) و گاهی سرمه ای پررنگ. اما مطمئن باشید هیچ وقت بودن شما آبی اش را نارنجی، سفید، یا حتی زرد خورشیدی نخواهد کرد. همانطور که نبودنتان آن را سیاه !!!

# نیکولای_آبی 

مثلا تو شوهر بی کلاس من باشی

غروب دلگیر جمعه باشد . من و تو سر یک چیز مزخرف دعوایمان شده باشد. من رفته باشم توی آشپزخانه و خودم را به شستن استکایی هایی که شستن لازم ندارند مشغول کرده باشم. تو از این شوهر های با کلاس نباشی که وقتی دعوا میشود قهر می کنند و روی مبل می نشینند و هی کانال های تلویزیون را عوض می کنند که یعنی مثلا دارند اخبار جنگ مالدیو جنوبی(!) را با دقت گوش می دهند. به جایش هی بیایی دو دقیقه یک بار بگویی " قهری؟" و بعد من جوابت را ندهم و تو بگویی "نیستی.میدونم نیستی !" و بروی باز دو دقیقه بعد بیایی. بعد که من استکان ها راتمام می کنم و دستم را با پیشبندم خشک می کنم جلوی آشپزخانه بایستی و زل بزنی و بهم بگویی " ماچت کنم آشتی کنیم. خب؟" و من باز محل نگذارم و بروم سوهان را بردارم و هی ناخن هایم را سوهان بکشم. بعد تو بیایی بگویی" ادای خر در بیارم بخندی؟" و دست هایت را شکل گوش بگذاری روی سرت و عرعر کنی. من جلوی خودم را بگیرم که خنده ام نگیرد. تو بگویی" کانگورو چی؟" و بعدش آرنج هایت را بیاوری بالا و توی هال بالا پایین بپری.من بگویم "نکن.مروت-مثلا همسایه پایینی مان باشد- میاد بالا!" . تو کج کج راه بروی و دست هایت را بچسبانی به بدنت و بگویی" خب پنگوئن میشم. پنگوئن که صدا نداره!" . من باز نخندم.فوک بشوی و روی زمین قل بخوری. اسب بشوی و  شیهه بکشی. گاو بشوی شاخم بزنی. همه باغ وحش را بیاوری به خانه مان. من فقط فرچه لاک را آرام از بالا تا پایین روی ناخن هایم بکشم. تو یکدفعه حرصت بگیرد بپری بازویم را گاز بگیری و هاپ هاپ کنی. بعد من خنده ام بگیرد و با هاپ هاپ جوابت را بدهم. تو بشوی سگ گله و من هم سگ پاکوتاه خانگی. تا صبح هاپ هاپ کنیم و بخندیم و نگذاریم مروت خوابش ببرد...

# نیکولای_آبی 

میانه روی بد است. بیا خر بشویم !

از میانه روی بیزارم. از تمام چیزهای میانه و متوسط هم همینطور. بچه که بودم هیچ وقت دلم نمی خواست شاگرد متوسطی باشم. نمره ۱۹ با صفر برایم هیچ فرقی نداشت. چون متوسط ها هیچ وقت به چشم نمی آمدند. یا باید شاگرد اول می شدم یا شاگرد آخر.یک طوری که حسابی توی چشم معلم و ناظم و بقیه بچه ها باشم. توی همه چیز همین طوری ام. از خنده های ملیح بدم می آید. یا نباید خندید یا باید انقدر بلند قهقهه زد که از خنده مرد.از گریه ها و عصبانیت های معمولی هم متنفرم. یا نباید اشک بریزی و عصبانی بشوی یا باید هارهار گریه کنی و وقتی عصبانی هستی چند تا شیشه بشکنی که آرام بشوی.دوست داشتن هم همین است. از آدم هایی که همه را به شکل معمولی دوست دارند خوشم نمی آید. آدم ها را فقط به دو شکل می شود دوست داشت.یا باید به بدترین حالت ممکن ازشان متنفر باشی یا باید وحشیانه و در حد مرگ دوستشان داشته باشی...

