تعیین سرنوشت با تخممرغ
یک روز بهخاطر تخممرغ ازدواج میکنم. شاید به نظرتان مسخره باشد اما از نظر من تخممرغ یک مسالهی کاملا جدیست و با کسی هم شوخی ندارد. همین دیروز بود که میخواستم کیک بپزم. با اینکه گفته بودم ساعت هشت شب به خانه میرسم، مامان از ساعت 4 بعد از ظهر تمام لوازمی را که حس میکرد برای کیکپختن لازم است، به همان میزانی که حس میکرد به کار میآید، روی کابینت آماده کرده بود. خب لابد با خودتان میگویید چقدر خوب و چقدر عالی! اما مساله این است که شکر کم بود و کشمش زیاد بود و تخممرغها کوچک بودند. مسالهی بدتر این است که وقتی خواستم تخممرغها را عوض کنم، مامان داد زد: «نههههه! نهههه! سبد تخممرغها رو امروز چیدم. بههم نزنشون!». میدانید؟ مشکل فقط تخممرغ نیست. اینبار به رسم کتابهای ادبیات کنکور میتوانید تخممرغ را استعارهای از عدم اختیار و عدم مالکیت و عدم قدرت تصمیمگیری و عدم توانایی انتخاب و هزارتا عدم دیگر درنظر بگیرید؛ و خب همهی این عدمها روی هم باعث میشود به گزینههایی که برای آیندهام درنظر گرفتهام، ازدواج را هم اضافه کنم. فقط به این دلیل که لااقل بتوانم سایز تخممرغهای کیک کشمشیام را خودم انتخاب کنم. به نظر خودم که دلیل قانعکنندهایست. شما را نمیدانم!
