یک روز بهخاطر تخممرغ ازدواج میکنم. شاید به نظرتان مسخره باشد اما از نظر من تخممرغ یک مسالهی کاملا جدیست و با کسی هم شوخی ندارد. همین دیروز بود که میخواستم کیک بپزم. با اینکه گفته بودم ساعت هشت شب به خانه میرسم، مامان از ساعت 4 بعد از ظهر تمام لوازمی را که حس میکرد برای کیکپختن لازم است، به همان میزانی که حس میکرد به کار میآید، روی کابینت آماده کرده بود. خب لابد با خودتان میگویید چقدر خوب و چقدر عالی! اما مساله این است که شکر کم بود و کشمش زیاد بود و تخممرغها کوچک بودند. مسالهی بدتر این است که وقتی خواستم تخممرغها را عوض کنم، مامان داد زد: «نههههه! نهههه! سبد تخممرغها رو امروز چیدم. بههم نزنشون!». میدانید؟ مشکل فقط تخممرغ نیست. اینبار به رسم کتابهای ادبیات کنکور میتوانید تخممرغ را استعارهای از عدم اختیار و عدم مالکیت و عدم قدرت تصمیمگیری و عدم توانایی انتخاب و هزارتا عدم دیگر درنظر بگیرید؛ و خب همهی این عدمها روی هم باعث میشود به گزینههایی که برای آیندهام درنظر گرفتهام، ازدواج را هم اضافه کنم. فقط به این دلیل که لااقل بتوانم سایز تخممرغهای کیک کشمشیام را خودم انتخاب کنم. به نظر خودم که دلیل قانعکنندهایست. شما را نمیدانم!
جدیدا یک چیزی دارد نگرانم میکند و آن هم میل شدیدم به غذاست. نه اینکه زیاد گرسنه شوم یا زیاد غذا بخورم، اتفاقا برعکس! دقیقا با یکی دو قاشق یا یک لقمهی کوچک سیر میشوم؛ اما تمام ساعات روز دلم غذاهای مختلف میخواهد. از نیمرو و تنماهی و مرغ سوخاری گرفته تا پیتزا و برگر و فسنجان و قرمهسبزی! آنقدر که ساعتهای زیادی از اوقات فراغتم را صرف دیدن عکس غذاها و دسرها یا خواندن و یادگرفتن روش تهیهشان میکنم. از آن بدتر میدانید چیست؟ اول اینکه بدنم با خوردن آب هم اضافهوزن پیدا میکند و دوم اینکه متاسفانه از آنهایی هستم که بهصورت غیر ارادی به خیلی چیزها حساسیت دارم! یعنی باوجود میل شدیدی که به خوردنشان دارم، بهخاطر عواقب بعدی مثل معدهدرد و کهیر، بیخیالشان میشوم. فکرش را بکنید! مثلا یک سال و نیم است که به کاهو حساسیت پیدا کردهام و دقیقا یک سال و نیم است که هر روز به این فکر میکنم که چرا نمیتوانم کاهو بخورم؟! مردم خلاق کشورمان هم که هر روز دست به اختراع غذاها و پیشغذاهای جدیدی با کاهو میزنند. شاید فکر کنید دارم حرف بیارزشی میزنم؛ اما شما نمیدانید چه غم بزرگی است غم کاهو! نمیدانید!!!
خدایا نَمیرم، قبل از اینکه بتوانم کتاب مورد علاقهام را بنویسم...
