او...
من او را دیدم. بالاخره او را تنها دیدم. بدون وجود آدم های اضافه ای که فقط تو را به گو گیجه می اندازند و مجبورت می کنند هی لبخند بزنی و هی شوخی های مسخره کنی و هی حالت را خوب نشان بدهی که حال جمع گرفته نشود. من را او را تنها دیدم و او از هر چیزی با من حرف زد. حرف هایی که "ش" با همه ادعای صمیمیتش تا حالا نزده بود. حرف هایی که شاید هیچ مادری نمی توانست توی گوش دخترش بخواند و آخرش بگوید " اینجوریه مادر. مراقب باش..." . او با من از زن ها و نیرنگ هایشان گفت. از مرد ها و عادت هایشان .از شکست های عشقی اش که از تعداد عاشق شدن هایش بیشتر بود. او با من حرف زد. من را بچه حساب نکرد. من را غریبه حساب نکرد. برایم کلاس نگذاشت و دماغش را بالا نگرفت و کفش های تق تقی هم پاش نبود. او با من حرف زد و من با او خندیدم و با او بغض کردم و با او راه رفتم و سعی کردم رازهایش را کم کم و آرام آرام مثل روند سوختن کالری هایم هضم کنم. او با من حرف زد و من یک راز بزرگ را کشف کردم. من تازه فهمیدم شاید آدم دیگری باشد که مثل من برخلاف قیافه خندانش کلی درد داشته باشد ، فهمیدم شاید آدم دیگری هم باشد که با همه خانم بودنش مرد باشد ، فهمیدم شاید آدم دیگری هم باشد که بعضی وقت ها جانش به اینجایش برسد و تنها راه خلاصی از بدبختی هایش را آدم کشی بداند و من را برای این طرز فکرم مسخره نکند...او با من حرف زد و من تمام مدت با چوب های کف پارک ور رفتم. و بعدش بوی چوب تا ته ته استخوان های انگشتانم فرو رفت. او با من حرف زد و من فهمیدم بعضی آدم ها مثل بوی چوب توی تنت نفوذ می کنند.پاک نمی شوند. از یاد نمی روند.مثل او ...
