معضل پیاز داغ!
در خانهٔ مادرم یک موضوع بسیار مهم وجود داشت و آن هم پیازداغ بود. در تمام عمری که آنجا زندگی میکردم، مامان پنج صبح بیدار میشد و روی کوچکترین شعلهٔ گاز با کمترین درجه، پیازداغش را بار میگذاشت. هنوز نمیدانست برای ناهار قرار است چه چیزی بپزد، فرقی هم نداشت، مهم آماده شدن پیازداغ بود.
اوایل زندگی مشترکمان من هم همین کار را میکردم. بعدها دیدم در خیلی از غذاها میتوان پیازداغ نریخت و به جایش صبحها بیشتر خوابید. یا دیدم میشود پیازداغ آماده خرید و به جایش کارهای دیگر کرد. گاهی با مامان که تلفنی حرف میزدم، میپرسید: «پیازداغ شامت رو گذاشتی؟» و وقتی میگفتم نه، عصبانی میشد که این چه وضع زندگی است و فلان؟!
زندگیمان همینجوری پیش میرفت و من فکر میکردم معضل پیازداغ فقط و فقط در خانهٔ ما وجود دارد تا اینکه امروز اتفاق عجیبی افتاد. روی تخت دراز کشیده بودم که تلفن زنگ زد. مادر همسرم بود که داشت پیشنهاد میداد اگر حالت خوب نیست من برایت پیازداغ درست کنم. پرسیدم برای چی؟ گفتند: «این چند روز که فشارت بالاست و سرگیجه داری، برای ناهار و شام میخواهی بدون پیازداغ چه کار کنی؟» به ساعت نگاه کردم، هشت صبح بود. من هنوز در مورد خوردن صبحانه هم تصمیم نگرفته بودم، آنوقت او نگران پیازداغ ناهار و شام منی بود که فشارم بالاست و سرگیجه دارم...
راستی چه کسی اولین بار پیازداغ را اختراع کرد و میزان اهمیتش را به مادران ایرانی گفت؟ روحش قرین بوی پیاز و یادش داغ!