# نیکولای_آبی 

نه به خاطر خودم، نه بخاطر خدا

من از آن دسته آدم هایی هستم که حتی اگر یک جوری شوهر را توی پاچه ام کنند هیچ رقمه حاضر نیستم بچه دار بشوم.یعنی حاضرم خودکشی کنم ، طلاق بگیرم، هر کار قانونی یا غیر قانونی دیگری بکنم فقط بچه دار نشوم. بچه دار شدن بزرگ ترین فاجعه دنیاست. حتی از جنگ و کشت و کشتار های جهانی هم بدتر.

به بچه دار شدن که فکر می کنم یک جایم می سوزد. درست نمی دانم کجا.دلم نیست.دماغم هم نیست.حتما می گویید طبیعتا یکی از این دو جایم باید بسوزد اما این یک جایی است که سوزشش آرام می آید بالا و از معده آدم شروع به جوشش می کند و بعد با یک نفس طولانی از ریه می گذرد و توی سر آدم شکل یک نقطه کوچک می سوزد. می سوزد. می سوزد...

من بچه دار نمی شوم چون دلم نمی خواهد وقتی بچه ام می پرسد "چرا منو بدنیا آوردی؟" بهش بگویم که خدا او را توی آستینم دمیده، یا فرشته ها گذاشتندش توی خانه مان ، یا حتی در منطقی ترین حالت ممکن بگویم "تو حاصل ادغام مقادیری از پسماندهای جسمی من و مردی هستی که شاید یه زمانی همدیگه رو دوست داشتیم..." . بچه دار نمی شوم که مثل خیلی از مادرها به جای جواب سوال بچه ام شانه هایم را بالا نیندام و نگویم " چه میدونم.یه اتفاق بود.ناخواسته..." !

من بچه دار نمی شوم. نه بخاطر هزینه بزرگ کردنش، نه بخاطر سختی تربیت کردنش، نه بخاطر اینکه نمی دانم مسائل بی ادبی را امسال بهش بگویم بهتر است یا سال بد، حتی نه بخاطر اینکه شاید مادرزاد( و نه حتی پدر زاد!) مریض باشد و تا آخر عمر درد بکشد!من بچه دار نمیشوم چون صرف عمل بچه دار شدن را یک گناه فوق کبیره  و یک جرم غیر قابل مجازات می دانم.بچه دار نمی شوم چون به نظرم اینهایی که بچه هایشان توی پرورشگاه از رنگ دیوار و ساعت خاموشی و دمپایی های صورتی متنفرند بزرگترین مجرمان دنیا هستند.بچه دار نمی شوم که وقتی دختره دست هایش را محکم دورم حلقه می کند و می گوید "خاله توروخدا یه دستمال بخر" پیش خودم نگویم "بیچاره همسن دختر منه تقریبا...". بچه دار نمی شوم که وقتی توی پارک نشسته ایم و پسرم دارد بستنی لیس می زند یک نفر همسن خودش نیاید برایش اسفند دود کند و پول بگیرد و مزه بستنی را توی خیالش تصور کند. بچه دار نمی شوم که یک نفر را به این دنیا اضافه نکنم که بخواهد اکسیژن و آب و گیاه و گوشت تن بقیه موجودات را بخورد و بعد حتی درحالت خوشبینانه و با فرض داشتن یبوست ، همه اش را به شکل ادرار به محیط پس بدهد!

بعله!من همچین آدم یک دنده ای هستم. حتی اگر شوهر را به زور بهم بیندازند هیچ جوری گول بچه دار شدن را نمی خورم. سنت امام و پیامبر که جای خود دارد، بچه دار شدن اگر سنت خود خدا هم بود باز بچه دار نمیشدم!

# نیکولای_آبی 

یکی باید باشه حتما!

