اینکه شبها وسط پیامک دادن به تو خوابم میبرد را دوست دارم. انگار که سرم را گذاشته باشم روی پایت، برایت از لاک جدیدی که خریدهام حرف بزنم، دست تو لای موهایم باشد، خوابم ببرد، سرم را بگذاری روی بالش، لامپ را خاموش کنی، پتو را تا زیر گلویم بکشی و آرام کنارم بخوابی...
- عصبانی میشوم از دیدن زنانی که فکر میکنند با پای بودار، مومنترند!
- معمولا مجبور میشوم بین جمع کثیر بدنهای خوابیده کف نمازخانه، قطعه جایی برای نماز خواندن پیدا کنم و چون موفق نمیشوم، باید به موزاییک دم در بسنده کنم.
- نمیتوانم درک کنم چرا زنها با اینکه میدانند میشود اول وضو گرفت و بعد لاک زد، هر روز به خودشان این اجازه را میدهند که در مورد باطل بودن نمازهایت بهت گوشزد کنند.
- از زنانی که لباسهایشان را عوض کرده و به صورت دمر (آن هم در یک نمازخانه بدون در) دراز کشیده و پاهایشان را هوا میکنند، اما یادشان نمیرود در مورد گناه پوشیدن مانتوی بالای زانو به تو تذکر بدهند، بیزارم.
- دلم نمیخواهد وقت گفتن ذکر قنوت، ماجرای بلایی که ساسان سر سمانه یا پریسا سر پدرام آورد را از زبان صد نفر بشنوم.
- هنوز نفهمیدهام که چرا بعضیها از نمازخانه بهجای کتابخانه، رستوران، آرایشگاه و... استفاده میکنند.
- کسانی که همه تلاششان را میکنند به زنان خوابیده در نمازخانه نخورند اما مهر تو را پرت میکنند و پایشان را روی دستت میگذارند و صاف میآیند روی کیفات مینشینند (و حتی میخوابند)، شدیدا آزاردهندهاند.
- جوابی برای این سوال پیدا نمیکنم که چرا خیلی از دخترها کفششان را دقیقا – تاکید میکنم دقیقا- روی کفش دیگران درمیآورند؟!
- و...
نشسته بودیم توی سالن. من، او، دوستش و بقیه. نیم ساعتی گذشت. دختره آمد و نشست کنارم. شدیم دختره، من، او، دوستش و بقیه. بقیه یا خواب بودند یا با هم پچپچ میکردند. پنج دقیقه گذشت. دختره طوری که انگار همه زندگیاش لنگ کلمات آقای سخنران باشد، و انگار که تنها مانع موفقیت او در زندگی، من باشم، صدایم کرد و گفت «میشه حرف نزنید؟». بعد برگشت پشت سرش را نگاه کرد و به دوستش گفت که خسته شده و میخواهد برود خانه. بعد هم بلند شد و رفت! دوباره شدیم من، او، دوستش و بقیه! گفتم لابد دختره با همان دو جملهای که در پنج دقیقه حضورش توی سالن شنیده (یا شاید نصفش را به خاطر حرف زدن من، نشنیده!) به موفقیت میرسد!
بعد از سخنرانی رفتم توی حیاط. نشستم روی پله و سرم را گذاشتم روی زانوهایم که چند دقیقهای هوا بخورم . یک نفر گفت «سلام». سرم را گرفتم بالا. دختر دیگری بود. آمد کنارم نشست. لبخند زد. بهم نسکافه تعارف کرد و کیک. گفتم «خسته نباشی» گفت «هیچکدوم از سخنرانیها رو نرفتم. خسته نشدم. داشتم کتاب میخوندم» و بعد نمایشنامهای را از کیفش درآورد و نشانم داد. بین سالن تا حیاط حداکثر ده متر فاصله بود و بین آدمهایش ده هکتار! پیش خودم فکر کردم دلگندهها با همه سخنرانیهای نرفتهشان، قطعا و یقینا و مطمئنا از مغزگندهها موفقتر میشوند!
هرچه هوا سردتر میشود، به بغلکردن دیگران نیاز بیشتری پیدا میکنم. آنقدر که با خودم میگویم اگر اختیارش را داشتم، حتما فصل جفتگیری را از بهار به زمستان تغییر میدادم!
