دل گنده ها
نشسته بودیم توی سالن. من، او، دوستش و بقیه. نیم ساعتی گذشت. دختره آمد و نشست کنارم. شدیم دختره، من، او، دوستش و بقیه. بقیه یا خواب بودند یا با هم پچپچ میکردند. پنج دقیقه گذشت. دختره طوری که انگار همه زندگیاش لنگ کلمات آقای سخنران باشد، و انگار که تنها مانع موفقیت او در زندگی، من باشم، صدایم کرد و گفت «میشه حرف نزنید؟». بعد برگشت پشت سرش را نگاه کرد و به دوستش گفت که خسته شده و میخواهد برود خانه. بعد هم بلند شد و رفت! دوباره شدیم من، او، دوستش و بقیه! گفتم لابد دختره با همان دو جملهای که در پنج دقیقه حضورش توی سالن شنیده (یا شاید نصفش را به خاطر حرف زدن من، نشنیده!) به موفقیت میرسد!
بعد از سخنرانی رفتم توی حیاط. نشستم روی پله و سرم را گذاشتم روی زانوهایم که چند دقیقهای هوا بخورم . یک نفر گفت «سلام». سرم را گرفتم بالا. دختر دیگری بود. آمد کنارم نشست. لبخند زد. بهم نسکافه تعارف کرد و کیک. گفتم «خسته نباشی» گفت «هیچکدوم از سخنرانیها رو نرفتم. خسته نشدم. داشتم کتاب میخوندم» و بعد نمایشنامهای را از کیفش درآورد و نشانم داد. بین سالن تا حیاط حداکثر ده متر فاصله بود و بین آدمهایش ده هکتار! پیش خودم فکر کردم دلگندهها با همه سخنرانیهای نرفتهشان، قطعا و یقینا و مطمئنا از مغزگندهها موفقتر میشوند!
