نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

معضل پیاز داغ!

در خانه‌ٔ مادرم یک موضوع بسیار مهم وجود داشت و آن هم پیازداغ بود. در تمام عمری که آن‌جا زندگی می‌کردم، مامان پنج صبح بیدار می‌شد و روی کوچک‌ترین شعلهٔ گاز با کمترین درجه، پیازداغش را بار می‌گذاشت. هنوز نمی‌دانست برای ناهار قرار است چه چیزی بپزد، فرقی هم نداشت، مهم آماده شدن پیازداغ بود.

اوایل زندگی مشترکمان من هم همین کار را می‌کردم. بعدها دیدم در خیلی از غذاها می‌توان پیازداغ نریخت و به جایش صبح‌ها بیشتر خوابید. یا دیدم می‌شود پیازداغ آماده خرید و به جایش کارهای دیگر کرد. گاهی با مامان که تلفنی حرف می‌زدم، می‌پرسید: «پیازداغ شامت رو گذاشتی؟» و وقتی می‌گفتم نه، عصبانی می‌شد که این چه وضع زندگی است و فلان؟!

زندگی‌مان همینجوری پیش می‌رفت و من فکر می‌کردم معضل پیازداغ فقط و فقط در خانه‌ٔ ما وجود دارد تا اینکه امروز اتفاق عجیبی افتاد. روی تخت دراز کشیده بودم که تلفن زنگ زد. مادر همسرم بود که داشت پیشنهاد می‌داد اگر حالت خوب نیست من برایت پیازداغ درست کنم. پرسیدم برای چی؟ گفتند: «این چند روز که فشارت بالاست و سرگیجه داری، برای ناهار و شام می‌خواهی بدون پیازداغ چه کار کنی؟» به ساعت نگاه کردم، هشت صبح بود. من هنوز در مورد خوردن صبحانه‌ هم تصمیم نگرفته بودم، آن‌وقت او نگران پیازداغ ناهار و شام منی بود که فشارم بالاست و سرگیجه دارم...

راستی چه کسی اولین بار پیازداغ را اختراع کرد و میزان اهمیتش را به مادران ایرانی گفت؟ روحش قرین بوی پیاز و یادش داغ!

# نیکولای_آبی 

درود بر احمد آقای سبزواری

دیروز یک بسته نان لواش از سوپر محل خریدم. روی پلاستیکش چندین و چند خط توضیحات داشت که با افتخار تولید احمد آقای سبزواری است و اسم قبلی‌اش کمال بوده و داخلش فلان چیز را دارد و اگر این نان را بخورید رستگار می‌شوید و فلان و بیسار.
با خودم فکر کردم دو دانه نان است دیگر؛ این حرف‌ها را ندارد! اما بعدش دیدم من اگر اعتماد به‌نفس احمد آقای سبزواری را داشتم، تا الآن کتاب‌هایم به چاپ چهلم رسیده بود! پس دهانم را بستم و نانم را لقمه گرفتم...

# نیکولای_آبی 

شلوارت رو بکش پایین!

رفته بودم ادارهٔ راهنمایی و رانندگی. خانمی که دم در مسئول گشتن ما و وسایلمان بود، به محض دیدنم گفت: «شلوارتو بکش پایین.» ترسیدم! آخر می‌دانید؟ دوره‌زمانهٔ بدی شده؛ آدم توقع هر چیزی را می‌تواند داشته باشد، حتی اینکه مسئول راهنمایی و رانندگی ازش بخواهد شلوارش را بکشد پایین! خدا را شکر وقتی تعجب و مکث من را دید، اضافه کرد: «یا جورابت رو بکش بالا‌.»
توی ذهنم شلوارم را کشیدم پایین و کار‌خرابی کردم روی همهٔ این ترس‌های غیرمنطقی که به جانمان افتاده. بعد جورابم را کشیدم بالا و وارد اداره شدم.

