نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

برای آقای "واو" و فرشته ای که لب هایش به پدرش رفته...

آقای " واو"  سلام .حالتان چطور است؟ من که حسابی خوبم و کیفم کوک است و این ها. تمام این یک سال عذاب وجدان داشتم. تمام این یک سال به خاطر اینکه روزی هشت لیوان آب ( که مثل آب خوردن ساده بود!) را نخورده بودم و شما از من ناامید شده بودید عذاب وجدان داشتم. تمام این یک سال روزی 5 بار یادتان افتادم و روزی 5 بار عذاب وجدان گرفتم. آخر میدانید؟ از آن وقتی که قرار بود بروم یک سفر زیارتی و شما آمدید بالای سرم جلوی میز اول کلاس "انسانی ب " ایستادید و دست هایتان را گذاشتید روی میز و از من خواستید دعا کنم برایتان ، عادت دارم روزی 5 بار یادتان بیفتم. خیلی وقت ها نماز نمی خوانم. حوصله ام نمی کشد. اما وقت نماز که می شود که یا حتی غیر از وقت نماز هم هروقت می خواهم خدا را صدا کنم قبل از اینکه حرف های خودم یادم بیفتد بغضی که آن روز توی چشم هایتان بود یادم می آید و اول اسم شما را می آورم. برای همین این یک سال که از من ناامید بودید عذاب وجدان داشت خفه ام می کرد. برای همین خجالت می کشیدم زنگ بزنم. خجالت می کشیدم بیایم ببینمتان.حتی خجالت می کشیدم بهتان اسمس بدهم و بگویم که عکس جدید پروفایلتان خیلی دخترکش است!

آقای "واو" خودتان هم می دانید من از اول عاشقتان بودم.نه از آن عاشق های الکی مثل مهسا و چند تای دیگر از بچه ها که ادعا می کردند از این سه شنبه تا سه شنبه هفته بعد که شما را ببینند خوابشان نمیبرد.اتفاقا من خیلی خوب می خوابیدم.خوب می خوابیدم که سه شنبه ها سر کلاس شما سرحال باشم. که با بیشترین توان به حرف های بامزه تان بخندم  و وقتی جدی می شوید جدی نگاهتان کنم و خوابم نبرد.من از آن عاشق های الکی نبودم که دلم بخواهد زیر یک سقف با شما زندگی کنم. از آن هایی بودم که 5 بار در روز برای همسرتان دعا می کردم که هیچ کدام از این دختر دبیرستانی ها زندگی اش را خراب نکند، که خنده از لب هایش نیفتد، که شما هر روز صد برابر روز قبل دوستش داشته باشید. و وقتی میدیدم دعاهایم جواب داده و شما به جای ساندویچ خوردن باما ترجیح می دهید بروید خانه و دست پخت همسرتان را بخورید هی بیشتر عاشقتان می شدم.

آقای "واو" من تمام این یک سال یاد خوبی هایتان افتادم و بعد خواسته کوچک شما از خودم را انجام ندادم و خجالت کشیدم. تمام این یک سال به این فکر کردم که چقدر خنده هایتان بوی خوبی داشت،چقدر وقتی من را صدا می کردید صدایتان مهربان بود،چقدر وقتی با اسم من روی تخته مثال میزدید درس را بهتر می فهمیدم، چقدر شب هایی که زنگ می زدم و گریه می کردم جمله " من بهت ایمان دارم" شما معجزه می کرد، چقدر وقتی خبر قبولی ام را به همسرتان دادید ذوق کردم، چقدر آن روز که آن عطر خوشبو را بهم دادید دنیا توی دست هایم بود ، چقدر هر روز همه بهم گفتند " عطر آقای واو واقعا معرکه است" و من چقدر هی خجالت کشیدم و خجالت کشیدم و خجالت کشیدم...