میدانستی دلتنگی یکی از «اموال منقول» است؟ «مال» است چون هر کس برای خودش دلتنگی خودش را دارد، من برای خودم دلتنگی خودم را دارم و تو برای خودت، دلتنگی خودت را. بعد من میتوانم اموال خودم را هرطور دلم میخواهد مصرف کنم. یعنی حتی اگر دعوایمان شده باشد، حتی اگر از هم متنفر باشیم، حتی اگر وقتی همدیگر را میبینیم خودمان را بزنیم به آن راه، حتی اگر دل همدیگر را شکسته باشیم و آخر هم به این نتیجه رسیده باشیم که «اینطوری برای هر دومون بهتره»، باز هم من میتوانم دلتنگی خودم را خرج تو کنم و دلتنگت شوم. اما میدانی چرا «منقول» است؟ چون قابلیت انتقال دارد، یعنی با نوشتن همین چند جمله، بخش بزرگی از دلتنگی من بلند میشود و تقتقتق میآید سمت تو. حالا تو هم مثل من چند صد کیلو دلتنگی توی دلت داری. یاد گرفتی...؟!
تلویزیون هیچ، اما یقین دارم اگر کنترل تلویزیون اختراع نمیشد، آمار طلاق به نصف کاهش پیدا میکرد.
عشق باید چیزی شبیه آدامس دارچینی باشد. اینطوری که یک روز بیخبر سر و کله یک بسته آدامس دارچینی در زندگیات پیدا شود و تو تازه بفهمی تا حالا چقدر آدامس دارچینی دوست داشتی و نمیدانستی! بعد تصمیم بگیری تا آخر عمر لب به هیچ آدامسی جز آدامس دارچینی نزنی.
میتوانم کمی خوشبینانهتر هم به ماجرای کپیشدن متنهایم نگاه کنم. مثلا اینکه در یکی از نوشتههایم چند بار از عبارت «عادت میکنیم» استفاده کردهام و یک سری از همهجا بیخبر آن نوشته را برداشتهاند و به عنوان بخشی از کتاب «عادت میکنیم» خانوم زویا پیرزاد در شبکههای مجازی پخش کردهاند، باعث شده برخیها بلند شوند بروند کتاب را بخرند و بخوانند و بخوانند و بخوانند، بعد برسند به تهاش و تازه بفهمند متن من توی آن کتاب نبوده! آن وقت بیایند بگردند توی اینترنت و به وبلاگ من برسند و بهم خبر کپیشدن متنم را بدهند، بعد من خوشحال باشم که لااقل به طور غیر مستقیم باعث ترویج کتابخوانی شدهام. نه؟
چند روز قبل، کمدم را ریخته بودم بیرون که تمیز کنم. یک خروار لباس نوی یقه باز و بیآستین و پاچهکوتاه و تنگ پیدا کردم با مارک های کنده نشده. هر کدام را که تا میکردم و میگذاشتم آن طرف، مامان میگفت: «ایشالا میری خونه خودت میپوشی.» من فقط میخندیدم. مثل «ف» که وقتی امروز ازش پرسیدم «خوشحالی شوهر کردی؟»، خندید و در حالیکه انگشت اشارهاش به سمت دامن کوتاهش بود جواب داد: «لااقل راحت لباس میپوشم. همینش بسه!». فاجعه است! باور کنید فاجعه است که به خاطر پوشیدن تاپ و شلوارک شوهر کنیم!
این روزها عجیب قاطی کردهام. هرجا میروم چیزهایی درباره «فاجعه منا» میشنوم. بلندگوی مترو، اخبار، روزنامهها، مردم صف نانوایی، رانندهها، همه و همه! بعد تمام چیزهایی که سر کلاس «پزشکی قانونی» در مورد کبود شدن و گندیدن و کرم زدن جسد خوانده بودیم، روی سرم آوار میشود. پشت بندش خاطرهای از چهارسالگیام که دخترخاله پایش را گذاشت روی جوجه صورتیمان و دل و رودهاش را بیرون ریخت، عین فیلم جلوی چشمهایم نقش میبندد، بعد عکس خودم را که چند سال قبل یواشکی جلوی کعبه انداخته بودم نگاه میکنم، بعدش سرم گیج میرود، گریهام میگیرد و تند تند دعا میکنم زیر دست و پا نمیرم، زیر دست و پا نمانم! هیچکس زیر دست و پا نمیرد و زیر دست و پا نماند...
خدایا، با اتفاقات پیش آمده در حج، قبول کن که حق دارم از عاشورا بترسم. از اربعینش بیشتر!