# نیکولای_آبی 

قفسی برای خود

باید پنج تا داستان کودک با فضای باغ‌وحش می‌نوشتم و به فلان ناشر تحویل می‌دادم. یک هفته‌ای می‌شد که هر روز چند ساعتی می‌نشستم و به صفحه‌ی خالی کاغذ زل می‌زدم، دیروز هم؛ اما دریغ از یک کلمه! در بالکن را باز کردم کمی هوا بخورم بلکه چیزی به ذهنم برسد. یکی از یاکریم‌ها که حالا چند وقتی است با هم رفیق شده‌ایم، پرید و لبهٔ ظرف آب نشست. فهمیدم ظرف خالی شده. دمپایی پوشیدم و ظرفشان را پر از آب کردم. چند تا یاکریم دیگر هم آمدند برای آب خوردن. همانجا دم در نشستم و به صدای بال‌زدنشان گوش دادم. چند وقت بود به صدای بال پرنده‌ای دقیق نشده بودم؟ چند وقت بود به تکان خوردن برگ‌‌های درخت انجیر توی حیاط نگاه نکرده بودم؟ چند وقت بود که بوی ناهار خانم پیر همسایه را با جان و دل توی ریه‌هایم نکشیده بودم؟ این چه قفسی بود که خودم را تویش گیر انداخته بودم؟ گوشی‌ام را برداشتم و به مسئول نشر پیام دادم: «عذرخواهم اما نمی‌توانم داستان‌های باغ‌وحش را بنویسم. با قفس مشکل دارم!» دفتر را بستم و میله‌ها را شکستم. همان موقع باران گرفت. من و یاکریم‌ها و حیوانات توی داستان، همگی با هم نشستیم به شنیدن صدای باران و نفس کشیدن خاک نم‌خورده...

# نیکولای_آبی 

حرف دل نویسنده‌های مملکت (و مترجم‌ها، تصویرگرها، شاعرها و...)

بیایید یک بار برای همیشه تکلیف یک چیز را با هم روشن کنیم. بد نیست بدانید که هر نویسنده، مترجم، شاعر، تصویرگر و هر شخص دیگری که به عنوان پدیدآورندهٔ کتاب شناخته می‌شود، بعد از چاپ کتابش، تعدادی از آن را به‌عنوان سهمیه از ناشر به صورت رایگان می‌گیرد. این تعداد تا چند سال قبل ده جلد بود؛ الآن بعضی از ناشرها پنج جلد یا حتی دو جلد می‌دهند و پدید‌آورنده اگر بیشتر از این تعداد بخواهد، درست مثل همهٔ آدم‌ها باید برود کتابفروشی و کتاب را بخرد.

اینکه پدیدآورنده خودش به بعضی از افراد کتابش را هدیه بدهد، ماجرایش فرق می‌کند. حداقل برای من اینطور است؛ از ته دل و با میل خودم این کار را می‌کنم؛ چون فرد هدیه‌گیرنده را دوست دارم یا دلم می‌خواهد کتابم را در کتابخانه‌اش داشته باشد. اما اینکه شما بعد از چاپ هر کتاب جدید، می‌پرسید: «کتاب جدیدت رو از کجا می‌شه خرید؟» یا «یکی از کتابت به ما نمی‌دی؟» واقعاً رفتار جالبی نیست. طبیعتاً هم من و هم شما می‌دانیم که کتاب را از قصابی نمی‌خرند، از کتابفروشی‌های حضوری و آنلاین سراسر کشور تهیه می‌کنند! و باز هم طبیعتاً نویسنده به منبع بی‌انتهای کتاب وصل نیست که به تمام عالم و آدم کتابش را بدهد! بگذارید یک طبیعتاً دیگر هم اضافه کنم؛ اینکه شما زحمت بکشید و کتاب را بخرید سود مستقیمی به نویسنده نمی‌رساند؛ پس برای منفعت شخصی این حرف را نمی‌زنم.

همهٔ این‌ها را گفتم که بدانید پرسیدن سؤال «کتابت رو از کجا می‌شه خرید؟» یا «یه دونه از کتابت به ما نمی‌دی؟» نه تنها نشانهٔ صمیمیت و ابراز لطف شما نیست، بلکه نشان‌دهندهٔ این است که از نظر شما کتاب آن شخص ارزش هزینه کردن ندارد. که خب در این صورت بهتر است هزینه نکنید، سؤال هم نکنید. با تشکر!

# نیکولای_آبی 

طرز تهیه‌ ماکارونی رشتی

یک وقت‌هایی که از عالم و آدم خسته‌ام، فقط آشپزی حالم را خوب می‌کند. مثلاً می‌روم برای خودم نوشیدنی جدیدی با میوه‌های توی یخچال درست می‌کنم؛ یکی از دسرهایی را که توی اینترنت دیده‌ام؛ یک کیک عجیب و غریب یا یک غذای متفاوت می‌پزم. اگر خیلی حالم بد باشد و بخواهم خیلی به خودم حال بدهم، ماکارونی رشتی درست می‌کنم. شاید پیش خودتان فکر کنید ماکارونی رشتی به نوع طبخ ماکارونی توسط مردم رشت گفته می‌شود، اما نه! ماجرا دارد...

ماجرایش این است که چون ما بچه‌های چندان سبزی‌خواری نبودیم، مامان از قدیم‌الایام عادت داشت توی هر غذایی هرچقدر می‌تواند به شکل نامحسوس سبزیجات بریزد که ما به‌زور ویتامین بخوریم. مثلاً توی خورشت بامیه یک عالمه فلفل دلمه می‌ریخت، توی عدسی شلغم رنده می‌کرد، توی عدس‌پلو هویج می‌ریخت و توی ماکارونی انواع و اقسام سبزیجات رنگارنگ.