یکی باید باشه حتما. یکی که خیلی شکمو باشه و بهترین پیشنهادی که می تونه بهت بده غذا خوردن تو رستوران باشه.یکی باید باشه . حتی اگه به جای تسبیح و خودکار و موبایل توی جیبش شکولات داشته باشه.حتی اگه وقتی کمرت درد می کنه به جای نگران شدن و دکتر بردنت ، خوردن شیرینی فندقی رو بهت توصیه کنه. یکی باید باشه که وقتی برمیگرده خونه و بوی قرمه سبزی به دماغش می خوره بگه " داشتم میومدم بالا دیدم چند نفر زیر پنجره افتادن دراز به دراز!" و وقتی تو با قیافه نگران به سمت پنجره می دوی داد بکشه "نترس. از بووووی قرمه سبزی تو مست شدن فکر کنم !"و بعد بلند و دوست داشتنی بخنده...

# نیکولای_آبی 

دوشنبه نوشت هایی که شبیه جمعه بود !

-اینکه تمام مدت زور می زنم متن های شاد بنویسم و غصه هایم را به بقیه منتقل نکنم یک طرف ، اینکه یک نفر ایمیل بزند و بگوید که حتی از متن های شاد من هم می شود فهمید که چند وقت است حال گرفته ای دارم یک طرف ! این یعنی هنوز آدم ها حس دارند. می فهمند...

- بی حوصله ام. شاید هم اسمش بی حوصله نباشد. شاید مثلا بشود گفت " بی هدفم " و خب بی هدفی هم منجر به بی حوصلگی و خط کشیدن دور آدم ها می شود. به هر حال بی حوصله ام.اما هنوز هم ایمیل ها را حداکثر چند روز یک بار و اسمس ها را دوروز یک بار جواب می دهم.چه بی حوصله باشم. چه بی هدف!پس دلخور نشوید لطفا...

- صد بار که نه ، اما حداقل ۷-۸ بار گفته ام که از تمامی کلمات ظاهرا محبت آمیز و عاشقانه "متنفرم".چون نه تنها حس خوبی به من نمی دهند بلکه با ایجاد حس وظیفه به جبران ،حالم را بدتر می کنند. فکر نکنم لازم باشد این را هم اضافه کنم که " عزیزم ، گلم ، جونم ، خانومی و خانومم " هم عاشقانه محسوب می شوند .نه؟!

-دلم یک چیزهایی می خواهد این روزها. یک چیزهایی که قبلا دلم نمی خواست. مثل خریدن گرون ترین لوازم آراش دنیا ( که نمی شود.چون پولش را نداریم!) ، دویدن با تاپ شلوارک سورمه ای از انقلاب تا فردوسی و برعکس ( که این هم نمی شود ، مسایل اسلامی و این ها !) ، پریدن از بالای برج میلاد بدون اینکه زیرم تشک انداخته باشند و بدون اینکه بمیرم ( نمی شود ، عقل سلیم این را می گوید!) ، و آخر از همه اینکه قهرمان شنای المپیک باشم( این هم نمی شود چون از شنا متنفرم!) .

# نیکولای_آبی 

کی بزرگ می شویم ؟؟؟

اینکه هر روز یکی دو نفر ایمیل بزنند و بگویند که فلان مطلب من را فلان جا دیده اند اصلا چیز عجیبی نیست. من هم هیچ وقت آنطور که باید عصبانی نشده ام و نرفتم یقه یارو را بگیرم و چهارتا فحش هم بارش کنم. همیشه به خودم گفته ام لابد نوشته هایم انقدر قشنگ هستند که بعضی ها دلشان خواسته خودشان آن را نوشته باشند.شاید اسمش را بگذارید غرور اما هر چه هست از غصه خوردن و حرص خوردن و عصبی شدن و کندن مو و کوبیدن سر به دیوار بهتر است.