آقای دکتر برنامهی خانواده داشت میگفت آمار افسردگی و خودکشی بهطور چشمگیری افزایش پیدا کرده و علت اصلی آن هم پیشرفت بیش از حد تکنولوژی است. این روزها خیلی از بیماریها، بُعد مسافت، زمان و غیره، بهواسطهی تکنولوژی معنای قدیمیشان را از دست دادهاند. آدمها دیگر چیزی نمیخواهند و برای چیزی تلاش نمیکنند و بههمینخاطر دلشان میخواهد بمیرند. اما میدانید؟ من این حرفها را قبول ندارم! بچه که بودم، هروقت حرف تکنولوژی و قرن بیستویک و این چیزها میشد، با خودم فکر میکردم یک روز دنیا انقدر پیشرفت میکند که وقتی میرویم دستشویی، یک دست اتومات از یک جا دربیاید و ما را بشوید. حالا قرن بیستویک رسیده، به قول خیلیها دنیا ته تکنولوژی را هم درآورده، اما همانطور که میبینید، هنوز هم وقتی میرویم دستشویی هیچ دستی از هیچجا برای شستن ما پیشقدم نمیشود! پس هنوز جا برای پیشرفت هست. هنوز امیدی به زندگی هست. هنوز میشود برای خودکشی نکردن و دیدن آیندهی این جهان انگیزهای داشت!!!
سالهاست که مامان هروقت کتاب دستم میبیند، میپرسد: «خسته نمیشی انقد کتاب میخونی؟ چی گیرت میاد آخه؟». مامان نمیداند من با کتابها سفر میکنم. تک تک خیابانهای رُم را میشناسم. میدانم توی پاریس از کدام سبزیفروشی باید خرید کنم. اگر یک روز یکهویی سر از نیویورک دربیاورم میتوانم بهسادگی خودم را به آن مسافرخانهی امنی که نصفش قرمز است و نصفش آبی، برسانم. بلدم چند جملهی ساده به چینی بگویم که کسی راه را نشانم بدهد و هزار چیز دیگر. اینها دلایل کافی و خوبی برای کتاب خواندن نیست؟ مینشینم یک جا، یک کتاب دستم میگیرم و دور تا دور دنیا را وجب به وجب میگردم. چرا باید خسته شوم؟ چرا؟!
بروید توی کوه و داد بزنید: «چیزی بدتر از جنگ هست؟» جواب میشنوید: «نیست، نیست، نیست، نیست، نیست...»
اولین بار آقای «واو» یادم انداخت ک هیچ دوستی ندارم. بعد از یک سال برای دیدنش به مدرسهی قدیمیمان رفته بودم. زنگ تفریح خورده بود و داشتیم با هم به طرف اتاق دبیرها میرفتیم. حال و روز خوبی نداشتم آن وقتها. توی راهرو بودیم که آقای «واو» پرسید: «دوست صمیمی و نزدیک چی؟ چند تا داری؟» شروع کردم به فکر کردن. وارد اتاق دبیرها شدیم. من کیفم را روی اولین صندلی گذاشتم. هنوز داشتم فکر میکردم. آقای «واو» برای نشستن روی صندلی همیشگیاش به آن طرف میز میرفت که من یکدفعه گفتم: «هیچی». همانجا وسط راه ایستاد، کیفش را روی میز گذاشت، زل زد توی چشمهایم و گفت: «این خیلی بده...».
دومین بار وقتی بود که بیخیال تمام کار و بار و درس و یادداشتهای نوشته نشده، دراز کشیده بودم پای تلویزیون و عصر جمعه را همراه بابا اینها به دیدن فیلم سینمایی «آن شرلی» میگذراندم. فیلم جلو رفت و جلو رفت و رسید به آن جایی که «ماریلا» یکدفعه با چشمهای گرد شده از آن شرلی پرسید: «یعنی تو هیچ دوست صمیمی همسن و سال خودت نداشتی؟» و بعد اضافه کرد: «این خیلی بده...»
سومین بار امروز بود. امروز که فلانی گفت: «خوش به حالت که این همه دوست داری»، لبخند زدم. خجالت کشیدم بهش بگویم در تمام آن سه ماه لعنتی که حالم خراب بود، جز او هیچکدام از همکارها که همگی ادعای دوستیشان گوش فلک را کر کرده بود، سرشان را برنگرداندند بپرسد: «خوبی؟ زندهای؟ چیزی شده؟». امروز سومین بار بود و لابد میدانید که همیشه سومین اتفاق آدم را مجبور به پذیرش میکند. انگار باید بپذیرم که جدی جدی هیچ دوست صمیمی و نزدیکی ندارم! خوشحالم؟ نمیدانم! ناراحتم؟ نمیدانم! فقط میدانم که «این خیلی بده...»