در یکی از سفرهایمان به رشت، هتل آپارتمان گرفته بودیم و مامان یکهو تصمیم گرفت شام ماکارونی بپزد. همه‌جا بسته بود، یادم نیست چرا. فقط توانستیم از فروشگاه هتل گوشت‌ چرخ‌کرده، یک قوطی رب و یک بسته ماکارونی بخریم. بدون فلفل دلمه، بدون ذرت، بدون قارچ، بدون هویج و گوجه و زیتون و چیزهای دیگر. آن ماکارونی به خالص‌ترین و خوشمزه‌ترین ماکارونی تمام عمرمان تبدیل شد. طوری که تا سال‌ها هروقت مامان می‌پرسید: «چی بذارم؟» می‌گفتیم: «ماکارونی رشتی» اما او باز هم کار خودش را می‌کرد و در کنار گوشت چرخ‌کرده، صد مدل سبزیجات می‌ریخت توی غذا.

سال‌های زیادی گذشته اما ماکارونی رشتی هنوز برای من یادآور روزی است که بعدازظهرش کلی توی بازار خوش گذرانده‌ام، غروبش یک عالمه در ساحل راه رفته‌ام و شب از تراس هتل‌آپارتمان به جنگل باران‌زده نگاه کرده‌ام و ماکارونی خالص خورده‌ام. همان‌قدر خوش‌عطر و خوش‌منظره و خوش‌طعم...

# نیکولای_آبی 

کارگاه فرزندپروری با تدریس جناب بغ‌بغو

چند وقتی است که کنار بالکنمان کبوتر بچه کرده، کاش بودید و می‌دیدید... چه چیز را؟ این‌که بچه‌کبوترها از ما نمی‌ترسند. با اینکه دیگر بزرگ شده‌اند و می‌توانند پرواز کنند، وقتی ما را می‌بینند نمی‌پرند. کفترِ مادر می‌پرد، کفترِ پدر هم می‌پرد، اما جوجه‌ها نه!

می‌آیند می‌نشینند توی بالکن و زل می‌زنند به ما که یا داریم چیزی می‌نویسیم، یا چیزی می‌خوریم، یا چیزی می‌گوییم. یک‌وقت‌هایی برای فضولی توی اتاق هم سرک می‌کشند، اما نمی‌پرند. عین بچگی‌های آدمیزاد که نه از سوسک می‌ترسد، نه از دزد، نه از ارتفاع و چیزهای دیگر؛ تا وقتی که مامانش بگوید: «سوووووسک» و جیغ بکشد، یا تا وقتی که بابایش داد بزن: «نرو اونجا، می‌افتی پایین!»

نمی‌دانم این خانم و آقای کفتر کجا دوره‌های فرزندپروری گذرانده‌اند که بچه‌هایشان را اینطور نترس و کنجکاو تربیت کرده‌اند. خودشان مثل سگ (یا شاید هم مثل کبوتر!) از ما می‌ترسند اما ترسشان را به بچه‌ها منتقل نمی‌کنند. می‌گذارند خودشان ببینند و تجربه کنند. دمشان گرم که با رفتارشان برای ما رایگان کلاس فرزندپروری گذاشته‌اند؛ آن هم روزی چند ساعت، حضوری! کاش شما هم بودید و می‌دیدید...

# نیکولای_آبی 

اندکی درس اقتصاد

دفتر و خودکارهایتان را بیاورید که امروز درس اقتصاد و امور مالی داریم. اول از همه بگذارید بروم سراغ تاریخچهٔ اقتصادی خانواده‌ام. در خانوادهٔ ما رسم نبود که پولمان را توی طلا و بورس و دلار و اینجور‌ چیزها سرمایه‌گذاری کنیم. از همان وقتی که قلک داشتیم، هر چند وقت یک‌بار قلک را می‌شکستیم و سکه‌های بیست‌و‌پنج تومانی و اسکناس‌های پنجاه تومانی‌اش را می‌گذاشتیم توی بانک. بانک برای خانوادهٔ ما امن‌ترین و بهترین و هرچیزی‌ترین نوع سرمایه‌گذاری بود. البته آن‌وقت‌ها هم اینطور نبود که بخوابی و بلند شوی و اجناس گران شده باشد. می‌شد واقعاً با چند سال پول پس‌انداز کردن چیزی خرید. ولی خب ما به این هم چندان اعتقادی نداشتیم و فقط دلمان می‌خواست پول‌های توی بانکمان هی بیشتر و بیشتر شود، بعد سود بیشتر و بیشتری بگیریم و دوباره همان سودها را بگذاریم توی بانک و پولمان بیشتر و بیشتر شود.