هی تحمل کردم هی هیچ چیز نگفتم. کد قفل برای مطالبم گذاشتم و هیچ چیز نگفتم. اسمشان را دیدم. وبلاگشان را دیدم. حتی به ایمیل  های ظاهرا دوستانه و به سبک خاله خرسه بعضی از آنها جواب دادم و هیچ چیز نگفتم . اما...

اما بعضی وقت ها نمی شود ساکت بود. نمی شود هیچ چیز نگفت. نمیشود فقط نشست و نگاه کرد.مخصوصا وقتی بعضی کارها بوی خنجر خوردن از دست رفیق بدهد. مخصوصا اگر یک نفر بهت ایمیل بزند که فلانی اکثر پست های تورا توی شبکه اجتماعی به اسم خودش ثبت کرده .مخصوصا وقتی بروی ببینی این فلانی یک روزنامه نگار است. یک همکار در همان موسسه محل کار خودت. یک دختر هم سن خودت...مخصوصا اگر ببینی فلانی نه تنها مطالبت را به اسم خودش ثبت کرده بلکه خیلی راحت در مورد آنها نظر داده و در کامنت ها با دوستانش درباره این موضوع که پایان داستان چه شد و چه بلایی به سر پسر توی پست آمد بحث کرده! این جور وقت هاست که توی ذهنم یک علامت سوال گنده می آید " چرا ؟" .

البته جوابی که بعدش از آن شخص میگیرم برایم جالب تر است. جوابی که نشان می دهد اگر کسی رفت خودش را انداخت توی چاه ما هم دقیقا باید همین کار را بکنیم. اگر یک بار یک نفر آمد مطلب ما را به اسم خودش چاپ کرد ماهم برویم از همه عالم و آدم انتقام بگیریم و مطالب افرادی که روحشان هم از قضیه خبر ندارد را به اسم خودمان منتشر کنیم و بعد لابد دلمان خوش باشد که به اندازه همان آدم قبلی حقیر شده ایم و از این حقارت کیف کنیم!

بعد از همه اینها از خودم می پرسم پس چرا من این کار را نکردم؟مگر من همان نیلوفر نیک بنیادی نیستم که فلانی با وعده قرارداد 3 میلیون تومانی کتاب داستانم را دزدید و به اسم خودش چاپ کرد؟ مگر من همان دختری نیستم که  نمایشنامه هایم به اسم این و آن در قالب انیمیشن از صدا و سیما پخش شد؟ مگر من آن نویسنده ای نیستم که اسمم به دلایل غیر موجه لحظه آخر از لیست برندگان حذف شد؟ پس چرا من انتقام نگرفتم؟چرا من نخواستم متن های کسی را کپی کنم؟ چرا من نخواستم خودم را مثل آن آدم های ظاهرا موفق بیندازم توی چاه بی وجدانی؟

توی تمام سال های وبلاگ نویسی ام و توی تمام وبلاگ های حذف شده و حذف نشده ام یک بار هم به خودم اجازه ندادم از کسی چیزی کپی کنم. حتی تا جاییکه میشد زور زدم از هیچ شخص معروفی هیچ حرف داخل گیومه ای هم نیاورم.چون آنقدر توی خودم قدرت میدیدم که برای زدن حرف هایم نیاز به کمک گرفتن از دیگران نداشته باشم.

همکار عزیز، شما که خودت را "بانوی دزد " معرفی می کنی ، من سر جنگ با تو ندارم.با هیچ کس دعوا ندارم. و حتی آنقدر برایم مهم نیست که بخواهم اسمت را ببرم. گفتی برایت دعا کنم. همین کار را می کنم. برای تو که شاید هنوز زیادی شکننده ای و مثل من آهنی نشده ای دعا می کنم ، دعا می کنم آنقدر قوی باشی که دلت از این حرکات آدم های ظاهرا موفق نشکند. دعا می کنم انقدر آرامش و اطمینان قلب داشته باشی و قلمت را مثل قبل قبول داشته باشی که با همان قلم از تمام پست فطرت های دنیای نوشتن انتقام بگیری نه با قلم دیگران .دعا می کنم برگردی به روزهای خوبت. این کپی کردن ها دلم را نمی شکند .دلم را آدم هایی می شکنند که تو را به این روز می اندازند.و دلم را ضعیف بودنت می شکند.قوی باش.و مثل یک مرد بجنگ.به من ثابت شده است برای گرفتن حق فقط باید جنگید.همین! و اگر عقب نشینی کنی یا نقاب بزنی به جایی می رسی که حالت از خودت بهم می خورد. خودت هم هیچ ارزشی برای خودت قائل نمیشوی. چه برسد به دیگران!قوی باش و بزرگ شو. لطفا...

