نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

دور دنیا در هفتاد و نه روز!

سال‌هاست که مامان هروقت کتاب دستم می‌بیند، می‌پرسد: «خسته نمیشی انقد کتاب می‌خونی؟ چی گیرت میاد آخه؟». مامان نمی‌داند من با کتاب‌ها سفر می‌کنم. تک تک خیابان‌های رُم را می‌شناسم. می‌دانم توی پاریس از کدام سبزی‌فروشی باید خرید کنم. اگر یک روز یکهویی سر از نیویورک دربیاورم می‌توانم به‌سادگی خودم را به آن مسافرخانه‌ی امنی که نصفش قرمز است و نصفش آبی، برسانم. بلدم چند جمله‌ی ساده به چینی بگویم که کسی راه را نشانم بدهد و هزار چیز دیگر. این‌ها دلایل کافی و خوبی برای کتاب خواندن نیست؟ می‌نشینم یک جا، یک کتاب دستم می‌گیرم و دور تا دور دنیا را وجب به وجب می‌گردم. چرا باید خسته شوم؟ چرا؟!

# نیکولای_آبی