من هم مثل بقیهٔ اعضای خانواده از این قاعده مستثنی نبودم. با پول‌تو‌جیبی‌های بچگی‌هایم و بعدها هم با درآمد کمی که از این‌ور و آن‌ور نوشتن درمی‌آوردم، چیزهای واقعاً ضروری را می‌خریدم و بقیه‌اش را می‌گذاشتم توی بانک. تا اینکه در اوایل جوانی‌ام زلزله آمد. آن صحنه را خوب یادم است. رفته بودیم توی ماشینمان داخل حیاط خوابیده بودیم. به ساختمان بلند روبه‌رو که ممکن بود با زلزلهٔ بعدی روی سرمان خراب شود، نگاه کرده بودم و بعد پیش خودم گفته بودم: «یعنی همه‌اش همین؟ این همه سال درس خواندن و کار کردن و پول جمع کردن و هیچی به هیچی؟»

آن زلزله همهٔ بنیادهای فکری و اقتصادی خانواده‌مان را روی سر من خراب کرد. دیگر آن آدم سابق نشدم. فردایش چه کار کردم؟ بخشی از سپردهٔ بانکی‌ام را بستم و پولش را زدم به پشم‌‌هایم! نه نه اشتباه نکنید، این جمله استعاره نیست. چون دقیقاً پولش را برداشتم و رفتم لیزر و پشم‌هایم را زدم. پشیمانم؟ اصلاً و ابداً. هنوز بعد از گذشت چندین سال معتقدم آن هزینه، بهترین و پرسودترین سرمایه‌گذاری تمام عمرم بوده. بعد از آن هم چیزهایی خریدم که هنوز از خریدنشان احساس خوشحالی می‌کنم، وسایل سفر، مجموعه کتاب‌هایی‌که دوست داشتم، ساعت، دوربین و...

خب دیگر دفتر و‌ خودکارهایتان را جمع کنید. کلاس امروزمان تمام شد، همین‌قدر یکهویی. چون آن چیزی را که باید می‌گفتم، گفتم. من مشاور اقتصادی نیستم اما تجربه ثابت کرده در وضعیت ما هرکاری از نگه‌داشتن ریال بهتر است. این را وقتی فهمیدم که به قیمت کتابی که ماه پیش توان خریدش را داشتم و نخریدم، نگاه کردم. طبیعتاً دیگر توان خریدش را ندارم. یعنی شما امروز اگر می‌توانی فلان چیز را بخری، فردا شاید نتوانی؛ اگر امروز می‌توانی فلان سفر را بروی، شاید دو سال بعد نتوانی؛ حتی اگر امروز می‌توانی پولت را بریزی پای پشم‌هایت، شاید چهار روز بعد همین را هم نتوانی! پس شما را با پول‌ها، پشم‌ها و تصمیم‌هایتان تنها می‌گذارم...

# نیکولای_آبی 

یه تغییر کوچولو

ناشر زنگ زد و گفت: «داستانی که دربارهٔ آب شدن یخ‌های قطبی نوشتین خیلی عالیه. همه‌چیزش خوبه؛ شخصیت‌ها، پیرنگ، طرح، لحن و زبان، طنزش و... فقط یه تغییر کوچولو اگه بدین، ممنون می‌شیم.»
پرسیدم: «چه تغییری؟»
گفت: «موضوعش رو عوض کنین و به جای یخ‌های قطبی، به مشکلات کودکان ناشنوا بپردازین.»

ناشر بودن واقعاً جالبه، نویسنده بودن از اون هم جالب‌تر!

# نیکولای_آبی 

سلام بر سلطان حافظه‌ی ایران

خانومه از ساعت پنج و چهل دقیقه تا ساعت هشت و چهل دقیقه داشت دربارهٔ شغلش، توانایی‌اش، دوره‌هایی که خارج از کشور گذرانده و اینکه هیچ‌کس در ایران مثل او نمی‌تواند روی تقویت حافظه کار کند، توضیح می‌داد. ساعت هشت و چهل دقیقه گفت: «یک تماس با من بگیر که شماره‌ات بیفتد و داشته باشم.» گرفتم. گوشی را نگاه کرد و گفت: «افتاد، ممنون.» بعدش خداحافظی کردیم. هشت و چهل و پنج دقیقه پیامک داد: «سلام، تماس گرفته بودین. شما؟»
از همین تریبون به خانومه و حافظه‌اش درود می‌فرستم!

# نیکولای_آبی 

مطالب قدیمی‌تر