# نیکولای_آبی 

و اسمش را بگذاری عشق...

از خوبی های آدم بودن قابلیت فراموش کردن است. اینکه هر چقدر زور می زنی شماره فلانی را یادت نیاید. بعد خنده ات بگیرد از اینکه یک روزهایی به جای زنگ زدن به آژانس هم ناخودآگاه شماره او را می گرفتی...

# نیکولای_آبی 

با عرض معذرت ، من دختر نیستم !!!

آمده ام یک اعتراف بکنم. یک اعتراف ظاهرا ساده. آمدم که همه حدس و گمان ها را برطرف کنم و خیلی راحت بگویم که من دختر نیستم...

من هم دختر بودم یک روزی. رژ زدن را دوست داشتم. لاغر شدن و پوشیدن لباس هایی که پستی بلندی های بدنم را قشنگ تر نشان بدهد دوست داشتم ، کشیدن مداد توی چشم هایم را دوست داشتم .حرف زدن و خیالبافی کردن در مورد پسرهای محل را دوست داشتم. من دختر بودم بالاخره و حتی شعر هم می گفتم یک روزهایی!

اما حالا دختر نیستم. حس های لطیف پروانه ای ندارم. می توانم تمام روز را با یک کرم ضد آفتاب و بدون آرایش سر کنم.مانتوهای گشاد و بلند می پوشم اغلب و گاهی شالم را هم جلوی بدنم می اندازم.پسرهای محل با دخترها برایم فرقی ندارند و چند سالی می شود که شعر هم نمی گویم حتی.

من دختر نیستم.دختر بودنم را مردهایی گرفتند که معتقد بودند برای بالا رفتن از پله های ترقی باید به آنها نزدیک تر بود و بیشتر با خواسته هایشان کنار آمد.دختر بودنم را رییسی گرفت که با چشمک کثیفش خواست مژده پیچاندن کارمند قبلی اش را بدهد ، دختر  بودنم را نویسنده ای گرفت که اصرار داشت برای امانت گرفتن کتاب به خانه اش بروم، استادی که تدریس خصوصی در منزلش را ترجیح میداد، همکاری که هر دفعه دو ساعت راهش را دور می کرد که تا خانه بامن بیاید و در مورد معجزه گرفتن دست هاحرف بزند ، آشنایی که بزرگ شدن دخترهای فامیل را از روی سایز اندامشان حساب می کرد ، دوستی که تمام طول خانه تا پارک را به بند لباس  زیر من زل زد و نگفت یقه سارافونم کج شده...

من دختر نیستم! دارم اعتراف می کنم. من از دختر بودنی که این روزها با یک لیزر و دویست تومان پول می شود ترمیمش کرد حرف نمی زنم. از دختر بودنی حرف می زنم که نه تنها با لیزر ، که حتی با سلول های بنیادی و چند میلیارد پول هم نمی شود ترمیمش کرد.من از دختر بودنی حرف می زنم که زود سرکوب می شود. زود می میرد. زود جایش را به "باور نکن" های لعنتی می دهد. من از دختر بودنی حرف می زنم که لطافت ویژگی اش است.که شادی ویژگی اش است. که خیالبافی های عاشقانه و دلبری های عاطفی ویژگی اش است...

