سلام بر سلطان حافظهی ایران
خانومه از ساعت پنج و چهل دقیقه تا ساعت هشت و چهل دقیقه داشت دربارهٔ شغلش، تواناییاش، دورههایی که خارج از کشور گذرانده و اینکه هیچکس در ایران مثل او نمیتواند روی تقویت حافظه کار کند، توضیح میداد. ساعت هشت و چهل دقیقه گفت: «یک تماس با من بگیر که شمارهات بیفتد و داشته باشم.» گرفتم. گوشی را نگاه کرد و گفت: «افتاد، ممنون.» بعدش خداحافظی کردیم. هشت و چهل و پنج دقیقه پیامک داد: «سلام، تماس گرفته بودین. شما؟»
از همین تریبون به خانومه و حافظهاش درود میفرستم!
# نیکولای_آبی