از رفتن به قبرستان بیزارم. نه اینکه از مردهها بترسم، از اینکه قبرستانها به شهرکهای مدرنی تبدیل شدهاند که هر روز چند فاز به فازهایشان اضافه میشود و فلکه و میدان و فروشگاه و رستوران دارند، میترسم. فکرش را بکنید! هر روز فلان تعداد نفر به دنیا میآیند و فلان تعداد نفر میمیرند. هر کدام از آنهایی که میمیرند هم در جایی دفن میشوند. حالا گیرم که قبرها دو و سه طبقه هم باشند؛ وحشتناک نیست که مثلا تا صد سال دیگر کل سطح کشور تا عمق سه طبقه به قبرستان تبدیل خواهد شد؟! انکار نکنید که وحشتناک است! برای همین هر بار که به قبرستان میروم، دعا میکنم یا نمیرم یا طوری بمیرم که لااقل قبر نداشته باشم.
پرسش: سه تکه پیتزا باقی مانده و مجموعا شش نفریم. چطوری پیتزاها را تقسیم کنیم که به همه برسد؟
پاسخ ما: هر تکه پیتزا را تقسیم بر دو بکنیم که هر نفر یک نصفه داشته باشد.
پاسخ بابا: دو تکه از پیتزا ها را من میخورم. تکهی سوم را شما پنج نفر اگر میخورید، بخورید؛ اگر نمیخورید، آن را هم من بخورم!
مدرسه که میرفتم، هر هفته مشاور کنکور میآمد بالای سرمان و میگفت: «خوب درس بخونید تا بتونید هر رشته و دانشگاهی که دلتون میخواد، قبول شید». حرفش مسخره بود. البته این را حالا فهمیدهام. وگرنه آن روزها برای من هم مثل خیلیهای دیگر، مشاور حکم خدا را داشت و اگر آسمان به زمین میآمد یا زمین به آسمان میرفت، حرف، حرف مشاور بود! درس خواندم و درس خواندم و درس خواندم. که چی؟ که حق انتخاب داشته باشم. آخرش چه شد؟! رتبهها آمد. رتبهای که به قول آقای مشاور «آرزوی خیلیها» بود و دستم را برای انتخاب بین تمام رشتهها و دانشگاههای کشور باز میگذاشت. اما اینطوی نشد. در زندگی چیزهای زیادی هست که آنطوری که باید بشود، نمیشود! من با همهی درسهایی که خوانده بودم و با همهی وعدههایی که در مورد حق انتخاب بهم داده بودند، فقط یک انتخاب داشتم! باید رشته و دانشگاهی را انتخاب میکردم که از نظر مشاور، مدرسه، خانواده و جامعه حرف اول را میزد و در شان رتبهام بود. فکرش را بکنید. فقط یک انتخاب!
حالا که بزرگتر شدهام، میبینم تمام بخشهای زندگی همین است. هرچه بهتر باشی، انتخابهایت کمتر است. یک روز مجبور میشوی فلان رشته را انتخاب کنی که در شان تو باشد، یک روز مجبور میشوی فلان آدم را برای ازدواج انتخاب کنی که در شان تو باشد، یک روز مجبور میشوی فلان شغل را انتخاب کنی که در شان تو باشد، لابد یک روز هم مجبور میشوی فلان مدلی بمیری که در شان تو باشد. یک نفر هم پیدا نمیشود از خودش بپرسد: «کدام شان؟ کدام انتخاب؟»
«معشوقه نبودن» یک عبارت دو کلمهای است که میشود بهخاطرش دو هزار سال غصه خورد...