من دختر نیستم. مرد هم نیستم. من آهنم. تکه آهنی که احساسش را گرفته اند. شادی اش را گرفته اند. رنگ را از زندگی اش گرفته اند. خنده هایش را دزدیده اند حتی. من یک تکه آهنم که محبت را باور ندارد. عشق را باور ندارد. وابستگی عاطفی و رابطه های رمانتیک را باور ندارد. من یک تکه آهنم که بوسیدن را یک واقعه اجتماعی مثل سلام دادن به راننده تاکسی می داند ، یا یک عمل فیزیولوژیک یا حتی یک واکنش روانشناسی برای تخلیه امواجی که شاید انباشته شدنشان مضر باشد. من یک تکه آهنم که دیگر هیچ چیز را باور نمی کند. ابراز علاقه مردها ، تعریف و تجید های مردها ، نگاه های مردها را هم باور نمی کند و همه چیز را می گذارد به حساب اینکه " حالشون خوب نیست شاید " ! بله.من دختر نیستم و این را خیلی صادقانه اعتراف می کنم !!!

# نیکولای_آبی 

او...

من او را دیدم. بالاخره او را تنها دیدم. بدون وجود آدم های اضافه ای که فقط تو را به گو گیجه می اندازند و مجبورت می کنند هی لبخند بزنی و هی شوخی های مسخره کنی و هی حالت را خوب نشان بدهی که حال جمع گرفته نشود. من را او را تنها دیدم و او از هر چیزی با من حرف زد. حرف هایی که "ش" با همه ادعای صمیمیتش تا حالا نزده بود. حرف هایی که شاید هیچ مادری نمی توانست توی گوش دخترش بخواند و آخرش بگوید " اینجوریه مادر. مراقب باش..." . او با من از زن ها و نیرنگ هایشان گفت. از مرد ها و عادت هایشان .از شکست های عشقی اش که از تعداد عاشق شدن هایش بیشتر بود. او با من حرف زد. من را بچه حساب نکرد. من را غریبه حساب نکرد. برایم کلاس نگذاشت و دماغش را بالا نگرفت و کفش های تق تقی هم پاش نبود. او با من حرف زد و من با او خندیدم و با او بغض کردم و با او راه رفتم و سعی کردم رازهایش را کم کم و آرام آرام مثل روند سوختن کالری هایم هضم کنم. او با من حرف زد و من یک راز بزرگ را کشف کردم. من تازه فهمیدم شاید آدم دیگری باشد که مثل من برخلاف قیافه خندانش کلی درد داشته باشد ، فهمیدم شاید آدم دیگری هم باشد که با همه خانم بودنش مرد باشد ، فهمیدم شاید آدم دیگری هم باشد که بعضی وقت ها جانش به اینجایش برسد و تنها راه خلاصی از بدبختی هایش را آدم کشی بداند و من را برای این طرز فکرم مسخره نکند...او با من حرف زد و من تمام مدت با چوب های کف پارک ور رفتم. و بعدش بوی چوب تا ته ته استخوان های انگشتانم فرو رفت. او با من حرف زد و من فهمیدم بعضی آدم ها مثل بوی چوب توی تنت نفوذ می کنند.پاک نمی شوند. از یاد نمی روند.مثل او ...

# نیکولای_آبی 

داشت موهایم را می کشید...

تبدیل شدن کابوس های آدم به واقعیت یک درد است ، قاطی شدن کابوس های آدم با واقعیت یک درد بدتر! اینکه صدبار خواب ببینی یک نفر توی راه خانه تا مترو افتاده دنبالت و درست در قسمت شرقی پارک لب اتوبان دستش بهت می رسد و به طرز وحشتناکی تورا می کشد ، و هر روز از ترس حقیقت پیدا کردن این کابوس تن و بدنت بلرزد یک درد است. اینکه همین خواب را ببینی و توی خواب با یارو گلاویز بشوی و هی موهایت را بگیرد توی چنگش و بعد یارو در همان قسمت شرقی پارک لب اتوبان تو را بکشد و تو از خواب بیدار شوی ببینی تل قرمز روی سرت شکسته، یک درد بدتر !