راست می گویند "تا سه نشه بازی نشه" .و این سومین بار است که من عذاب وجدان گرفته ام و شما همچنان بزرگید، همچنان خوبید، همچنان خنده هایتان بوی هلوی اصل می دهد و همچنان – هرچند کمرنگ تر- به من ایمان دارید. دفعه اول را شما یادتان نمی آید . دست به یکی کرده بودیم مشق هایمان را ننویسیم و شما عصبانی شده بودید. قرمز شده بودید. صورتی شده بودید. داد زده بودید و از کلاس رفته بودید بیرون و من تا مدت ها بعدش عذاب وجدان داشتم. دفعه دوم شما قول داده بودید یک روز آن پیراهن قشنگتان را بپوشید و من نیامده بودم مدرسه و شما گفته بودید "بخاطر نیلوفر اینو پوشیدم" و من تا مدت ها عذاب وجدان داشتم. و دفعه سوم  از من خواسته بودید آب بخورم و بوی روزهای هفته را یادداشت کنم و من همین کار ساده را نکرده بودم و عذاب وجدان داشتم. و این سه بار از تمام وقت هایی که لاک پشت انداختم روی میزتان، که تلفن هایتان را قطع کردم، که درخواست همکاری دوستتان را رد کردم ، که کلاستان را پیچاندم و درحالی که با معاون دعوایم شده بود از مدرسه در رفتم ،که بعضی وقت ها به حرفتان گوش ندادم و به جای تست زدن نشستم جوراب روفرشی بافتم، عذاب وجدانش بیشتر بود.

اما باور کنید روزی 5 بار که هیج، روزی 5 هزار بار یادتان افتادم و خجالت کشیدم حتی منت کشی کنم. باور کنید مدام بوی خنده هایتان را توی ذهنم مرور کردم.مدام آرزو کردم صبح بیدار بشوم و شما با من قهر نباشید یا حتی گستاخ تر شدم و آرزو کردم وقتی چشم هایم را باز می کنم به جای این همه دایی و عمو و فک و فامیلی که حتی قیافه شان را یادم نمی آید شما دایی ام باشید مثلا که به محکم ترین حالت ممکن بغلتان کنم و بگویم چقدر از نداشتنتان غمگینم.

 می دانید آقای "واو" ؟ آن روز که خبر پدر شدنتان را شنیدم بدون اینکه راست یا دروغ بودنش را پرس و جو کنم از خانه زدم بیرون و از فروشگاه دم خانه مان  – همانجا که یک بار همسرتان روی پله هایش شما را عبد الله صدا کرده بود و شما خندیده بودید و احتمالا صورتی شده بودید- قشنگ ترین لباس دخترانه را برای نی نی توی راه خریدم. دلم می خواست مثل فلانی که موقع زایمان همسرش رفتیم و کلی لباس نی نی آبی خریدیم این یک سال هم با شما قهر نبودم و همسرتان را تک تک روزهای شیشه شیر و پوشک خریدن همراهی می کردم .حتی اگر می خواست همه اش را صورتی بخرد.فهمیدن اینکه نی نی دختر است کار سختی نبود. شما همیشه توی ذهن من بهترین بابای دنیا بودید و خدا همیشه به بهترین باباهای دنیا یک دختر می دهد. هرچند تمام روزهای دبیرستان که عکس انیمیشنی توی گوشی تان را که بهم نشان می دادید و می گفتید "اسمش حسن ئه" و بچه ها روزی صد بار از من می پرسیدند که حسن شبیه شماست یا مادرش ، فقط من و شما می دانستیم حسن یک روز شکل یک دختر زیبا به دنیا می آید و جواب همه سوال هایشان را می دهد.

آقای "واو" عزیز .دیروز بالاخره عذاب وجدان ها کار دستم داد.نتوانستم باز ساکت بمانم.برای همین  از یک نفر تولد فرشته کوچک را سوال کردم و بعد با شجاعت تمام از شما پرسیدم " با من قهرید؟" .میدانستم مرد های خوب وقتی پدر می شوند خوب ترند و شاید بخشنده تر. بعدش که جواب شما آمد بزرگترین خنده دنیا روی لب هایم نشست. خنده ای که از خنده  های شما هم خوشمزه تر بود . با اینکه جوابتان یک کلمه بود. یک "اصلا" بدون پسوند و پیشوند اما صدبار از رویش خواندم و هی خدا را شکر کردم و هی خندیدم و هی برای اطمینان دوباره گوشی را خاموش روشن کردم و باز " اصلا " را خواندم  و صدبار که به جان فرشته کوچک دعا کردم و از دور او را محکم محکم محکم بوسیدم و ایمان آوردم که خنده هایش مثل پدرش بوی هلو خواهد داد...

# نیکولای_آبی