نیکولا

قلم بافی های یک نیکولای آبی

خوب‌بودن، همیشه هم خوب نیست

مدرسه که می‌رفتم، هر هفته مشاور کنکور می‌آمد بالای سرمان و می‌گفت: «خوب درس بخونید تا بتونید هر رشته و دانشگاهی که دلتون می‌خواد، قبول شید». حرفش مسخره بود. البته این را حالا فهمیده‌ام. وگرنه آن روزها برای من هم مثل خیلی‌های دیگر، مشاور حکم خدا را داشت و اگر آسمان به زمین می‌آمد یا زمین به آسمان می‌رفت، حرف، حرف مشاور بود! درس خواندم و درس خواندم و درس خواندم. که چی؟ که حق انتخاب داشته باشم. آخرش چه شد؟! رتبه‌ها آمد. رتبه‌ای که به قول آقای مشاور «آرزوی خیلی‌ها» بود و دستم را برای انتخاب بین تمام رشته‌ها و دانشگاه‌های کشور باز می‌گذاشت. اما اینطوی نشد. در زندگی چیزهای زیادی هست که آن‌طوری که باید بشود، نمی‌شود! من با همه‌ی درس‌هایی که خوانده بودم و با همه‌ی وعده‌هایی که در مورد حق انتخاب بهم داده بودند، فقط یک انتخاب داشتم! باید رشته و دانشگاهی را انتخاب می‌کردم که از نظر مشاور، مدرسه، خانواده و جامعه حرف اول را می‌زد و در شان رتبه‌ام بود. فکرش را بکنید. فقط یک انتخاب!

حالا که بزرگ‌تر شده‌ام، می‌بینم تمام بخش‌های زندگی همین است. هرچه بهتر باشی، انتخاب‌هایت کمتر است. یک روز مجبور می‌شوی فلان رشته را انتخاب کنی که در شان تو باشد، یک روز مجبور می‌شوی فلان آدم را برای ازدواج انتخاب کنی که در شان تو باشد، یک روز مجبور می‌شوی فلان شغل را انتخاب کنی که در شان تو باشد، لابد یک روز هم مجبور می‌شوی فلان مدلی بمیری که در شان تو باشد. یک نفر هم پیدا نمی‌شود از خودش بپرسد: «کدام شان؟ کدام انتخاب؟»

# نیکولای_آبی