# نیکولای_آبی 

باید از بعضی ها تشکر کرد برای بودنشان

راست می گفتی. ما زیادی پر توقعیم. وگرنه زندگی همین است. همین که ژلوفن هم دیگر رویت تاثیر نداشته باشد و شب تا ساعت ۳ جان بکنی خوابت ببرد بعد بیشتر از هفتاد بار کابوس ببینی از خواب بپری و صبح کله سحر بنشینی انتخاب واحد دانشگاهت را انجام بدهی و بعد باز خوابت نبرد و پا شوی بروی سینما یک فیلم فوق العاده ماتم را نگاه کنی و همانطور که از در سینما می آیی بیرون دوست دختر سابق فلانی درحالیکه دست هایش توی دست دوست پسر سابق یک فلانی دیگری است نیشش از دیدن تو باز بشود و تو برایشان دست تکان بدهی و بعد جلوی چشم هایت - درست جلوی چشم هایت - یک گربه ظاهرا "ملوس" بپرد روی سر یک بچه قمری و تکه پاره اش بکند و تو ده دقیقه خیره نگاهش کنی و همانجا عق بزنی و بعد با یک خانم روانشناسی قرار داشته باشی که خیلی جدی ازت بخواهد که هروقت خواستی خودکشی کنی قبلش بهش خبر بدهی و تو از اینکه احمق فرضت می کند بدت بیاید و بعد وقتی بزور خودت را خوابانده ای با صدای داد و بیداد همسایه ها سر پول آب از خواب بپری و سردرد بگیری و ... راست میگفتی تو. ما زیادی پر توقعیم. همیشه راست می گویی . حتما که نباید مار قورت بدهم تا آدم شادی باشم. زندگی همین است. همین که تو هستی و یادم می اندازی زیاد پر توقع نباشم و خیالم راحت باشد یک روز اگر مار شکار کردم یک نفر هست که دعوتش کنم خانه ام و برایش شام سوفله مار درست کنم و با دوغ محلی شادی هایمان را قولوپ قولوپ نوش جان کنیم...

# نیکولای_آبی 

کتاب ها فقط با لالایی مادرشان می خوابند

وقتی یکی از کتاب هایم را به یک نفر امانت می دهم تمام هوش و حواس از سرم می پرد. همش نگرانم نکند توی صفحه هایش خطی بکشد یا چیزی مثل شماره شارژ ایرانسل یادداشت کند ، نکند گوشه ورق هایش را تا کند ، نکند از این آدم هایی باشد که کتاب را با تمام وجود باز می کنند و جلدش را می شکنند. نکند یک جایش تا بشود ، پاره بشود ، چایی بریزد رویش... جانم می رسد به لبم تا کتاب برگردد دستم. البته اگر برگردد و مثل آن چند صد کتابی که هی امانت دادم و هی برنگشت نشود. که من مجبور نباشم بعد از ۹ سال هنوز منتظر باشم که مثلا تلفن زنگ بزند و بعد یک صدای دخترانه ای بگوید "مریمم. اون ۸ تا کتابی که اول دبیرستان بهم امانت دادی رو می خوام بیارم برات ". یا آرزویم این باشد که یکهو پست چی در بزند و ببینم یک بسته آورده که توش سه تا از کتاب های قدیمی ام هست با یک نامه عذرخواهی از تاخیر در پس دادن!

بچه که بودم خیلی وقت ها می شد که به مامان اصرار می کردم " میشه برم خونه ریحانه اینا یه شب بمونم؟" و همیشه جواب مامان یک " نه" با اقتدار بود.می ترسید لطمه ای ببینم. خطی روم بکشند. تا بشوم...حق هم داشت. اصلا همه بچه ها باید شب خانه خودشان بخوابند. همه کتاب ها هم همینطور !

# نیکولای_آبی