نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

کی بزرگ می شویم ؟؟؟

اینکه هر روز یکی دو نفر ایمیل بزنند و بگویند که فلان مطلب من را فلان جا دیده اند اصلا چیز عجیبی نیست. من هم هیچ وقت آنطور که باید عصبانی نشده ام و نرفتم یقه یارو را بگیرم و چهارتا فحش هم بارش کنم. همیشه به خودم گفته ام لابد نوشته هایم انقدر قشنگ هستند که بعضی ها دلشان خواسته خودشان آن را نوشته باشند.شاید اسمش را بگذارید غرور اما هر چه هست از غصه خوردن و حرص خوردن و عصبی شدن و کندن مو و کوبیدن سر به دیوار بهتر است.

هی تحمل کردم هی هیچ چیز نگفتم. کد قفل برای مطالبم گذاشتم و هیچ چیز نگفتم. اسمشان را دیدم. وبلاگشان را دیدم. حتی به ایمیل  های ظاهرا دوستانه و به سبک خاله خرسه بعضی از آنها جواب دادم و هیچ چیز نگفتم . اما...

اما بعضی وقت ها نمی شود ساکت بود. نمی شود هیچ چیز نگفت. نمیشود فقط نشست و نگاه کرد.مخصوصا وقتی بعضی کارها بوی خنجر خوردن از دست رفیق بدهد. مخصوصا اگر یک نفر بهت ایمیل بزند که فلانی اکثر پست های تورا توی شبکه اجتماعی به اسم خودش ثبت کرده .مخصوصا وقتی بروی ببینی این فلانی یک روزنامه نگار است. یک همکار در همان موسسه محل کار خودت. یک دختر هم سن خودت...مخصوصا اگر ببینی فلانی نه تنها مطالبت را به اسم خودش ثبت کرده بلکه خیلی راحت در مورد آنها نظر داده و در کامنت ها با دوستانش درباره این موضوع که پایان داستان چه شد و چه بلایی به سر پسر توی پست آمد بحث کرده! این جور وقت هاست که توی ذهنم یک علامت سوال گنده می آید " چرا ؟" .

البته جوابی که بعدش از آن شخص میگیرم برایم جالب تر است. جوابی که نشان می دهد اگر کسی رفت خودش را انداخت توی چاه ما هم دقیقا باید همین کار را بکنیم. اگر یک بار یک نفر آمد مطلب ما را به اسم خودش چاپ کرد ماهم برویم از همه عالم و آدم انتقام بگیریم و مطالب افرادی که روحشان هم از قضیه خبر ندارد را به اسم خودمان منتشر کنیم و بعد لابد دلمان خوش باشد که به اندازه همان آدم قبلی حقیر شده ایم و از این حقارت کیف کنیم!

بعد از همه اینها از خودم می پرسم پس چرا من این کار را نکردم؟مگر من همان نیلوفر نیک بنیادی نیستم که فلانی با وعده قرارداد 3 میلیون تومانی کتاب داستانم را دزدید و به اسم خودش چاپ کرد؟ مگر من همان دختری نیستم که  نمایشنامه هایم به اسم این و آن در قالب انیمیشن از صدا و سیما پخش شد؟ مگر من آن نویسنده ای نیستم که اسمم به دلایل غیر موجه لحظه آخر از لیست برندگان حذف شد؟ پس چرا من انتقام نگرفتم؟چرا من نخواستم متن های کسی را کپی کنم؟ چرا من نخواستم خودم را مثل آن آدم های ظاهرا موفق بیندازم توی چاه بی وجدانی؟

توی تمام سال های وبلاگ نویسی ام و توی تمام وبلاگ های حذف شده و حذف نشده ام یک بار هم به خودم اجازه ندادم از کسی چیزی کپی کنم. حتی تا جاییکه میشد زور زدم از هیچ شخص معروفی هیچ حرف داخل گیومه ای هم نیاورم.چون آنقدر توی خودم قدرت میدیدم که برای زدن حرف هایم نیاز به کمک گرفتن از دیگران نداشته باشم.

همکار عزیز، شما که خودت را "بانوی دزد " معرفی می کنی ، من سر جنگ با تو ندارم.با هیچ کس دعوا ندارم. و حتی آنقدر برایم مهم نیست که بخواهم اسمت را ببرم. گفتی برایت دعا کنم. همین کار را می کنم. برای تو که شاید هنوز زیادی شکننده ای و مثل من آهنی نشده ای دعا می کنم ، دعا می کنم آنقدر قوی باشی که دلت از این حرکات آدم های ظاهرا موفق نشکند. دعا می کنم انقدر آرامش و اطمینان قلب داشته باشی و قلمت را مثل قبل قبول داشته باشی که با همان قلم از تمام پست فطرت های دنیای نوشتن انتقام بگیری نه با قلم دیگران .دعا می کنم برگردی به روزهای خوبت. این کپی کردن ها دلم را نمی شکند .دلم را آدم هایی می شکنند که تو را به این روز می اندازند.و دلم را ضعیف بودنت می شکند.قوی باش.و مثل یک مرد بجنگ.به من ثابت شده است برای گرفتن حق فقط باید جنگید.همین! و اگر عقب نشینی کنی یا نقاب بزنی به جایی می رسی که حالت از خودت بهم می خورد. خودت هم هیچ ارزشی برای خودت قائل نمیشوی. چه برسد به دیگران!قوی باش و بزرگ شو. لطفا...

# نیکولای_آبی